چهارشنبه

جاودانگی نصرت

همیشه وقتی که شهرام از نصرت حرف می زد ، دوست داشتم ببینمش. او هر از گاهی می دیدش و من همیشه حسادت می کردم توی دلم اما هیچ وقت هم بر زبان نیاوردم که می خواهم بیایم و ببینمش. نمی دانم چرا؟ اما بعدها هروقت که شعری از او خواندم حسرت این نگفتن و ندیدنش توی وجودم ماند، همان طور که این حسرت برای دیدار شاملو هم در دلم ماند.
شعرهاش را بسیار دوست دارم و هر از چندی حتمن نگاهی می کنم به شعرهایش. دوباره خواندن آثارش برایم جالب است. کارهایش برای هرکسی که بخواندشان جذابیتی تلخ دارد که مدام در ذهن مخاطب وول می خورد و مدام می خواهد که دوباره بخواندشان.
پریروز دیدم کوروش رنجبر نازنین که با کتاب شعرش؛ "مغزمادرم" شناختمش ، چند عکس که از نصرت گرفته را گذاشته توی وبلاگش و زیرش هم پیشاپیش توضیح داده بود که 29 خرداد روز رفتن نصرت است. عکس ها مرا با خودش برد به زندگی ساده نصرت توی یک خانه قدیمی در رشت. تصاویر کوروش از نصرت آن قدر زندگی داشتند که بیننده به مرگ نصرت فکر نکند، اما نوشته پس از عکس ها آدم را خبردار می کرد که متعلق به سال 77 هستند و نصرت دیگر توی رشت یا هرجای دیگری زندگی نمی کند بلکه جاودانه است.
بی اختیار یاد شعر6×4 نصرت افتادم. شعر زیبایی است ، هرچند که کمی تلخ هم هست. این شعر نصرت رحمانی را با عکسی از کوروش رنجبر نازنین می گذارم اینجا بلکه یادی باشد از شاعر.
عکس های بیشتر را در وبلاگ کوروش ببینید

6×4

یک خنده ملیح
کمی شرم
به ... به ... چه سورپریزی
نیم رخ
نه ... اینطور خوب نیست
یک لحظه ... آه
تیک ، تک
بسیار خوب
خواننده ی عزیز آزاد باش
با نور خوب و زاویه ی مرغوب
عکسی از آنجانب گرفتم
و با این عکس یک لحظه ای عبث ز زندگی ات را
تثبیت کرده ام
اما ، در این میان حماقت خود را نیز
تایید کرده ام

سه‌شنبه

یک توقیف سه روزه و دو پیام روشن!

خب پس از توقیف سه روزه ی خبرگزاری فارس که خبرش جلوتر از حکم هیات نظارت بر خبرگزاری های غیر دولتی در خبرگزاری ایرنا منتشر شده بود!؟ به قولی اندک اندک جمع مستان می رسند.
جناب مشاور رسانه ای رییس جمهور بر همان حدسی که می زدیم صحه گذاشتند و فرمودند: توقیف خبرگزاری فارس درس عبرتی برای رسانه های دیگر است .
علی اکبر جوانفکر که گویا در این دو روز گذشته این حرف را توی دلش نگاه داشته بود دیگر طاقت نیاورد که خلق لله خودشان از این به قول کشتی گیرها ؛ رکب ، شمشیرها را قلاف کنند و رسمن بعد از اظهارات پیشین اش مبنی بر قطع آگهی دولتی رسانه های منتقد این بار تیر خلاص را شلیک کرد و منظور خود و دوستانش از توقیف صوری خبرگزاری فارس در تعطیلات پنج روزه مملکت را خیلی رک مطرح کرد.

این که حدس بسیاری از ما (کسانی که در مطبوعات سالهای هفتاد و هشتاد کار کرده ایم ) در رابطه با این توقیف سه روز "خبرگزاری دست در گردن دولت" درست از آب درآمد ، خودش جالب است اما جالب تر رک گویی مشاور رسانه ای رییس جمهور است. این که یک مسوولی پیدا شده و علنن برای خلق الله خط و نشان می کشد و می گوید که آقا جان حواستان باشد که از این به بعد کاری نکنید که مثل ایلنا و شرق و باقی صد و خورده ای توقیف شده ها جیزتان کنیم در نوع خودش بی نظیر است. به قول خارجی ها باید گفت: واوو
جوانفکر در گفت و گویش با خبرگزاری مهر همچنین گفته است : البته این فرصتی برای خبرگزاری فارس است تا از این اتفاقی که افتاده است تجربه ای برای رفع اشکالات احتمالی در سیستم خودش کسب کند.
این فرمایش ایشان هم جالب است البته اگر بگذاریمش کنار این فرموده شان درباره ی منبع همیشه آگاه فارس که :اگر منابع آگاه برای دادگاه معرفی نشود ، جریان سازی و جعل خبر در جهت فریب افکار عمومی انجام می شود که نباید چنین اتفاقی روی دهد.
آقای جوانفکر تا اینجای کار را خوب آمده اما باقی را گویا با غزل آمده است! ایشان به این اشاره نکرده اند که چرا پیش از این خبرهای فارس که به استناد گفته های منبع همیشه آگاه فارس منتشر می شد و بعدش اتفاق در خبر آمده روی می داد باعث چنین توقیف یا بازخواستی نشده و جعل و جریان سازی محسوب نشده است.
اظهارات جوانفکر به گمانم حاوی دوپیام است . این تهدید واضح جناب مشاور علاوه بر این که پیام روشنی برای رسانه های منتقد دولت در بر دارد بخوبی هم از اختلاف میان نزدیکان و وابستگان دولت نهم حکایت می کند پیامی هم برای رسانه های همسو دارد، این که بزودی همه رسانه های حامی دولت مثل خبرگزاری ایرنا باید توسط کسانی مثل محمد جعفر بهداد که از کیهان می آیند و تفکری نزدیک به جناب صفار هرندی و حسین شریعتمداری دارند ، اداره شوند و انتقادشتان مثل انتقادهای منتقد نمونه دولت! باشد، اگر نه هرگونه خطا و نافرمانی آنها نابخشودنی است و برایشان گران تمام خواهد شد.

در همین باره:

وبلاگ رادیو فردا:
توقیف فارس؛رقابت درونی رسانه های حامی دولت

وبلاگ گوراب با کلی لینک: بازتاب های توقیف فارس

وبلاگ هفت ها: توقیف سه روزه خبرگزاری فارس در تعطیلات 5 روزه


پنجشنبه

یادآوری فراموشی!

نمی دانم چرا؟
اما این روزها هر چه فکر می کنم
تو را به خاطر نمی آورم
شاید ،
فراموشت کرده ام.

خوب است فراموشی یا بد، به کسی یا چیزی ربط دارد که فراموش کرده ای. فراموشی گاهی می تواند یک بیماری باشد گاهی یک مرهم و شفا. گاهی می تواند تلخ باشد و گاه شیرین. شاید هم فراموشی در عین بی ربطی به عاشقی گاهی خود عشق باشد. با این همه تعبیرهای جور و واجور فراموشی ، فراموشی است.

درباره همین فراموشی :
فراموشی

بازهم سیفون را فراموش کرده ای

شنبه

آتش بازی قرمزها

این خانم که در عکس بالا می بینید یکی از هواداران "پرس پولیس" است که مثل افشین قطبی و تیمش همه جا را به آتش کشیده و با این آتش سرخ تنها می خواهد سیگارش را روشن کند. دوستان آبی زحمت تلفن به آتش نشانی را نکشند که آتش نشانی هم قرمزپوش است.

پس نوشت: خودمانیم این لوگوی وبلاگ شهرام هم با این گیلاس ها یا سیب های قرمز خدایی این بالای وبلاگ را هم قرمز و هم قشنگ کرده است!

هاهاها


یه مشت سرباز را ببینید

دو پست قبل تر از یه مشت سرباز هیچکس نوشته بودم ، به کمک شروین دیدمش و بعد آپلودش کردم و حالا می توانید ویدیو هیچکس و خیلی از بچه های صامت را ببینید:



یه مشت سرباز را این جا هم ببینید:
veoh

جمعه

بینوایان

بینوایان ، قسمت هفتم
فانتین به روز سیاه می نشیند و چه کارها که نمی کند.

هیچکس و یک مشت سرباز


powered by ODEO

هر چند که "هیچکس" این آهنگ جدیدش با نام "یک مشت سرباز" را پیش از حرف های هفته پیش هیلاری کیلینتون ، در اینترنت منتشر کرد و حالا دیگر یکماهی از انتشارش می گذرد ولی چنان بی ربط هم نیست به تفکر بعضی ها که طوری از نابودی ایران و جنگ با این کشور حرف می زنند که انگار ایران را تابحال به جز از روی نقشه ندیده اند و مردمش را نمی شناسند. می دانم حکومت ایران و دولتمردانش احمق ترین آدم های روی زمین اند وشرور، اما این دلیل نمی شود که مخالفان حکومت اسلامی ایران از نابودی ایران حرف بزنند. اتفاقن طرفداران جنگ با جمهوری اسلامی اگر کمی هوش بخرج بدهند و به جنگ هشت ساله ایران و عراق نگاه کنند می بینند که همین جنگ تااندازه زیادی باعث بقای این حکومت شد و همانقدر که این جماعت ابله این را نمی فهمند حاکمان جمهوری اسلامی بخوبی از امتیازات جنگ برای تثبیت خودشان آگاه اند ومدام سعی می کنند که کشور را در شرایط و جو جنگی نگه دارند.
آهنگ بالا که گوش کردید کار هیچکس است که تنها بیست و سه سال دارد. البته پدر جوان رپ فارسی تا امروز در چند کار دیگر خودش هم اشاراتی به جنگ طلبان داشته و مدام به آنها گوشزد کرده است که درایران 70 میلیون مرد و زن و بچه زندگی می کنند، کارهایی مثل وطن پرست ، من وایستادم ، باهم . او همین طور در کارهایش حساب مردم را از حکومت فعلی جدا می کند و از قول بچه های هم سن و سال خودش حرف می زند.
کارقشنگی است، اگر خوش تان آمده است می توانید از لینک پایین دانلودش کنید:
یک مشت سرباز(دانلود)

بهرام و امید

عجب جمعه بانمکی است این جمعه. همه چیز خوب است و رو به راه. مشکلی نیست . همه جا در حال سبز شدن است. شکوفه ها دارند گل می شوند. پرنده ها داد و بیداد می کنند. سنجابها بدون ترس تا نزدیکی آدم می آیند . آفتاب با رقص در حال تابیدن است.
باهار است گویا؟!
با امید می روم توی حیاط . با امید بر می گردم. با امید چای و غذا می خورم. با امید می خوابم. با امید بیدار می شوم . با امید باهاری می شوم . همه کارهایم را با همین "امید " انجام می دهم.
با همین امید غصه می خورم؟!
چه قدر همه چیز خوب است. به به . چه زندگی زیبایی . چه موجودات نازنینی. چه آدم های خوبی. چه کشور خوبی. چه قدر خوبی . چه قدر خودم خوبم . خیلی خوبم .
آدم احساس خفگی می کند.
می خواهم با امید بروم پیاده روی . و با امید به همه چیز فکر کنیم و بعد با امید برمی گردیم.
این هم یک ترانه ناب که با امید تقدیم می کنیم از آقا ایرج مهدیان با نام گل مریم:


powered by ODEO

این هم لینک دانلودش
http://odeo.com/show/18727083/1103785/download/GolMaryam.mp3

سه‌شنبه

زندگی من

زندگی من به دو بخش مهم تقسیم می شود
زندگی،
پس از آمدنت
و زندگی ،
پس از رفتنت.

یکشنبه

ملالی نیست!

