Thursday,5/22/2008 09:58:00 AM
یادآوری فراموشی!
نمی دانم چرا؟
اما این روزها هر چه فکر می کنم
تو را به خاطر نمی آورم
شاید ،
فراموشت کرده ام.

خوب است فراموشی یا بد، به کسی یا چیزی ربط دارد که فراموش کرده ای. فراموشی گاهی می تواند یک بیماری باشد گاهی یک مرهم و شفا. گاهی می تواند تلخ باشد و گاه شیرین. شاید هم فراموشی در عین بی ربطی به عاشقی گاهی خود عشق باشد. با این همه تعبیرهای جور و واجور فراموشی ، فراموشی است.

درباره همین فراموشی :
فراموشی

بازهم سیفون را فراموش کرده ای

برچسبها:

 
نوشته یŒ: بهرام رفیعی Permalink| 0 comments |Balatarin | | | | پیام صوتی بگذارید
Saturday,5/17/2008 11:40:00 AM
آتش بازی قرمزها
این خانم که در عکس بالا می بینید یکی از هواداران "پرس پولیس" است که مثل افشین قطبی و تیمش همه جا را به آتش کشیده و با این آتش سرخ تنها می خواهد سیگارش را روشن کند. دوستان آبی زحمت تلفن به آتش نشانی را نکشند که آتش نشانی هم قرمزپوش است.

پس نوشت: خودمانیم این لوگوی وبلاگ شهرام هم با این گیلاس ها یا سیب های قرمز خدایی این بالای وبلاگ را هم قرمز و هم قشنگ کرده است!

هاهاها


برچسبها:

 
نوشته یŒ: بهرام رفیعی Permalink| 1 comments |Balatarin | | | | پیام صوتی بگذارید
,5/17/2008 01:20:00 AM
یه مشت سرباز را ببینید
دو پست قبل تر از یه مشت سرباز هیچکس نوشته بودم ، به کمک شروین دیدمش و بعد آپلودش کردم و حالا می توانید ویدیو هیچکس و خیلی از بچه های صامت را ببینید:



یه مشت سرباز را این جا هم ببینید:
veoh

برچسبها:

 
نوشته یŒ: بهرام رفیعی Permalink| 0 comments |Balatarin | | | | پیام صوتی بگذارید
Friday,5/09/2008 03:43:00 PM
بینوایان
بینوایان ، قسمت هفتم
فانتین به روز سیاه می نشیند و چه کارها که نمی کند.
 
نوشته یŒ: بهرام رفیعی Permalink| 2 comments |Balatarin | | | | پیام صوتی بگذارید
,4/25/2008 01:17:00 PM
هیچکس و یک مشت سرباز

powered by ODEO

هر چند که "هیچکس" این آهنگ جدیدش با نام "یک مشت سرباز" را پیش از حرف های هفته پیش هیلاری کیلینتون ، در اینترنت منتشر کرد و حالا دیگر یکماهی از انتشارش می گذرد ولی چنان بی ربط هم نیست به تفکر بعضی ها که طوری از نابودی ایران و جنگ با این کشور حرف می زنند که انگار ایران را تابحال به جز از روی نقشه ندیده اند و مردمش را نمی شناسند. می دانم حکومت ایران و دولتمردانش احمق ترین آدم های روی زمین اند وشرور، اما این دلیل نمی شود که مخالفان حکومت اسلامی ایران از نابودی ایران حرف بزنند. اتفاقن طرفداران جنگ با جمهوری اسلامی اگر کمی هوش بخرج بدهند و به جنگ هشت ساله ایران و عراق نگاه کنند می بینند که همین جنگ تااندازه زیادی باعث بقای این حکومت شد و همانقدر که این جماعت ابله این را نمی فهمند حاکمان جمهوری اسلامی بخوبی از امتیازات جنگ برای تثبیت خودشان آگاه اند ومدام سعی می کنند که کشور را در شرایط و جو جنگی نگه دارند.
آهنگ بالا که گوش کردید کار هیچکس است که تنها بیست و سه سال دارد. البته پدر جوان رپ فارسی تا امروز در چند کار دیگر خودش هم اشاراتی به جنگ طلبان داشته و مدام به آنها گوشزد کرده است که درایران 70 میلیون مرد و زن و بچه زندگی می کنند، کارهایی مثل وطن پرست ، من وایستادم ، باهم . او همین طور در کارهایش حساب مردم را از حکومت فعلی جدا می کند و از قول بچه های هم سن و سال خودش حرف می زند.
کارقشنگی است، اگر خوش تان آمده است می توانید از لینک پایین دانلودش کنید:
یک مشت سرباز(دانلود)

برچسبها:

