حالا دارم از خیابان می آیم. رفته بودم کمی ولگردی تا بلکه اعصاب داغانم کمی راحت و درست شود. رفتم روی پل همین اتوبان بغل یک فریاد محکم کشیدم . خیلی خیلی محکم. نمی دانم چرا موقع کشیدن فریاد صورتم را کرده بودم رو به آسمان. آن قدر محکم فریاد کشیده بودم که تا همین حالا هم کمی صدایم دورگه و گرفته است. ولی گویا اثر خوبی داشت. کمی راحت ترم حالا.
تازه گی ها با خودم هم مشکل پیدا کرده ام. دست دست می کنم و کاسه چه کنم چه کنم یک لحظه از دستم نمی افتد. علاوه بر تمام امراض ارثی و واگیر داری که داشتم تازگی ها آلزایمر هم گرفته ام. هر کاری را دوبار می کنم. یک بار در را می بندم بعد دوباره می روم سراغش تا ببینم بسته بودم یا نه. سیگارم را گم می کنم، پول نداشته ام را.بعد مثلن چند روز بعد یادم می آید که کجا گذاشتم شان. بعضی وقت ها می روم چک می کنم ببینم سیفون دستشویی را کشیده ام، شیر آب را بسته ام یا نه. هر وقت هم که دوباره نگاه می کنم ببینم مثلن کاری را درست انجام داده ام یا نه می بینم بعضی ها را انجام داده ام و بعضی ها را نه وبعد بیشتر می شود این مشکلم.
ای کاش ماجرا فقط به همین دوباره کاری ها ختم می شد، اما نه ماجرای دیگری هم هست. چایی را آن قدر داغ می خورم که حتمن بسوزم. وقتی سیگار را خاموش می کنم که دستم دارد می سوزد. بعضی وقت ها خیلی به خودم گشنگی می دهم. خیلی ببخشید شاشم را خیلی نگه می دارم و تا مجبور نشوم ، نمی روم دستشویی. حمام که می روم با آب جوش دوش می گیرم ، آن قدر جوش که می سوزم و تا مدتی بعد از حمام هنوز داغم و می سوزم. انگار دارم خودم را اذیت و آزار می کنم. نمی دانم حتمن همان خوداآزاری که می گفتند همین است دیگر.
احتمالن که نه بدون شک دارم دیوانه تر می شوم.
خلاصه که بساطی داریم دیدنیها. ولی با این حرف ها باهار دارد روی من هم اثر می گذارد و انگار یخ هایم را دارد آب می کند. چون این فریادی که کشیدم حالم را کمی بهتر کرده تصمیم گرفتم از این به بعد غروب ها بروم یک فریاد محکمی روی این پل اتوبان بغل خانه بکشم و برگردم. نیست خیلی مسایل را پیچیده می کنم و مدام به همه حرف ها و کارهایی که دیگران می کنند و همین کارهای خودم فکر می کنم، به گمانم برای همین این مشکلات برایم پیش آمده است. می خواهم کمی راحت تر به مسایل نگاه کنم و از این به بعد بیشتر خودم را سرگرم کار و زندگی کنم تا بلکه این چیزها را فراموش کنم. حتمن توفیر زیادی دارد اگر این کار را بکنم. حتمن این کار را می کنم.
کسی چه می داند مثلن ممکن است پنجاه سال دیگر این یادداشت را خواندم و گفتم بابا پوست کلفت تو که هنوز داری مثل ساعت کار می کنی . شاید هم به این امراضی که گفتم کلی خندیدم، ها؟ بله چرا که نه؟ هر چیزی ممکن است اتفاق بیفتد.
برچسبها: دیوانگی