خوابم تلخ است
بیداری ام تلخ.
قهوه ام تلخ است
تریاک تلخ.
چای تلخ.
نئشگی ام تلخ.
مشروبم تلخ است
مستی ام تلخ.
تو تلخی
من تلخ
عاشقی ام تلخ.
روزم تلخ است
شبم تلخ.
زندگی تلخ است
مرگ تلخ.
از حالم می پرسی که چه؟
همه چیز تلخ است.

سال نو

سال تازه نمی شود
بی تو
برای من.

این چند کلمه را توی آخرین جمعه 1384 نوشته بودم، حالا که نگاه می کنم می بینم خیلی چیزها تغییر کرده است. حالا اگر می خواستم چنین کلماتی را پشت هم ردیف کنم، بدون شک با شکلی دیگر و شاید مفهومی دیگر می نوشتم، اما نخواستم دست بزنم به ترکیبش. توی پست این "سال نو" نوشته بودم ؛ مرا پرتاب می کند به عاشقی. حالا اما دیگر به جایی پرتاب نمی شوم ، همین جا هستم، ولی حسش برایم قشنگ بود . گفتم بگذارمش این جا تا شاید اگر عمری بود چند سال دیگر هم ببینمش.

درهمین باره:
سال تازه ( پست قدیمی)

شنبه

خبر تلخ همیشه تلخ است حتا توی عید

شنیدن خبرهای بد، آن هم زمانی که خود آدم شرایط خوبی ندارد ،گاهی حتی از خود آن خبر و اتفاق هم بدتر است. مخصوصن زمانی که این خبر، ماجرای مرگ رفیقی باشد که برایت مثل برادر بزرگ بوده است و تو از کودکی او را دیده ای ، همیشه به تو لطف داشته، دستت را گرفته ،دوباره برایت زندگی را تعریف کرده و تو دوستش داشته ای.
خبر بد، مثل تمام خبرهای بد دیگر تلخ است و تاثر آور. شنیدنش تنها رنج آدمی را از این زندگی تلخ و زرخ (بسیار تلخ مثل زهر) بیشتر می کند. و اشک و اشک ریختن در این وقت ها تنها وسیله ی ناتوانی است برای کم کردن افسوس. افسوس از دست دادن. افسوس گذشت زمان، افسوس مرگ زندگی .
خبر بد که از اتفاقی بد تر می آید هیچ وقت نگاه نمی کند به این که شنونده چه شرایطی دارد ودر کجای زمان ایستاده . خبر بد تنها همیشه به یک اصل وفادار است و یک شگرد خاص دارد. همیشه شنونده را غافلگیر می کند و مثل آوار بر سرش خراب می شود. با خبر بد نمی شود مقابله کرد، نمی شود نشنیدش، نمی شود درباره اش فکر نکرد. نمی شود افسوس نخورد، نمی شود کاری کرد، نمی شود.
چند روز پیش خبر مرگ یا دقیق تر بگویم کشته شدن رفیق عزیزی را شنیدم و هنوز با همان گیجی دقایق اول مشغولم به اشک و آه و افسوس . می دانم نوروز است و سال نو، اما هر کاری کردم نتوانستم از پس این کلمات که روی دلم مانده بود بگذرم، هرچند که اشک و آه مجالم نمی دهد.
فکر این که چه طور جانش را گرفته اند یک لحظه هم رهایم نمی کند. مدام به این فکر می کنم که چه طور است که بعد از گذشت سال ها آدم کش ها ، قاتلان و سرسپردگان قدرت همچنان آدم هایی که از چنگال شان رهیده اند را به خاطر دارند و تک تک و بی صدا دوباره به سراغ شان می روند. می دانم که ترس با هم بودن مان ، دور هم نشستن مان با هم فکر کردن مان یک لحظه رها شان نمی کند. می دانم در تمام این سالها آنها از ترس کسانی مانند همین عزیز من ،هرشب کابوس دیده اند، اما پرسشم این است که به امید کدام آینده دوباره به دستور فرماندهان خود اقدام می کنند و آدم می کشند.
دلم پیش بچه هاش هست. دو پسر مثل دسته گلش. هرچند حالا هر کدام برای خودشان مردی شده اند اما بازهم می دانم که به پدر بیش از این ها نیاز داشتند. حالا می دانند که پدر برای عقیده اش و آرزوهاش جانش را از دست داده و این خودش یعنی خیلی چیزها. این می تواند برای آن ها هم سرمشقی باشد برای زندگی ، هرچند که سرمشق تلخی است.
عید مان هم این است. دو روز اولش را پیش برادرم بودم و مرتضا که پیش از این وصف محبت هایش را گفته ام. درمیانشان بودم ولی دلم آنجا نبود. اتفاقن بیش از هر بار دیگری که می بینمشان خندیدم و شوخ طبعی کردم که مبادا ناراحتشان کنم ، اما دلم پر از درد بود و درد. تنها چشمانم گریان نبود.
حالا توی این یک هفته که این خبرتلخ را شنیده ام شب ها خوابم نمی برد. انقدر بیدار می مانم تا از خستگی چشمانم بسته شود و تازه اول ماجراست. خوابش رهایم نمی کند. توی خواب مدام باهم راه می رویم توی علف های کنار استخر و حرف می زنیم. به ماهی ها غذا می دهیم، با سگ هامان به شکار می رویم. و توی شکار ، لای درخت ها و برگ های خیس از باران شمال او گم می شود و من هرچقدر که می گردم پیدایش نمی کنم و در همین تلاش صبح می شود و از خواب بلند می شوم. کابوس تکراری . این برایم بارها اتفاق افتاده. از کودکی خواب هایی بوده اند که مدام برایم تکرار شده اند. هر کدام دوره و دلیلی داشته اند. حالا این کابوس هر شب برایم با یک روایت اما گاهی با کمی تغییر تکرار می شود.
عیب باشد یا حسن، به کسانی که می بینم شان و در کنارشان زندگی می کنم خیلی زود وابسته می شوم. آدم ها را فراموش نمی کنم حتا بعد از مرگشان. و این با این که گاهی برایم آزاردهنده هم هست اما در وجودم هست. دست خودم نیست. به این رفیق که بسیار وابسته شده بودم. حتا این سال های غربت هم نگذاشته بود که حسم نسبت به او تغییر کندو نکرد. حالا مدام دلتنگ کسانی می شوم که دوستشان داشته و دارم ، باشند یا نباشند و خسرو هم یکی از همان هاست .
روحش شاد
نمی خواستم اول سال این طور بنویسم اما نتوانستم جلوی این کلمات را بگیرم، به بزرگی خودتان ببخشید

جمعه

حواست هست؟

نشون به اون نشون که دیروز ازت یک استکان کشک خواستم ،ندادی، امروز یک من کره بفرست برام!!!

دوشنبه

وب لا ک نویسی

بدون شک این کاری که می کنم وبلاگ نویسی نیست، اما وب لا ک نویسی که هست. تازه هیچ کدام این ها که نباشد، نویسی که هست، چون خلاصه یک چیزهایی را می نویسم.نمی دانم شاید هم هیچ کدام این ها نباشد.
حالا مدتی هست که فکر می کنم باید تغییری در سر و وضع چشم هایش بدهم. گاهی حتی فراتر می روم و به تغییرات جدی تر فکر می کنم. یعنی باید با برنامه بروم جلو تا بلکه بتوانم از این یک نواختی که گریبان این جا و خودم را گرفته ، خلاص شوم.
حرف برای گفتن دارم، یعنی خیلی هم دارم، فقط باید کمی از این چارچوب های معمول خارج بشوم و کمی تعریف شده تر کار کنم. انگیزه هم می خواهد که خلاصه جورش می کنم. نزدیک عید هم هست ، شاید برای سال نو این تغییرات را ایجاد کردم. شاید که نه ، حتمن این کار را می کنم. این جا را دوست دارم و همین طور مخاطبان وبلاگم را، به همین خاطر هم حتمن با انرژی بیشتری شروع می کنم.

شنبه

تبریک به همه زنان


خب امروز 8 مارس و 17 اسفند خودمان برابر است با گرامی داشت روز زن.
این بنده حقیر سراپا تقصیر این عید سعید زنانگی باستانی را به همه زنان دنیا ، از شناخته تا نشناخته و دوستان و سایر آشنایان تبریک عرض می کنم.
این گل را هم به تمام زنانی که می شناسمشان تقدیم می کنم.
پس نوشت: عکس از اری : ari

پنجشنبه

یاد شیون فومنی

پسرخاله ام بابک برایم دو عکس فرستاده از سبزه میدان رشت، یکی نمایی روبه سینما و دیگری از مجسمه نیم تنه شیون فومنی که برف روی موها و شانه هایش نشسته است. بابک هم حتمن می داند که چقدر من به شیون علاقه دارم ، فکر کنم اصلن شیون قبل از آن که دبیر ادبیات من باشد ، دبیر او بود. چون او یک سال از من جلوتر بود توی مدرسه . عکس آقا معلم، مرا با خودش به روزهایی که از او نیم تنه ای در سبزه میدان نبود ، برد. دلم توی این سرما و سرماخوردگی برایش تنگ شد. خیلی دلتنگش شدم. قبلن هم نوشته ام برای من ودیگر شاگردان، او تنها یک دبیر ادبیات نبود، رابطه او با ما و ما با او فرای دوستی و شاگرد و استادی بود. همین هم باعث می شود که مدام در خاطرمان باشد.
روحش شاد
دو تا ویدیو هم یکی از دوستان زحمت کشیده و برایم فرستاده بود، یکی اش گیلکی است دیگری فارسی ، گفتم یکی را بگذارم این جا تا شما هم با صدای گرمش یکی از شعرهاش را بشنوید.
درهمین باره: یک روز مدرسه با شیون فومنی

چهارشنبه

چه گوارا به زبان ویکتور خارا

مطالبی که اخیرن جمع کرده بودم ىرباره فیدل کاسترو را می خواندم، بی اختیار یاد چه گوارا افتادم. نمی دانم چرا چه گوارا مرا به سالهای کودکی خودم می برد و احساس می کنم که مثلن بچه محل بوده ایم. نمی دانم این حس پسرخالگی از کجا سرچشمه می گیرد ولی همیشه دوستش داشته ام، حتی امروز که رفیق نزدیکش فیدل روی هر چه دیکتاتور را سفید کرده است. می دانم که او هم اگر می ماند شاید... نه گمان نمی کنم. یعنی دوست دارم که این طور فکر نکنم واو را همیشه توی ذهن و خاطرم با همان لبخند و سیگار برگش تصور کنم که تغییر ناپذیر است. این طور راحت ترم.
ویکتور خارا هم برایم یادگار همان سالهاست. صدایش برایم آشناست و انگار به زبان خودمان می خواند. خواستم این ترانه ویکتور خارا در مدح چه گوارا را بگذارم این جا تا شاید کسانی که حس مشترکی با من دارند در این روزهای پایان زمستان ،بهاری شوند کمی. می دانم این ترانه برای خیلی ها آشناست. شاید شما که این ترانه را گوش می کنید یاد یکی از بچه های محلتان که حالا نیست ، یا نمی دانم برادری یا خواهر یا رفیقی بیافتید که دیگر نیست (به دلیل اعتقادش) اما قصدم باور کنید آزار نیست که اگر کمی به دلیل نبودنشان فکر کنید ، با لبخندی شیرین این ترانه را به عشقشان دوباره گوش خواهید کرد.