 
نوشته یŒ: بهرام رفیعی Permalink| 2 comments |Balatarin | | | | پیام صوتی بگذارید
Tuesday,4/22/2008 09:34:00 PM
فرياد
حالا دارم از خیابان می آیم. رفته بودم کمی ولگردی تا بلکه اعصاب داغانم کمی راحت و درست شود. رفتم روی پل همین اتوبان بغل یک فریاد محکم کشیدم . خیلی خیلی محکم. نمی دانم چرا موقع کشیدن فریاد صورتم را کرده بودم رو به آسمان. آن قدر محکم فریاد کشیده بودم که تا همین حالا هم کمی صدایم دورگه و گرفته است. ولی گویا اثر خوبی داشت. کمی راحت ترم حالا.
تازه گی ها با خودم هم مشکل پیدا کرده ام. دست دست می کنم و کاسه چه کنم چه کنم یک لحظه از دستم نمی افتد. علاوه بر تمام امراض ارثی و واگیر داری که داشتم تازگی ها آلزایمر هم گرفته ام. هر کاری را دوبار می کنم. یک بار در را می بندم بعد دوباره می روم سراغش تا ببینم بسته بودم یا نه. سیگارم را گم می کنم، پول نداشته ام را.بعد مثلن چند روز بعد یادم می آید که کجا گذاشتم شان. بعضی وقت ها می روم چک می کنم ببینم سیفون دستشویی را کشیده ام، شیر آب را بسته ام یا نه. هر وقت هم که دوباره نگاه می کنم ببینم مثلن کاری را درست انجام داده ام یا نه می بینم بعضی ها را انجام داده ام و بعضی ها را نه وبعد بیشتر می شود این مشکلم.
ای کاش ماجرا فقط به همین دوباره کاری ها ختم می شد، اما نه ماجرای دیگری هم هست. چایی را آن قدر داغ می خورم که حتمن بسوزم. وقتی سیگار را خاموش می کنم که دستم دارد می سوزد. بعضی وقت ها خیلی به خودم گشنگی می دهم. خیلی ببخشید شاشم را خیلی نگه می دارم و تا مجبور نشوم ، نمی روم دستشویی. حمام که می روم با آب جوش دوش می گیرم ، آن قدر جوش که می سوزم و تا مدتی بعد از حمام هنوز داغم و می سوزم. انگار دارم خودم را اذیت و آزار می کنم. نمی دانم حتمن همان خوداآزاری که می گفتند همین است دیگر.
احتمالن که نه بدون شک دارم دیوانه تر می شوم.
خلاصه که بساطی داریم دیدنیها. ولی با این حرف ها باهار دارد روی من هم اثر می گذارد و انگار یخ هایم را دارد آب می کند. چون این فریادی که کشیدم حالم را کمی بهتر کرده تصمیم گرفتم از این به بعد غروب ها بروم یک فریاد محکمی روی این پل اتوبان بغل خانه بکشم و برگردم. نیست خیلی مسایل را پیچیده می کنم و مدام به همه حرف ها و کارهایی که دیگران می کنند و همین کارهای خودم فکر می کنم، به گمانم برای همین این مشکلات برایم پیش آمده است. می خواهم کمی راحت تر به مسایل نگاه کنم و از این به بعد بیشتر خودم را سرگرم کار و زندگی کنم تا بلکه این چیزها را فراموش کنم. حتمن توفیر زیادی دارد اگر این کار را بکنم. حتمن این کار را می کنم.
کسی چه می داند مثلن ممکن است پنجاه سال دیگر این یادداشت را خواندم و گفتم بابا پوست کلفت تو که هنوز داری مثل ساعت کار می کنی . شاید هم به این امراضی که گفتم کلی خندیدم، ها؟ بله چرا که نه؟ هر چیزی ممکن است اتفاق بیفتد.

برچسبها:

 
نوشته یŒ: بهرام رفیعی Permalink| 2 comments |Balatarin | | | | پیام صوتی بگذارید
Friday,4/18/2008 01:01:00 PM
بهرام و امید
عجب جمعه بانمکی است این جمعه. همه چیز خوب است و رو به راه. مشکلی نیست . همه جا در حال سبز شدن است. شکوفه ها دارند گل می شوند. پرنده ها داد و بیداد می کنند. سنجابها بدون ترس تا نزدیکی آدم می آیند . آفتاب با رقص در حال تابیدن است.
باهار است گویا؟!
با امید می روم توی حیاط . با امید بر می گردم. با امید چای و غذا می خورم. با امید می خوابم. با امید بیدار می شوم . با امید باهاری می شوم . همه کارهایم را با همین "امید " انجام می دهم.
با همین امید غصه می خورم؟!
چه قدر همه چیز خوب است. به به . چه زندگی زیبایی . چه موجودات نازنینی. چه آدم های خوبی. چه کشور خوبی. چه قدر خوبی . چه قدر خودم خوبم . خیلی خوبم .
آدم احساس خفگی می کند.
می خواهم با امید بروم پیاده روی . و با امید به همه چیز فکر کنیم و بعد با امید برمی گردیم.
این هم یک ترانه ناب که با امید تقدیم می کنیم از آقا ایرج مهدیان با نام گل مریم:


powered by ODEO

این هم لینک دانلودش
http://odeo.com/show/18727083/1103785/download/GolMaryam.mp3
 
نوشته یŒ: بهرام رفیعی Permalink| 4 comments |Balatarin | | | | پیام صوتی بگذارید
Tuesday,4/08/2008 05:29:00 AM
زندگی من
زندگی من به دو بخش مهم تقسیم می شود
زندگی،
پس از آمدنت
و زندگی ،
پس از رفتنت.

برچسبها:

 
نوشته یŒ: بهرام رفیعی Permalink| 3 comments |Balatarin | | | | پیام صوتی بگذارید