سه‌شنبه

یامن سرما خورده ام یا سرما مرا

حال ندارم ، اصلن. بدجور سرما خورده ام. نمی دانم چرا هرچقدر هم قرص و سوپ هم می خورم ، لامذهب از بدنم بیرون نمی رود. مدام تب ولرز می کنم. این جا هم که شور هر چه زمستان را درآورده. حالا مدتهاست که برف باریده و برف ها یخ زده اند و یخ ها و... خلاصه هر روز هم یا برف می آید یا باران یخی و از این حرف ها. هوای مزخرف حال به هم زن.
حالا فقط برف می آمد خوب بود دیگر این باقی ماجرا خیلی بیخود است. نمی دانم شاید هم چون حالم خوب نیست گیر داده ام به این هوا. شاید هم اگر حالم خوب بود حالا کلی تعریف این هوا را می کردم ، نمی دانم .
بعضی دوستان هم که انرژی می دهند فتیر آدم دوست دارد خودش را از این لطف دار بزند!!! خلاصه که آدم حال ندار و عصبانی اگر وبلاگ ننویسد بهتر است. همین.

اینترنتی

دانلودت نمی کنم،

می دانم

این لپ تاپ هم

مثل زندگی من

کوچک است برای تو.

یکشنبه

دسکتاپ


پشت هر پنجره که بسته می شود

و هر پنجره که باز بسته می شود

تو آرام نشسته ای با لبخندی که حرف می زند

و نگاه می کنی

به من که مدام پیر می شوم

و

پنجره های باز را

بسته و باز بسته می کنم

جمعه

گزارش یک کودتا

سلطان من

در حکومت بی رقیب شما بر ما

دشمنی یافت شده گویا،

هرج و مرج که نه

کمی این حکومت ناآرام شده،

خیال مبارکتان راحت

دلمان از شما حمایت می کند

گرچه عقلمان معترض است

اما زبانمان هم

با دلمان یکی ست

تنها

چشم هایمان گویا فریب خورده اند،

دستور بفرمایید؛

این کودتا کور می شود

پنجشنبه

سه‌شنبه

من پابرجام

آره توی پست قبلی نوشته بودم که ترانه ؛ " من پابرجام مث دماوندم" را از هیچکس برای گوش کردن و دانلود توی پست بعدی می گذارم ، حالا هم آمدم همین کار را انجام بدهم تا شما هم به هوش سرشار و هنر این پسر پی ببرید. این روزها از گوشه کنار می شنوم که موسیقی هیپ هاپ ایرانی به "هیپ پاپ" درحال تغییر است. دوستانی که این نگرانی را دارند به نظرم نباید همه را به یک چشم ببینند. چرا که همیشه این تلویزیون های لس آنجلسی و ماهواره ای وسوسه ای است برای نوجوانان و جوانان ما که به عشق شهرت پای در هنر می گذارند. اما هنرمندان واقعی می دانند که برای چه آمده و کار می کنند. خب درست است که این روزها همان "تو"ی تهوع آور موسیقی پاپ که سالهاست به همان شکل باقی است به بعضی از ترانه های رپ هم نفوذ کرده ، امام این شامل حال همه نمی شود. یعنی به عبارتی رپ فارسی راهش را پیدا کرده وبه مسیر خودش می رود. این اعتراض فراگیر نسل جدید بزودی صدای اعتراض همه خواهد شد. شک نکنید که رپ فارسی چنین کششی دارد. کافی است به کار بچه هایی مثل هیچکس ، ابلیس ، پیشرو ، فلاکت،قاف یا حتی تهام گوش کنید. آن وقت متوجه می شوید که این جمله که رپ فارسی تقلید از غرب است تا چه اندازه بیراه وپرت است. این بچه ها حتی آهنگ های خودشان را با تمبک و سه تار و سنتور، سازهای سنتی ایرانی درست می کنند.(بعضی از ترانه های این بچه ها را می توانید توی پرشین هیپ هاپ گوش کنید) آنها از ایران و اجتماعی که تویش زندگی می کنند، می خوانند. کاملن ایرانی، اصلن می خوانند تا بگویند که چطور زندگی می کنند.
می دانم دارم پرچانگی می کنم. بگذارید حرف های بیشتر را بگذارم برای مقاله تحقیقی -تفصیلی که درباره رپ فارسی دارم می نویسم . آن وقت می توانم آن را در دسترس دوستان هم قرار بدهم تا اگر حوصله ای بود بخوانیدش.
وللش کنید اصلن بهتر است به آهنگ هیچ کس به همراهی بیداد گوش کنید:



powered by ODEO
این هم لینک برای دانلود کسانی که می خواهند این ترانه را داشته باشند:
http://odeo.com/show/17728663/1103785/download/PaaBarJam.mp3

دوشنبه

من پابرجام ،مث دماوندم


من پابرجام، مث ایرانم
اگه زمینم خوردم، ایستادم ...

این ترانه هیچکس حالا چند ماهی می شود که توی اینترنت دست به دست می شود. یکی از بهترین آثار هیچکس است این ترانه. همینطوری وسط کار که داشتم گوش می کردم گفتم این چند خط را بنویسم. توی پست بعدی حتمن می گذارمش برای شنیدن و دانلود.
نکته جالب این ترانه ایستادگی و اعتماد به نفس هیچکس است. او می داند که ماندگار می شود و در بیست و دوسالگی این حرف را به مخاطبش منتقل می کند. خیلی جالب است. شما هم اگر حوصله بخرج بدهید و کمی با رپ حال کنید، بدون شک مشتری ترانه های مغزدار هیچکس خواهید شد. می دانم شما هم حوصله تان از این همه مجیزگویی برای تو و یا یک نفرین برای عشق از دست رفته توی موسیقی پاپ حالتان بهم می خورد. من رپ بخصوص هیچکس را توصیه می کنم.

چهارشنبه

آره داشتم می گفتم...

عزیزم ، خارج، خارج که می گویند، خیلی چیز پیچیده ای نیست. یک جایی هست مثل مملکت خودمان. فقط یک مقدار شیک تر با امکانات بیشتر . باور کن برای من یکی که خیلی فرق ندارد این جا و آن جا . گیرم که آدم های اینجا به یک زبان دیگر حرف بزنند ولی خب این ها هم آدم هستند. ببین حالا رفتن و نرفتن به این خارج دست خود آدم است ، صبر کن یک جوری روشنت کنم .
بگذار برایت مثال بزنم، این ماجرای خارج و خارج رفتن ، درست مثل زن گرفتن و ازدواج برای ما مردها است. خب مجرد که هستیم آرزوی زن گرفتن و ازدواج داریم، چون خیلی از دور وبری های ما مثلن ازدواج کرده و زن دارند و یا قبلن داشته اند. خب این برای ما افت دارد که هنوز انقدر عقب مانده ایم از دیگران. آدم تا خارج نرفته همین حس مجردی را دارد.
چی ؟ چه ربطی داشت؟ الان خدمت عرض می کنم:
گفتم خارج مثل ازدواج و زن گرفتن است ، بله چون وقتی از بیرون که نگاه می کنی به آدم های ازدواج کرده ، می بینی همه چیز روبراه است، میهمانی سرجا، غذا سرجا، خانه و ماشین سر جا و خلاصه کار و زندگی سرجای خودش هست. تازه آدم توی دلش می گوید بابا طرف چه شانسی دارد ، زن و زندگی خوبی نصیبش شده است. ای کاش من هم روزی این طور خوشبخت بشوم.
حالا بر همین اساس تصمیم می گیری زن بگیری ، می روی تا با چهار تا آدم متاهل مثلن مشورت کنی که آقا من می خواهم ازدواج کنم. چنان از زن و زندگی شان بدگویی می کنند که کابوس های وحشتناک جای تمام تصورات خوبت از زندگی را می گیرد. انقدر از کارزیاد و زندگی خسته کننده و زن سختگیرشان و ... می گویند که پدرشان را درآورده است. آدم دلش می خواهد "شزن" می شد آنها را نجات می داد.
یعنی باور کن این خصلت را که گفتم و این مثالی که زدم عین حقیقت است. باهر کسی که خارج است بخواهی مشورت کنی که بابا من می خواهم بیایم خارج، می گوید بابا این خارج فلان است، البته چند سال است خارج اینجوری شده و البته قبلن خارج سخت بودولی حالا خارج بدتراست و ال و بل و جیمبل و کلی خارج بده تحویلت می دهد و از این حرفها.
من که نمی توانم کسی را راهنمایی کنم که فلان است و بسار. این مثال بالا را زدم که خودت بگیری و بروی تا ته خط. خب مثلن اگر بخواهی روی آرزوی خودت بروی خارج که خیلی جواب نمی دهد. به حرف آنهایی که رفته اند ومثل کسانی هستند که ازدواج کرده اند هم گوش نکن، چرا که اگر بد بود و آن طور که آنها تعریف بدی اش را می کنند دیگر همه نمی رفتند ازدواج کنند. پس یک اشکالی در کارشان هست. این خارج یکسری خوبی ها و یکسری بدی ها هم دارد ، باید نگاه کنی و ببینی کجا کمتر به مشکل می خوری ، کجا می توانی کار کنی و از همه مهمتر کجا می توانی زندگی کنی، این زندگی خیلی مهم است.
باید یک جوری عاقلانه تصمیم گرفت. با برنامه ریزی پیش رفت، انتخاب خوبی کرد و خلاصه از این حرف ها ...


دوشنبه

آقای شورجه شما قصابید نه جراح

جمال شورجه ، در پاسخ به نامه اعتراضی چند خطی 45 سینماگر ایرانی نزدیک به 450 خط پاسخ نوشته است. پاسخ یا چه عرض کنم حمله ی شورجه به این سینما گران طوری نوشته شده است که گویا اعتراض سینماگران به او بوده است. شاید او درست رفتار کرده است و در حقیقت هم او یکی از تصمیم گیرنده های معاونت سینمایی در دوسال اخیر بوده است. شاید او تنها عضو هیات انتخاب جشنواره فیلم فجر نبوده بلکه رییس اداره سانسور معاونت سینمایی وزارت ارشاد اسلامی و رییس اداره نظارت و ارزشیابی است که این چنین برآشفته است. گویا همان چند خط نامه هنرمندان سینما چنان دقیق نوشته شده که آقایان را به اندازه چند سال انتقاد روزنامه ها و مجلات نگران کرده است.
جمال شورجه در پاسخ به هشدار سینماگران که نوشته اند:"کم توجهي و ناديده گرفته شدن سينماي فرهنگي که بخش مهمي از سرمايه ملي ايران محسوب مي شود، بسيار نگران کننده است." نوشته است که :"سال‌هاست كه سينماي مردمي، ملي و اسلامي ما كه مي‌توانست رسانه‌اي قدرتمند براي صدور انقلاب و ارزش‌هاي اسلام عزيز باشد، توسط سياست‌بازاران فرهنگي و يا فرهنگيان و هنرمندان مزدور آمريكا و اسراييل كه در كاخ‌هاي جشنواره‌هاي مختلف اروپايي و آمريكايي نشسته‌اند، عقيم، ناتوان و نابارور شده است و با اختصاص هدايا و جوايز مختلف به همين فيلم‌هاي به ظاهر فرهنگي، نه تنها بخش تأثيرگذاري از سينماگران نسل اول انقلاب را از دامن ما گرفته‌اند و آنها را غيرمستقيم و مستقيم در استخدام مقاصد و انديشه‌هاي خود درآوردند بلكه به زيبايي و به بهترين شيوه براي نسل‌هاي دوم و سوم سينماگران انقلاب هم تور پهن كردند و مي‌كنند."
آقای شورجه گویا خودش را از سینماگران نسل اول انقلاب می داند، اگر هم چنین باشد که نیست( چرا که اساسن او و امثال او از سینما فقط تصویر جانبدارانه ی حکومتی از جنگ را می دانند ، حتی روی کاری که ایشان و دوستانشان کرده اند نمی توان اسم سینمای جنگ را هم گذاشت که سرتاسر اغراق است و دروغ) گویا این مساله سالها عذابش داده که چرا فیلمسازان ایرانی در جشنواره های جهانی جایزه دریافت کرده اند.
ایشان طوری با حسادت و با منظور از سینمای فرهنگی ایران نوشته است که گویا فیلمسازان این نوع سینما جای ایشان را تنگ کرده اند، درحالی که همه می دانند همین آقای شورجه و دوستانشان چطور وقتی یک فیلم از نوع سینمای خاص خودشان( جنگ خوب و دوست داشتنی ) می ساختند تمام سینماهای کشور را برای نمایشش بیشتر از نوبت اکرانش اشغال می کردند.
این را دیگر همه کسانی که در مملکت ما زندگی می کنند، می دانند که آثار فیلمسازانی مثل جعفر پناهی و عباس کیارستمی یا ابولفضل جلیلی با این که بعضن آثار درخشانی هم بوده اند جایی در اکران داخلی ندارند و خود این فیلمسازان هم دیگر قید اکران فیلمشان را کشور خودشان زده اند ولی آقای شورجه باید خاطرش باشد که ایشان و دوستانشان در هیات انتخاب همین جشنواره امسال از آثار فیلمسازان دیگری جلوگیری کرده اند که آثارشان تاکنون از جشنواره های خارجی که ایشان مدنظرشان بوده ، جایزه ای دریافت نکرده اند. آقای شورجه خود واقف است که با کمک همکارانش در اداره سانسور معاونت سینمایی و اداره نظارت و ارزشیابی توی همین دوسال اخیر بخصوص فیلم های فیلمسازانی را تکه تکه کرده اند که تاکنون راهی به جشنواره های خارجی نداشته اند و دغدغه شان اجتماع و سینمای اجتماعی بوده است. جلوی نمایش آثاری را گرفته اند که موضوع شان اصلن برای آدم های بیرون مرزهای ایران جالب نیست تا چه رسد که مورد توجه باشد.
آقای شورجه در بخش دیگری از پاسخ یا همان حمله و پرونده سازی علیه سینماگران همچنین به دفاع از کارنامه خود و دوستانش در اداره سانسور پرداخته و نوشته است که : گاه پزشك براي درمان و سلامت جان بيمار مجبور مي‌شود عضوي از به آن بيمار راكه آلوده است، قطع كند تا سلامت كل بدن به خطر نيفتد... اين برادران بزرگوار كه از مميزي‌ها گله دارند، آيا مي‌دانند كه اين مميزي‌ها، بايد و نبايدها و اصلاح‌ها چقدر جهت احيا، نجات و بقاي سينما از اين منظر صورت گرفته است؟
آقای شورجه گویا فراموش کرده اند که هر شب تاریکی را سپیده ای است و هر زمستانی را بهاری. ایشان به گمانم تاریخ را از یاد برده اند. گویا اعتقادشان حتی به خدا و آخرت را هم از دست داده اند که اگر غیر از این بود چنین از سانسور و ظلم به فرهنگ و هنر این مردم ومملکت دفاع نمی کردند. باید به حال آقای شورجه افسوس خورد که این چنین ارزان درخدمت قدرت درآمده اند.
باید به ایشان گفت که آقای شورجه ! چقدر خوب شد که شما این نامه را نوشتید، حسنش در این است که حتی اگر خبرگزاری های دوست شما مثل فارس اگر روزی آن را از آرشیو خود حذف کنند ، این سرسپردگی شما به قدرت و سانسور انقدر جالب هست که در ذهن دوستداران به سینما باقی بماند.
چقدر خوب به سانسور اشاره کرده اید. تنها کمی زیاده روی کرده اید در زبردستی خود و دوستانتان. دقیقن درست فرموده اید درباره شغل تان تنها کمی باید از واژگان مترادف بیشتر استفاده می کردید. شما باید به جای واژه جراحی از سلاخی استفاده می کردید. چرا که شما و دوستانتان در بیشتر از این که جراحی آموخته باشید در کشتارگاه ها سلاخی و قصابی آموخته و ماهر شده اید نه در جایی مثل دانشگاه که در هیچ دانشگاهی چنین رشته ای را نمی آموزند.
متاسفانه حقیقت دارد سالهاست که این تیغ قصابی (ببخشید جراحی) شما و دوستان رنگارنگتان بر پیکر نحیف سینمای ایران کشیده می شود وهر بار یک عضوی را از این بدن نحیف جدا کرده اید. یک بار چشم سینما را در آوردید، یک بار دستانش را بریدید، یک بار پاهایش را، شما حتی به قلب سینمای ایران هم رحم نکردید . حالا حتی به جنازه تکه تکه شده ی سینما هم رحم نمی کنید و دلتان می خواهد هر روز آن را به تکه هایی کوچک و کوچک تر بدرید.
با این همه ولی برای شما متاسفم که این تیغ قصابی (ببخشید جراحی) شما از قطع و برش تنها عضو باقیمانده ی سینما ناتوان است. این را بدانید که شما و دوستان قصاب یا به تعبیر شما دوستان جراحتان در جراحی مغز سینمای ایران ناتوانید. آن را نمی توانید از کالبد این بدن نیمه مرده جدا کنید. چرا که دانش روبرو شدن با آن را ندارید. دستان شما ، کاردهای شما و تمام امکانات شما برای برش مغز سینما ناتوان است. این را خودتان هم خوب می دانید.
باید خدمتتان عرض کنم، که پیام شما توسط سینماگران دریافت شده است ، یعنی مدتهاست که سینماگران ایرانی این پیام را دریافت کرده اند ، اما باور کنید که دیگر چیزی برای ازدست دادن نمانده که کسی پیام شما را زنگ خطری تعبیر کند. هر چه بود را سینمای ما از دست داده ، پس این نامه گشاده شما که سر ندارد تنها کار ذغال را می کند پس از رفتن زمستان.
پس نوشت: خواندن دفاعیات و حمله شورجه به سینماگران باعث شد که این سطرها را بنویسم، این طور احساس کردم کمی دلم خنک شده است.
درهمین ارتباط:
متن کامل نامه45 سینماگر به مسولان و سیاست گذاران فرهنگی کشور

نامه 450 خطی شورجه در پاسخ به نامه چند خطی سینماگران

شنبه

بورقانی ماندگار است

خبر درگذشت "احمد بورقانی" برایم بسیار تاثر برانگیز بود. همین چندی پیش از خواندن این یادداشتش کلی کیف کرده بودم از شجاعتش و باخبر شده بودم از حال و روزگارش . به عبارتی وقتی خبر را خواندم ، شوکه شدم . مگر می شود ؟ او هنوز سنی نداشت. اما خبر درست بود و تاثر برانگیز ، لااقل می دانم برای مطبوعاتی ها به واقع خبر دردناکی بود آنهم توی این روزها.
بی شک کسانی که در عرصه روزنامه نگاری امروز هستند، بخصوص روزنامه نگارانی که از دوم خرداد 76 به این عرصه پاگذاشته اند می دانند و یا باید بدانند که نوشتن شان را مدیون فکر و عمل این مرد هستند. او بود که فضا را برای مطبوعات باز کرد و شرایط را مهیا کرد تا بجز روزنامه های رسمی دولت و حکومت چند روزنامه و نشریه دیگر هم به این قافله اضافه شود. او بود که به روزنامه نگاری ایران پس از انقلاب جانی دوباره داد.
او هرچند برای نگاهش به مطبوعات و باز کردن عرصه برای انتشار روزنامه ها و نشریات مختلف مورد انتقاد اطرافیان اصلاح طلب خود ، حتی دکتر مهاجرانی و همچنین مورد اعتراض و بازخواست جناح مقابل و مقامات اجرایی و قضایی آن وقت قرار گرفت ، اما به هیچ وجه حاضر نشد در مواضعش و کاری که انجام داده بود ، تغییر بوجود بیاورد و برای همین خیلی زود مقام معاونت مطبوعاتی را واگذار کرد. مطمئنم که او می دانست کاری که باید را کرده و ذهن و یاد تاریخ هیچ گاه این کارش را فراموش نمی کند. در حقیقت باید گفت که احمد بورقانی در تاریخ ماندگار است.
درمیان اصلاح طلبان شاید تنها چند نفری همانند او بوده اند و خود ایشان می دانند که اعتبار اصلاحات هم به اعتبار همین چند نفر است. روحش شاد باشد. برای پسرانش سهام الدین و کمال الدین و دیگر فرزندانش و همین طور برای دوستدارانش صبر آرزو می کنم

در همین زمینه:
در رثای احمد بورقانی (مسعود بهنود)
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق( بهروز بهزادی)

و خیلی نوشته ها در این باره در بالاترین

چهارشنبه

همه فردای من اینست

نشسته بودم توی تنهایی خودم ، نمی دانم چرا بی اختیار یاد "حسین منزوی" افتادم و غزل های نابش. رفتم سراغ شعرهاش. خواندم و خواندم، چه قدر ناب سروده غزل ها را. آدم دلش می گیرد که حالا نیست شاعرشان. این غزلش که پایین می گذارم هوای عاشقانه دارد اما خالی از رهایی هم نیست که عین خود رهایی است با روحی عاشقانه. بخوانید و لذتش را ببرید. (عکس از ایسنا زنجان است)
غزل 42 از مجموعه " از کهربا تا کافور"

بانوي اساطير غزل هاي من اينست
صد طعنه به مجنون زده ليلاي من اينست
گفتم كه سرانجام به دريا بزنم دل
هشدار دل! اين بار ، كه درياي من اينست
من رود نياسودنم و بودن و تا وصل
آسودگي ام نيست كه معناي من اينست
هر جا كه تويي مركز تصوير من آنجاست
صاحبنظرم علم مراياي من اينست
گيرم كه بهشتم به نمازي ندهد دست
قد قامتي افراز كه طوباي من اينست
همراه تو تا نابترين آب رسيدن
همواره عطشناكي رؤياي من اينست
من در تو به شوق و تو در آفاق به حيرت
ناياب ترين فصل تماشاي من اينست
ديوانه به سوداي پري از تو كبوتر
از قاف فرود آمده عنقاي من اينست
خرداد تو و آذر من بگذر و بگذار
امروز بجشوند كه سوداي من اينست
دير است اگر نه ورق بعدي تقويم
كولاكم و برفم همه فرداي من اينست

درباره ی شاعر:
غزل های حسین منزوی(کلیک کنید)
همه چیز درباره حسین منزوی(همان کلیک لازم است)
حسین منزوی در ویکی پدیا( تکمیل نیست ولی می شود یک نگاهی انداخت)

دوشنبه

اسانلو در بیمارستان

توی گزارشی از روز آنلاین خواندم که منصور اسانلو در بیمارستان لبافی نژاد جراحی شده است . او که گویا پنجشنبه با مامورین زندان به این بیمارستان منتقل شده در پی ناموفق بودن عمل اول چشمش که آخرمهرماه انجام شده بود، دوباره به بیمارستان منتقل شده است. همسرش این خبر را داده است. هر چند که او گفته که حال اسانلو مساعد است ولی انگار چندان تعریفی هم ندارد حالش. گویا مسولین قضایی هنوز با نظر پزشکان مبنی بر این که باید او یکماه تا یکماه ونیم در مرخصی و تحت مراقب های پزشکی باشد را نپذیرفته اند. دلم خیلی می خواست اگر نزدیک بودم می رفتم می دیدمش. راستش اسانلو برای جنبش کارگری ایران یک مهره بسیار ارزشمند ، شجاع و موثر است. امیدوارم که سلامتی اش را هرچه زودتر بدست بیاورد. البته تنها چشمش نیست که دارد اذیت می کند. بلکه قلب و کلیه او هم ناراحت است.
می دانید اسانلو خصوصیاتی هنوز در خودش دارد که خیلی از مردم کشورمان آن خصوصیات را مدتهاست که از دست داده اند، شاید همین مقاومت های او به خیلی از مردم و فعالان سیاسی یا اجتماعی ما این خصوصیات را یادآوری کند.
امید وارم که هر چه زودتر مقامات قضایی ایران دست از این ظلم آشکار بردارند و اسانلو را آزاد کنند، هر چند که می دانم خود اسانلو بارها گفته که ما حاضریم هزینه کارمان را هم بپردازیم و حالا هم دارد همان هزینه را می پردازد.

درهمین ارتباط:
منصور اسانلو در راه بيمارستان ـ زندان

یکشنبه

پرت بازی

بگو برویم برف بازی، سر بخوریم از بلندی، بگو. انقدر سربخوریم که حتا از از دنیا پرت شویم بیرون. مگر ایرادی دارد؟ تو می خواهی و من هم هرچه که تو بخواهی را می خواهم. حالا گیرم که دیگر راهی نباشد تا به این دنیا برگردیم. آن پرت شدن ، با تو ، وقتی دستانت توی دستان من است ، به برنگشتن به این دنیا می ارزد. باور کن . امتحانش مجانی است. من از بچگی سرم درد می کرد برای برف بازی ، برای سر خوردن ، برای تو و همین طور پرت شدن .
بگو. برف منتظرمان نمی ماند. آب می شود، وقتمان کم است. تا هست می توانیم!

شنبه

کانون نویسندگان پاسخ داد

در شماره‌ ۲٨ مجله‌ی «شهروند امروز» (یک‌شنبه ۱٨ آذر ۱٣٨۶) مطلبی آمده است از محمد قوچانی زیر عنوان «زوال رهبری روشنفکری ادبی» که سراسر حاوی افترا، پاپوش‌دوزی، پرونده‌سازی و به خیال خام نویسنده، دوبه‌هم‌زنی و تفتین در میان اعضای کانون نویسندگان ایران است. هجوم به کانون نویسندگان ایران، یگانه نهاد مستقل نویسندگان آزاداندیش و استبدادستیز طی چهل سال گذشته، مطلب تازه‌ای نیست. در این چهل سال، ارکستر هماهنگ ساواک، «کیهان»، «هم‌میهن»، «شرق»، «گفتگو»، پادوهای امنیتی و تلویزیون‌های درون و برون مرزی تا توانسته‌اند نوشته‌اند، گرفته‌اند، بسته‌اند، به زندان انداخته‌اند و سرانجام وقتی با این همه تیغ‌شان نبریده است، کشته‌اند، اما هرگز نتوانسته‌اند کانون را خاموش کنند.
ظاهراً بهانه‌ی فحاشی‌های نویسنده این است که چرا کانون چهل روز پس از درگذشت «شاعری جوانمرگ» در مرگ او تسلیتی ننوشته و هماهنگ با صدا و سیما، روزنامه‌های حکیم فرموده و «بیلبوردهای شهرداری تهران» از او تجلیل نکرده است. سپس مرقوم فرموده‌اند که «شاعری که نه کارمند اداره‌ی سانسور بود و نه پادوی حجره‌ی بازار و بسی بیش از دو کتاب نوشته و سروده بود و این یعنی همه‌ی شرایطی که براساس آن شاعران و نویسندگان می‌توانند به عضویت کانون نویسندگان ایران درآیند.... آیا اصولاً ایران، کانونی به نام نویسندگان دارد؟ یا در اثر جبر زمان و جور زمانه اثری از کانون نمانده؟ که شاعران و نویسندگان جوانمرگ شده را باید به جای بیانیه‌های کانون در بیلبوردهای شهرداری تهران جست؟» (تاکید از ماست). می‌نویسیم خیر، غلط به عرض‌تان رسانده‌اند، «همه‌ی شرایط» عضویت در کانون نویسندگان ایران تنها داشتن دو کتاب و کارمند اداره‌ی سانسور نبودن نیست که در آن صورت هر میرزابنویس پشت ساختمان دادگستری یا فلان اندیکاتورنویس سازمان امنیت یا بهمان پادوی حجره‌ی بازار هم به صرف داشتن دو کتاب به خود جرئت می‌داد که از کانون درخواست عضویت کند. عضویت در کانون در وهله‌ی نخست مستلزم پذیرش منشور و اساس‌نامه کانون، سندهای مسلم آزادی‌خواهی کانون و کانونیان، نداشتن پیشینه‌ی سرکوب و حذف فرهنگی و بالاتر از همه اراده‌ی درافتادن با سانسور و سرکوب است. کانون از آغاز تولد خود هرگز جمع جبری مشتی نویسنده و شاعر و مترجمی نبوده است که برای گرفتن کوپن ارزاق، زمین و وام مسکن و گدایی از درگاه قدرت گرد هم آمده باشند. کانون هم از آغاز تنفس‌گاه آزاد همه کسانی بوده است که معتقد بوده‌اند «هنگامی که مقابله با موانع نوشتن و اندیشیدن از توان و امکان فردی ما فراتر می‌رود، ناچاریم به صورت جمعی- صنفی با آن روبه‌رو شویم، یعنی برای تحقق آزادی اندیشه و بیان و نشر و مبارزه با سانسور، به شکل جمعی بکوشیم. به همین دلیل معتقدیم حضور جمعی ما، با هدف تشکل صنفی نویسندگان ایران متضمن استقلال فردی ماست» (به نقل از متن ۱٣۴ نویسنده- تاکید از ماست). وانگهی، در اصل نخست منشور کانون نویسندگان ایران آمده است: «آزادی اندیشه و بیان و نشر در همه‌ی عرصه‌های حیات فردی و اجتماعی بی هیچ حصر و استثنا حق همگان است. این حق در انحصار هیچ فرد، گروه یا نهادی نیست و هیچ کس را نمی‌توان از آن محروم کرد». به یاد نداریم که «شاعر» مورد نظر نویسنده‌ی «شهروند امروز» (و شاعران و نویسندگانی از این دست) حتی یک دم به این اصول اندیشیده باشد. به یاد نداریم که در قتل تبه‌کارانه‌ی آن دو جوانمرگ دیگر، محمد مختاری و محمدجعفر پوینده، کوچک‌ترین نشانه‌ای از دریغ و اندوه و اعتراض از خود بروز داده باشد. به یادم نداریم که حتی یک‌بار (فقط یک‌بار) در مذمت سانسور (چه رسد به مبارزه با سرکوب بی‌وقفه‌ی دگراندیشان) چیزی گفته باشد. ولی از اهتمام ایشان در تاسیس «حوزه‌ی هنری» بی‌اطلاع نیستیم. تعارف نداریم، باید اسماعیل خویی‌ها و غلامحسین ساعدی‌ها و ده‌ها و صدها شاعر و نویسنده‌ی برجسته دیگر راه تبعید در پیش می‌گرفتند، براهنی‌ها و صدها و بلکه هزاران استاد دیگر از دانشگاه‌ها اخراج می‌شدند تا امثال ایشان در یکی از معتبرترین دانشگاه‌های کشور بر کرسی استادی تکیه بزنند. تازه مگر کانون «سازمان وفیات الاعیان» است که خود را موظف بداند در مرگ هر قلم‌به‌دستی عَلَم و کُتل راه بیندازد و نوحه‌سرایی کند؟ هفت هشت کانال تلویزیونی و ده‌ها ایستگاه رادیویی، بسیج سراسری دانشگاه‌ها و مراکز آموزش عالی در بزرگ‌داشت ایشان بس نبود؟ یکی را به عرش می‌رسانند ولی سنگ‌مزار شاعر بزرگ آزاده‌ای را که به گفته‌ی یکی از نویسندگان همین شماره‌ی «شهروند امروز» بزرگ‌ترین شاعر پس از حافظ است، برای سومین بار می‌شکنند و از احدی صدایی درنمی‌آید. راستی، نویسنده از خود نمی‌پرسد که اگر شاملو شاعر کانون است کانون را با «شاعر بیلبوردهای شهرداری تهران» چه کار؟
و....

امید که این بیانیه پندی باشد به جوانان خامی که خود را پیر دانا می پندارند
(برای خاندن متن کامل پاسخ کانون نویسندگان ایران روی متن کلیک کنید)

دوشنبه

اعتقاد

منم معتقدم که زن و مردها با هم برابرند. ولی باورکنید غصه مردها بیشتراز زن هاست.

هزار به بالا

آمپرم چسبیده بود روی هزار، گفتم یه چیزی گفته باشم . همین.
الان واستادم. یعنی افتاده بودما ، دراز به دراز، ولی دست گذاشتم رو زانوهام و حالا روی دوتا پام واستادم.
فکر می کنید کسی دستمو گرفته ؟ نه. خودم پاشدم.

انگیز ناک

برای من این کلیپ که این پایین می بینید، بسیار خاطره انگیز است. کلی به قول بچه ها گفتنی ؛"حال کرده ام باهاش"
خب اگر گوش کنید به راحتی متوجه می شوید که تورکی استامبولی است. شعرش بسیار زیباست، خاننده اش یکی از سنگین ترین خاننده های جوان تورک است. شعرش را می فهمم. حتی می توانم ترجمه اش کنم ، اما آهنگش را از دست می دهد.یعنی باید رویش کارکرد.
اسم خاننده اش "انتظار" هست، این کلیپ در اصل تیتراژ و ترانه متن یک سریال تلویزیونی است.
بیت آخر ترانه این را می گوید :
هر دنیا آهم پشت سرت خواهد بود
عشقم هم به من حساب پس نمی دهد
ببینیدش :



یکشنبه

این جا باران نمی بارد

نمی دانم هوای تهران چند درجه است حالا، ولی این جا به گمانم با بادی که دارد نزدیک 20 درجه ای زیر صفر باشد. داشتم ترانه "وقتی بارون می زنه" فریدون را گوش می کردم ، یاد تهران افتادم. یاد پیاده روی های دو نفره شب های بارانی توی خیابان ویلا، جمالزاده و ... افتادم. چقدر احساس دلتنگی کردم یک لحظه. چقدر با مریم رفتیم کافه 78 بعد از آن پیاده گز کردیم تا هرکجا. یادش بخیر.
آخ که مردم از بی بارانی. چقدر با مجید یا بعضی شب ها با بهنام پیاده رفتیم توی ویلا و بعد چقدر منتظر تاکسی ماندیم ، انگار باران خیسمان نمی کرد. لامذهب این جا باران نمی آید اگر هم بیاید نوع یخی اش می آید.
بدجور هوس یک قهوه تلخ و یک دوست قدیمی را کرده ام. ای کاش آدم ها می توانستند همدیگر را فراموش کنند. شاید آن وقت دلتنگی معنا نداشت. ولی خب حالا خودم تنهایی یک حالی به خودم می دهم که این ماجرای تراژیک درام آمیز از سرم بپرد. گور پدر تمام عصاره های گندم که می شود از سوپر سر کوچه خرید، خودم بهترش را دارم.
اصلن الکی این پست را نوشتم. حالا پشیمانم. ولی خب پاکش نمی کنم.

سگی که دیگر ندارمش

همین حالا گفتم بروم توی حیاط خانه، آفتاب است بلکه سیگاری دود کرده باشم در این آفتاب که باد با سرمای 10 درجه زیر صفر زهرم کرد. اما نیکی این یخ زدن وسیگار کشیدن دیدن زن همسایه بود که چقدر محبت نثار سگ های بی ریختش می کرد.
بی اختیار یاد سگ زیبا و با صلابت خودم افتادم. بیچاره " الکس" ، اول که آوردمش پیش خودم می خواستم یک نام ایرانی برایش انتخاب کنم، بعد دیدم مسخره ام می کنند و ممکن است یک همنام او پیدا شود و کلی با ما به جنگ بپردازد که چرا نام مرا روی سگ گذاشته ای. خلاصه این شد که نامش را گذاشتم "الکس" ، این نام را از یک فوتبالیست برزیلی که دوستش داشتم انتخاب کردم.
روزی که رفتم بیارمش ، صاحب سگ مادر که هفت توله زاییده بود مرا به سگ دانی برد و گفت هر کدام را می خواهی انتخاب کن، پسر کوچکش آمده بود لطف کند به توله آب پاشیده بود بهشان. این توله که من انتخاب کردم از همه ضعیف تر و خیس تر بود ولی برخلاف آنهای دیگر چشمش تا نیمه باز بود. یکی خیلی قبراق بود که طرف خودش گفت می خواهم این را خودم نگه دارم و من همین "الکس " را انتخاب کردم. سیاه و خاکستری بود. هنوز چند روز بیشتر از تولدش نگذشته بود. کمی از کف دستم بزرگتر بود. به صاحب سگ مادر گفتم به نظرت زنده می ماند اگر ببرمش حالا؟ او هم گفت اگر خوب نگه اش داری حتمن.
و این طور من "الکس" را بخانه آوردم و با دستانم هر روز چند مرتبه شیرش دادم. به راه رفتن افتاد. شیرین کاری می کرد. یک جعبه میوه را برایش مرتب کرده بودم و شب ها نزدیک خودم روی ایوان می خواباندم. کم کم که بزرگتر شده بود بعضی صبح ها بلند می شد و خودش می آمد توی تشک من یا گاهی حتی زیر لحافم.
این مساله باعث خنده دیگران بود. من ولی به همه می گفتم از این توله سگی بسازم که همگی کیف کنید. بزرگتر که می شد بیشتر دلم را مال خودش می کرد. رنگش داشت تغییر می کرد.آن سال من رفته بودم خانه خاهرم تا هم خودم هوایی عوض کرده باشم و از شرایط بد جسمی و روحی که داشتم خارج شوم و هم بلکه کمکی اگر از دستم بر آمد آنجا توی آن خانه انجام بدهم که به قول معروف علاف نباشم. من هم که عاشق کشاورزی و شکار و طبیعت گیلانم. از خداخواسته رفته بودم. "الکس" هر روز که به بزرگتر می شد چیزهای تازه تری یاد می گرفت. با تفنگ بادی 5/5 که یکی از دوستان داده بود به من هر روز یک نیم ساعتی می بردمش تمرین شکار. یادش می دادم که مثلن چوبی را که پرتاب کرده بودم بیاورد برایم و ...
زمستان همان سال سگ جوان نابالغی بود که از سگ های بالغ بزرگتر و قوی تر می نمود و بسیار با ذکاوت و باهوش. باور کنید تنها حرف نمی زد، وگرنه شعور هم داشت و حرفهایم را می فهمید. اصلن شما سگ دیده اید که خربزه بخورد؟ او چون از نیمه ی غذای من می خورد به گمانش که من مثلن مادرش هستم ، هرچه که من می خوردم را می خورد. اصلن شب های تابستان که خوابیدن مرا دیده بود عین من طاقباز و پشت به زمین می خوابید. این طور "الکس" سگی شد بزرگ و باهوش. او در عین حال که مادرش را نمی شناخت اما با او هرگز جفت گیری نکرد و این برایم سوالی شد که فهمیدم سگها بیشترشان این مساله را رعایت می کنند. یک ایراد بزرگی که سگم داشت این بود که از هیچ آدم دیگری حرف شنوی نداشت ، یعنی می فهمید فرق دوست و دشمن را ولی چون کمتر تنبیه اش کرده بودم برای دیگران سرکش بود و گاهی اوقات آزاردهنده. او می دانست چه می کند ولی گاهی آدم ها از بوییدن او ناراحت می شدند و سنگ پرتاب کردن یا چخه گفتن همانا و خشم الکس همانا. البته خشمش کسی را مجروح نمی کرد و تنها نگه می داشت طرف را و بعد پارس می کرد تا من برسم و بگویم مثلن ولش کن و او هم بی خیال ماجرا شود. دیگران حریفش نمی شدند.
در شکار بی نظیر بود ، وقتی شکاری را می زدم و مثلن در آب رودخانه یا استخری به عمق چهار یا پنج متر هم که می افتاد بی چشمداشت می رفت و شناکنان شکار را می آورد پیشم. بیچاره تنها دوسال زندگی کرد. من که به تهران برگشتم ، تنها شده بود و خاهرم می گفت بدخلقی می کند. گاهی هم باعث دردسر می شد و آنها هم به ناچار با زنجیر بسته بودندش. کاری که هیچ وقت من با او نکرده بودم. بخاطر او هر هفته به گیلان می رفتم ، هرساعتی که می رسیدم سهم کبابی که از شهرداری رشت برایش خریده بودم با دو سه سیخ جگر را می دادم بخورد و بعد زنجیرش را باز می کردم و کلی گشت می زدیم در طبیعت. از این حالت احترام من خوشش می آمد و احترام می گذاشت به من. حالتی داشت که انگار از من حیا می کند.
توی روزنامه دوتا عکسش را زده بودم به دیوار، کنار عکس تمام کسانی که دوستشان دارم هنوز. همین باعث خنده "ایبیش" می شد گاهی. خیلی ها می دانستند که چه علاقه ای دارم به این حیوان.
بعضی وقت ها که نصفه شب می رسیدم گیلان جان ، تا صبح نمی گذاشت بروم بخوابم و بیدار نگه ام می داشت. الکی رد مثلن شغال ، شنگ (سمور) ،خارپشت یا حیوانی را می زد که مثلن این کار از خواب واجب تراست.
یکی که شکارچی قابلی بود توی منطقه گفت این سگت را بده به من، قول می دهم خوب نگهش دارم. ندادم ، دلم نیامد. اما ای کاش این کار را می کردم. گویا توی یکی از هفته ها که من به گیلان نرفته بودم ، به دلیل بد خلقی به یکی از همسایه ها ، "الکس" را یکی از آشنایان با اجازه خاهرم به باغ خانه شان می کشد و بعد از پشت با تفنگ ته پر دو تیر پشت سرش خالی می کند.
درگیر نمی دانم چه کاری بودم یا جشنواره فجر بود یا یک ویژه نامه که نتوانستم چند هفته بروم گیلان. یک روز برادر بزرگم گفت کی می خواهی بروی گیلان و من گفتم همین هفته . و بعد او برایم ماجرا را تعریف کرد. دیگر تا چند ماه نرفتم آنجا. دلخور بودم هم از دست خودم هم خاهرم و هم از دست آن آشنا. نرفتم تا مدتی حتی عید آن سال هم قید گیلان جان را زدم. اما وقتی رفتم اولین اتفاق خواباندن یک کشیده جانانه حالا درست یا نادرست توی گوش آن طرف بود که سگم را کشته بود. بعد از خاهرم پرسیدم که کجا چالش کرده اند و پسرانش مرا بردند آنجا و من زمین را کندم. جنازه اش دست نخورده بود. پوستش سالم بود تنها پشت کله اش در چند جا سوراخ بود. آرام دهانش را باز کردم و چهارتا دندان نیشش را در آوردم و تا مدتها نگه شان داشتم . حالا هم پیش دوستی به امانت است.
این سرنوشت الکس همیشه برایم کابوس است. یعنی همش فکر می کنم که اگر من مسولیتش را قبول نمی کردم او بلکه هنوز زنده بود و سرنوشت دیگری داشت. مدام که سگی می بینم به فکرش می افتم و آرزو می کنم که ای کاش نکشته بودندش.
حتی بعد ها آدم های آن محل که الکس را آنجا نگه می داشتم برایم تعریف کردند که پس از مرگ الکس شبی نبوده که مرغ و خروس و اردکشان شکار شغال و حیوانات دیگر نشوند. حتی چند خانه آن اطراف را هم دزد زده بود که من توی دلم گفت خوب شد حقتان است.
حالا این زن همسایه و سگهایش مرا یاد الکس انداخت. حیف

شنبه

جامعه چرتی ! اجتماع خوابزده!!

بی ربط به مرگ دو دانشجو!

یکی را توی بازداشتگاه امر به معروف همدان کشتند ، دیگری را توی یک بازداشتگاه به قول خودشان امنیتی در سنندج. آن یکی دخترکی معصوم بود که جرمش نشستن درکنار نامزدش. این یکی را که تازه جوانی بیش نبود به جرم زبان درازی به حکومت توی دانشگاه گرفتند و توی بازداشتگاه انقدر زدندش تا مرد.
قربان زبان و قلم علی حاتمی بروم که چقدر خوب وصف حال ما ملت خوابزده را بیشتر از بیست سال پیش نوشته و فیلم کرده بود. وقت دنبال کردن اخبار یاد دیالوگ زیبای مرحوم جهانگیر خان فروهر در هزاردستانش افتادم . باور کنید بی ربط با حال و روز امروزمان نیست . با خواندن اخبار و دیدن تصویر معصوم هر دو خواب باید از هر چشمی فرار کند ، اما ما انگار خواب برایمان مهمتر از هر چیز دیگری است. شاید نوبت ما هرگز نرسد ولی ...
ببینیدش:


جمعه

زمستان و آروزی گذشته ها

بعضی وقت ها چقدر دلتنگ کسانی می شوم که دوستشان دارم، زمستان که می شود ، روزها و شب های سرد، خیلی سرد، بیشتر به فکرشان می افتم. یعنی دوست دارم که مثلن همه دور هم باشیم، از هر دری گپی بزنیم ، چای بخوریم و گاهی سیگاری دود کنیم. نمی دانم این حس را شما هم دارید یا نه؟
از پریروز تا بحال همش به کسانی که توی زندگی همراهم بوده اند و دوست ، مدام فکر می کنم. گاهی قدیمی ها و گاهی حتی دوستان تازه. مثلن برای خواهرانم دلتنگ بودم، دوست داشتم همه شان پیش من بودند و من گاهی سرم را روی زانوانشان می گذاشتم. برایم حرف می زدند از همه فامیل و آشنایان.
برای پدرم و برادرم هم همین طوردلتنگم. دلم می خواست توی این هوای سرد سرد زمستانی ، پدر و برادرم پیشم بودند تا پدرم با آن صدای بم و زنگ دارش که دیوارها را به لرزه در می آورد ، نقل گذشته ها را می گفت و برادرم هم گاهی به حرف هایش لبخندی می زد. دوست داشتم کوچک بودم و روی شانه های برادرم می نشستم و برایش مثل قدیم ها سرود "کارگران ، برزگران متحد شوید" می خواندم ، اما حیف که قدم نزدیک یک متر و نود شده و وزنم هم هی شصت و خرده ای، تازه سنم هم از سی و یک گذشته لامذهب.
دوست داشتم همین دیروز که جمعه بود روی ایوان خانه نشسته باشم توی این هوای سرد تا آقا دایی ام مثل هر جمعه با کلی خوردنی خوشمزه به خانه مان بیاید، بعد بگوید :"هوس قیمه کرده بودم، گفتم گوشت بگیرم شما درست کنید دورهم بخوریم." و بعد راجع به بازی سپیدرود رشت و ملوان بندر انزلی با برادرم حرف بزند.
دوست داشتم و همین حالا هم که درست مثل برادر دیگرم برای خودم لحاف و متکای مخصوص داشته باشم . می دانم که دارم ولی می خواهم تمام مثل متکا و لحاف او باشد. آن قدر زمستان ها با آن لحاف و متکا خواب می چسبد، مخصوص وقتی که همه دور هم باشیم.
چقدر زمستان ها ، آدمی را دلتنگ می کند. چرا؟ نمی دانم چرا توی هیچ زمستانی یاد مادرم نمی افتم، یاد باقی مردگان چرا. یاد کسانی که دوستشان داشتم و حالا نیستند. اصلن زمستان این خاصیت را دارد که نمی توانی تنهایی توی یک اتاق گرم بنشینی. باید حتی اگر نمی توانی دوستان و فامیلت را دور خودت جمع کنی ، یادشان باشی و همین طور فکر کنی و فکرشان باشی. فکر همه .
این جا که من هستم گاهی دسته دسته غازهای وحشی ، هر شب با سرو صدای زیاد از این طرف به آنطرف می روند و از دریاچه به رودخانه و بالعکس. هر بار که صدایشان را می شنوم ، هوس می کنم با پدرم رفته باشیم به نمای ** عموهایم . آرام و بی صدا توی آن هوای سرد منتظر همین غازها باشیم تا بیایند و من از ترس این که فراری شان بدهم ، نفس هم نکشم. بعد عمو ها نماخال ** را بکشند و غاز یا مرغابی سهم برادر بزرگشان که پدرم باشد را بدهند به دستان من.
باور کنید من اصلن رابطه صمیمی با پسردایی هایم ندارم ولی همین زمستان مرا به یاد یکی از آنها می اندازد که هر زمستان برایمان کلی پرنده کوچک که خودش شکار کرده بود می آورد . و من خوشحال از واویشکایی** که با گوشتشان خواهم خورد ، چاقترها را یک نگاهی می کردم که نپرسید. چقدر سعی کردم مثل او شکارچی خوبی باشم ولی اعتراف می کنم هیچ وقت نتوانستم.
خاصیت زمستان این طور است گویا. باور کنید حالا که نه مدرسه ای درکار است و نه تعطیلی ، بازهم باریدن برف مرا خوشحال می کند، فکر می کنم که مثلن اگرهر چه بیشتر برف ببارد بهتر است و فردا هم حتمن تعطیل. می دانم که تعطیلی درکار نیست ولی دوست دارم این طور فکر کنم با ذوقی کودکانه.
خب آدمی است دیگر فکر می کند برای خودش ، آنهم فکر های این طوری؟ مثلن همین دم غروبی نور چراغ را آن قدر کم سو کردم که مثلن بشود مثل نور چراغ چهل وات اتاق بابابزرگم . درست همان طور شد ولی صندوق های چوبی پر از برنج ، پشتی ها، منقل پراز بور و بابابزرگ و مادر بزرگ و پدرم نبودند. البته یک فرق دیگر هم داشت این جا و آن که خانه آن قدر گرم نبود که اتاق بابا بزرگ.
زمستان است دیگر، آدم را هوایی می کند و پرچانه ، آن هم توی این زمستان. نتیجه می شود این که حالا من بنشینم و از چیزهایی بنویسم که فقط به خودم مربوط است و شما از آن ها بی خبر. ولش کنید.

** نما: محلی است که کشاورزان برای شکار مرغابی ها ی وحشی در مزارع برنج گیلان و بخش هایی از مازندران درست می کنند. به این صورت که چند مزرعه برنج را پر از آب کرده و در دو یا سه طرف این آبگیر کومه هایی درست می کنند. بعد در داخل آب تورهایی را با دو سر چوبی در آب می کارند و با طناب داخل کومه ها می برند. برای شکار مرغابی کشاورزان اردک و غازهای اهلی را توی کومه ها و بخشی را هم توی آب رها می کنند تا مرغابی ها به خیال آنها به مزرعه پر آب بیایند تا نمابر آنها را شکار کند.
** نماخال: توری است که در نما برای شکار مرغابی ها استفاده می شود. نماخال چند نوع است که یکی از انواع آن را برای بچه ها و نوجوانان با چوب نرمی به طول دو یا سه متر به صورت نیم دایره و همان مقدار تور درست می کنند ، که برای شکار پرندگان کوچک استفاده می شود، اما واژه ای که در متن استفاده کردم همان نماخال اصلی با تورهای بلند و بیشتر از شش متری است که در نما برای شکار مرغابی یا غاز وحشی استفاده می شود.
** واویشکا: نوعی غذا در شمال ایران بخصوص گیلان. این غذا را با گوشت قرمز و یا گوشت پرندگان ، گوجه ، پیاز و ادویه جات مخصوص درست می کنند. واویشکا گاهی می تواند ترش هم باشد که آشپز می تواند از ربع آلوچه یا انار ویا دانه های انار ترش استفاده کند.

شنبه

بدرود احمد عاشورپور با زندگی

از بعد از ظهر که خبر مرگ " احمد عاشورپور" را خوانده ام حسابی پکر شده ام. واقعن حیف شد. چه صدای جاودانه و نازنینی داشت این مرد. می دانم که گیلک ها و حتی بسیاری از اقوام دیگر ایران هم صدایش را بخوبی می شناسند و دوستش دارند.
ترانه های زیبایش برای نسل ها خاطره انگیز است و برای ما عین خود گیلان و زندگی است. چه قدر توی جشن هایمان صدای نازنینش گرما بخش محفلمان شد. چقدر در کوهنوردی هایمان ترانه هایش را زمزمه کردیم و انرژی گرفتیم برای رسیدن به قله.
اصلن دیدن "درفک" بدون حضور صدای عاشورپور بی معنی بود و هست هنوز.
وقتی از منجیل می گذری و به سبزی کم رنگ رودبار می رسی، مگر می شود بدون صدای عاشورپور به گیلان نزدیک شد. رسیدن به گردنه سرسبز امامزاده هاشم بعد از رستم آباد دیگر بدون صدای بی حضورش باید سخت باشد.
روحش شاد باشد.
در این باره بسیار نوشته اند:
احمد عاشورپور در ویکی پدیا

زنده یاد هنرمند برجسته احمد عاشورپور

بیست و یک (21) ترانه برای شنیدن از احمد عاشورپور

گفت و گو با عاشورپور( شنیدن صدای هنرمند)

گفت و گو با عاشورپور پدر موسیقی فولکوریک

یادداشت و عکس های یوسف علیخانی از عاشورپور

همه ی لینک ها و نوشته ها درباره احمد عاشورپور

همین جوری!!!

همین حالا داشتم به این فکر می کردم که ما آدم ها چقدر راحت درباره همدیگر فکر و یا قضاوت می کنیم. بدون آن که طرف مقابلمان را درست شناخته باشیم، یا از دلایلش برای هر کاری باخبر باشیم به راحتی برایش حکم صادر می کنیم و این میان چقدر خودمان را در مقام حق ، صاحب حق و یا کسی که از همه چیز به خوبی آگاه و با خبر است صاحب رای می دانیم.
من خودم آن قدر این طور قضاوت کرده ام که شمارش از دست حافظه ام در رفته است. این را با صداقت می گویم و شما هم نگویید که چون خودت این طور بوده ای نباید فکر کنی که دیگران هم همین طورند. کمی صادق باشیم. همه ما بارها مرتکب این نوع قضاوت شده ایم. درباره ی آدم های مختلف در شرایط مختلف. قبول کنید که این طور است.
اصلن حتی اگر به این فکر کنیم که مثلن دلایل عملی که باعث شده تا ما درباره کسی قضاوت کرده وحکم صادر کنیم را از زبان خود شخص مرتکب هم شنیده باشیم بازهم این نمی تواند قطعییت داشته باشد که ما همه چیز را می دانیم . پس قضاوت و حکم مان درست و عادلانه نیست.
گاهی می شود که آدمی نمی تواند تمام دلایلش را برای انجام یک عمل، صادقانه بگوید. گاهی پیش می آید که شرایطش مهیا نیست. گاهی می شود که شرایط مناسب است اما شنونده های آن دلایل ،شرایط مناسبی ندارند یا اصلن برای شنیدن آن دلایل مناسب نیستند. گاهی هم می تواند عمل انجام شده از نظر خیلی ها ، عمل درست و قابل درکی نباشد تا چه برسیم به دلایل انجامش.
این ها همه برایم یادآوری می کنند که با قطعیت نمی توانم درباره ی آدم های دور و برمان قضاوت کنم. حتی ممکن است توی نظر نسبی ام درباره ی یک شخص هم دچار اشتباه بشوم . خب این سوال هم برایم پیش می آید که این طوری آدم نمی تواند درباره هیچ کس و هیچ چیزی نظری داشته باشد یا اصلن تصمیم درستی در قبال دیگران و رابطه با آنها بگیرد!؟ می تواند؟
اصلن چطور می توانیم با دیگران ارتباط داشته باشیم اما درباره شان قضاوت نکرده و حکم صادر نکنیم؟ این مساله آیا شدنی است؟
بدون شک وقتی که درباره دیگران قضاوت کرده و حکم صادر می کنیم و حتی این حکم یا قضاوت را پیش دیگران برزبان می آوریم هیچ گاه در این باره فکر نمی کنیم که کارمان درست بوده است یا نه؟ اما وقتی که دیگران در باره ی خود ما قضاوت کرده و حکم صادر می کنند و این را می توانیم از نوع رفتار و گفتارشان بفهمیم آن وقت است که به این مساله فکر می کنیم که چطور توانسته اند در باره ی ما چنین قضاوتی بکنند یا چنین حکمی صادر کنند و چنین رفتاری داشته باشند. کمی بعد تر هم به این مساله فکر می کنیم که خودمان چقدر درباره دیگران قضاوت کرده و حکم ناعادلانه و نادرست صادر کرده ایم.
خب چطور می شود به یک نتیجه درست درباره رفتار یا عمل کسی رسید بدون این که قضاوتی درباره آن عمل و یا آن شخص کرد؟ اصلن نتیجه ای در بر خواهد داشت؟ این مساله آیا شدنی است؟
اصلن باید قضاوت کرد؟، حکم صادر کرد؟ یا اصلن باید نتیجه گرفت؟
برایم تنها چیزی که می تواند درست باشد روایت حال همان ماجرا ، یا شخص و یا اتفاق است. تنها روایت . همراه با بسیاری احتمالات که می تواند درست نباشد یا باشد ، با نگاهی به گذشته اما بدون هر گونه ربطی به حال . همین .
این جاست که برایم اهمیت روایت ، رخ نمایی می کند. روایت صادقانه به همراه زمان می توانند نتیجه ی بسیاری از قضاوت های ما را آشکار کنند.
شاید بسیاری از قضاوت های ما درباره یکدیگر اشتباه و شاید هم درست باشد. اما فقط شاید.

سه‌شنبه

خیلی خیلی سخته.

دوهزار و هشت هم آمد

خب سال 2008 هم چند دقیقه پیش شروع شد. سال گذشته هم مثل بیشتر سال های گذشته تلخ و سخت بود. هم برای کشورمان، هم برای مردمانش. سال 2007 بخصوص برای زنان وحتا مردان سرزمین مان ، برای روزنامه نگارانش و برای دانشجو ها ، برای کارگرها، پرستارها، معلم ها ، برای همه سخت تر از سال گذشته اش بود. به سبب برنامه های دولت احمدی نژادی و اصلن کل حکومت، چه در سیاست ، چه در اقتصاد، چه در دیپلماسی و کللن در هر حیطه دیگری وضعیت چندان مناسبی نداشته ایم. هرچند اوضاع این چند سال اخیر مدام همین طور بوده و هر سال بدتر از سال پیش بوده اما تنها امید است که برایمان این شرایط و اوضاع نا مناسب را هر سال تحمل پذیر می کند.
اما همین امید مثل تمام این سال ها می گوید؛ امسال اگر بخواهیم طور دیگری رقم می خورد که می تواند بدتر از سال پیش نباشد، همین امید باز می گوید حتی اگر بخواهیم امسال می تواند بهتر از تمام سال های گذشته هم باشد.
سال نو میلادی را به همه بخصوص دوستان مسیحی تبریک می گویم .

جمعه

روزی روزگاری این جا



خداوند واقعن پدر این "انیو موریکونه" را بیامرزد که با این موسیقی اش چقدر دردهای آدم را تسکین می دهد. آن هم موسیقی یک فیلم خاطره انگیز مثل "روزی روزگاری آمریکا" ساخته "سرجییو لیونه".

این قسمت که در بالا گوش کردید البته چکیده ای از بخش اول موسیقی این فیلم است. این تکه مربوط به بخش کشته شدن کوچکترین عضو گروه پنج نفره بچه هاست . می دانم که خیلی ها مثل خودم عاشق این تکه و فلوت مجارش هستند. این بخش از موسیقی فیلم، خاطرات را یک جا زنده و درد را مثل یک یا شاید هم دو آستامینوفن 500 میلی گرم کدیین دار تسکین می دهد.

حالا چند روز دیگر هم باید صبر کنم تا برای کشیدن بخیه های چشمم بروم و بعضی وقت ها چنان چشم و سرم تیر می کشد که نپرسید. کبودی ها بهتر شده، و تازه زیر چشمم دارد از کبودی به زردی می زند. ورمش هم کمی خابیده، اما هنوز قلمبه است. این زخمی که من دیده ام احتمالن تا آخر عمر جایش روی صورتم می ماند، درست مثل چند تا زخم که روی دلم مانده است.

پی نوشت: ویدیو را عوض کردم و فقط قسمت فلوت مجارش را گذاشتم. البته تصویرها مربوط به فیلم نیست اما خودش یک ماجرای دیگری دارد.

سه‌شنبه

صورت زخمی !!!

همین دی شب، یعنی همین شب کریسمس این جا ، بلا یی از آسمان و توسط زمینی ها بر من نازل شد که نپرسید. ساعت حدود 8 و نیم شب به قصد خرید یک پاکت سیگار از خانه زدم بیرون. اصلن داشتیم توی خانه با بچه ها فیلم می دیدیم و من چون از این فیلم های فلسفی خوشم نمی آید از فرصت آمدم سواستفاده کنم که اتفاقن چقدر هم این دوستان ما اصرار کردند که نرو حالا و این جا سیگار هست و از این حرف ها ، اما انگار مرگ خبرم کرده باشد گفتم نه می روم تا مارکت سر کوچه و زودی برمی گردم. توی کوچه هنوز بیست متری بیشتر نرفته بودم که یک اتومبیل سواری آن هم با رنگ خاکستری به آرامی از کنارم گذشت و در حین گذشتن اتومبیل من لحظه ای احساس کردم که ضربه سنگینی به سمت چپ سرم وارد شده است. داغ شدم و تا از گیجی خارج بشوم و به خودم بیایم احساس کردم که اتومبیل دارد تند دور می شود. نمی دانم چه بود و چه طور به کله ام اصابت کرد اما همان وقت احساس کردم صورتم داغ شده ، دست که به صورتم بردم دیدم خیس خون شد. با این که چندان خونی در بدنم نیست اما نمی دانم چه طور صورتم غرقابه خون شده بود.طوری که حتی دستکش هایم هم خیس شدند. توی این گیر و دار اتومبیل هم با سرعت دور می شد و من هنوز گیج این بودم که از مسافران اتومبیل خورده ام یا بلایی از آسمان بر من نازل شده ، حتی به آسمان نگاه کردم ولی جز کابل های برق که آرام و ساکت بودند چیزی ندیدم. دیگر حتی دید چشم هایم هم تار شده بود و کمی هم ترسیده بودم. توی کوچه هم کسی نبود، به طرف خانه برگشتم و توی راه به این فکر می کردم که از کجا و از چه کسی ، آن هم برای چه خورده ام؟

به خانه که رسیدم ، دوستانم توی خانه وحشت زده شدند و من تازه فهمیدم که زخم جای بدی است. با دستمال که صورتم را از خون پاک می کردم رفتم طرف آیینه و نگاه کردم، درست گوشه چشم چپم از زیر ابرو و بالای پلک تا پایین کیسه چشم چاک عمیقی خورده بود. عجب . خودم هم بیشتر ترسیدم و چشم دیگرم را بستم تا ببینم کور شده ام یا نه ؟ می دیدم اما کمی تار. امینه زحمت کشید و زنگ زد به 911 که همان اورژانس خودمان است. شانس آوردم که با دو شیرزن زندگی می کنم( ناهید از شیرزنان مملکت خودمان ودیگری امینه از شیرزنان کشور ترکیه ) وگرنه معلوم نبود به چه سرنوشتی دچار می شدم. تا اورژانس سر برسد تحت مراقبت های نیمه پزشکی این دو نفر قرار گرفتم . بعد اورژانس هم که آمد، ( این جا اورژانس شامل یک آمبولانس ، یک ماشین بزرگ آتش نشانی و یک اتومبیل پلیس می شود) یک مقدار خونریزی چشمم بند آمده بود، اما همچنان می آمد و پلیس هم توی این هیر و ویر سوالاتش را می پرسید که مثلن راننده اتومبیل را دیدی، یا پلاکش چه شماره ای داشت ؟ و از این سوالات. درنهایت به نشان دادن محل اتفاق رضایت دادند که با آمبولانس به بیمارستان بروم. توی راه وقتی ازوسایل آمبولانس و امکاناتش مطمئن شدم ، خیالم راحت تر شد و چند تا عکس جانانه از سر و صورت خونین و چشم نیمه ناقص انداختم. امینه هم که بنده خدا با من به بیمارستان می آمد توضیح داد که در این مواقع معمولن مجروح باید روی برانکارد دراز بکشد و من هم از خجالت حرفش روی صندلی آمبولانس نشستم.

در بیمارستان هم یک سه ساعتی معطل شدیم ، اما در نهایت یک دکتری هم شب کریسمسی پیدا شد که زخم ما را ببیند و بخیه کند. امینه بنده خدا تا آن وقت دوام آورده بود و مدام نگران من بود، وقتی دکتر داشت سوزن بی حسی را به صورت و چشمم می زد من مجبور بودم چشمم را ببندم و بعد که شروع کرد به باز کردن ودوختن زخم من از امینه با چشمان بسته پرسیدم که تو اینجایی؟ آن بنده ی خدا هم گفت بله و گویا توی همین موقع چشمش به نوع دوختن زخم چشمم می افتد و از روی کنجکاوی نگاه می کند. بعد که دکتر کارش تمام شد و گفت می توانی چشمانت را باز کنی دیدم رنگش عین گچ سفید شده است. بگذریم با کلی مکافات و چشم و صورت بخیه شده برگشتم خانه. حیف شد به گمانم جای این زخم تا همیشه روی چشم و توی صورتم باقی بماند. فقط از این جای قضیه لجم می گیرد که هنوز نفهمیده ام که از چه کسی و برای چه چنین زخمی را به یادگار باید نگه دارم. پلیس که می گفت در چنین شبها و روزهایی خیلی باید مراقب باشید چون آدم مست و خل و چل در خیابان فراوان است. تازه یکی از پلیس ها گفت تو خیلی خوش شانسی و باید بروی توی لاتاری این هفته شرکت کنی چون کور نشده ای .وقتی پلیس این مملکت این طور می گوید ببینید چه خبر است. ولله که آخر امنیت همین جاست.

بهر حال حالا به شدت یاد فیلم "صورت زخمی" افتاده ام و احساس آل پاچینویی فراوانی به من دست داده است. این هم ماجرای کریسمس و صورت ناقص شده ی ما. حالا درست که بی ریخت بودم ولی گویا این طور وحشتناک هم خواهم شد




پنجشنبه

بابا مث این که متوجه نشدین بلاگر فارسی شده!

خلق الله چه نشسته اید که این بلاگر هم فارسی شد و وسوسه ی ورد پرسی شدن هم در ما تبدیل شد به یک فکر پلید آخرای دوره ی جوانی. می دانم چند روز بیشتر گذشته از این ماجرا اما گویا هنوز باید اطلاعات را در این باره پراکنده کنیم که هنوز بسیاری نمی دانند چه اتفاقی افتاده است.
این چند خط را از بابت آن می نویسم که می بینم بعضی از دوستان همچنان بلاگرشان را آکبند گذاشته اند تا گویا روزی در موزه گوگل بلاگ نمایش داده شود. من که دارم بال در می آورم. هیچ وقت یادم نمی رود مرارت هایی که به عنوان یک کاربر بخت برگشته ی ایرانی کشیدم برای نوشتن فارسی توی همین بلاگ اسپات، روزی که در همین ماه دسامبر خواستم وارد بلاگر شوم و نمی توانستم راست چین بنویسم و رفتم سراغ اولین طرح های دستکاری قالب بلاگر که توسط نوید مجاهد نوشته شده بود.
اصلن علاقه من به دستکاری قالب وفهمیدن اصول اولیه اچ تی ام ال یا پی اچ پی از همانجا شروع شد. یعنی به این نتیجه رسیدم که باید خودم بتوانم از پس قالب وبلاگ خودم بر بیایم . البته بعد از استفاده ی چندین ماهه از قالب ساده نوید و همین طور قالبی که زیرخط آی تی نوشته بودند.
در این میان و توی این نزدیک به سه سال بلاگری شدن، از کسانی بسیار آموختم که هیچ وقت فراموش نمی کنم و گل سرسبدشان سید یوسف منیری(پابرهنه برخط) و همین طور وبلاگ عصرونه هستند. با این که هیچ کدام از این دوستان را به عمرم ندیده ام اما توی این مدت وبلاگ هایشان برایم راهنما وخودشان رفقای بسیار خوبی بوده اند.
اصلن دارم از اصل ماجرا دور می شوم ، یادم رفت بگویم بابا جان حتی اگر از بلاگر فارسی هم استفاده نمی کنید حالا دیگر دوهفته است که خود بلاگر عزیز هم دربخش تنظیمات زبانش گزینه فارسی را اضافه کرده که اگر یک انتخاب ساده پرشین را در زبان ها انجام بدهید از کامنت ها گرفته تا راست چین شدن پست ها و ترجمه کلمات کاربردی و موضوعی مانند برچسب ها و آرشیو همه فارسی می شوند. توضیح چه طور انجام دادنش را دراین پست وبلاگ پابرهنه برخط بخوانید که بسیار گویا و کامل است.
لذتش را ببرید حسابی بلاگید که مملکت کلی جای لاگیدن دارد.
خلاصه من داشتم با خودم فکر می کردم که چرا حالا این وسط گوگل توی بلاگر زبان فارسی را اضافه کرد به باقی زبان ها ، دیدم یک جواب بشدت ذهنم را قلقلک می دهد و آن هم این که چه زمانی بهتر از حالا که زبان فارسی از یاهو حذف شده. حالا بماند زحمت گروهی که برای تثبیت این زبان شیرین کشیده اند

وقتی شبیه عجیب


چقدر خوشحال شدم ، چند هفته پیش با خبر شدم کتاب " کلاه کافکا" با ترجمه علیرضا بهنام ، شاعر و مترجم خوب و دوست نازنینم تجدید چاپ شده، امروز دیدم چهارمین مجموعه شعر علیرضا(اگر اشتباه نکنم؟) هم به بازار کتاب و شعرآمده است که باعث خوشحالی بیشترم شد.
مجموعه شعر "وقتی شبیه عجیب "را انتشارات ثالث در یکهزار و یکصد نسخه منتشر کرده است، که دست مهدی خان هم درد نکند.
بهر حال من که دورم کمی و هنوز کتاب به دستم نرسیده ، اما دوستان نزدیکتر بخرند حتمن که شعرهای علیرضا خاندنی و خاستنی است.
بهر حال از همین چشم های دور به علیرضا بهنام عزیز تبریک می گویم و التماس کتاب دارم

چهارشنبه

ببینمت؟

تو الان داری به من فکر می کنی؟
.....

نه؟
....

هی تو داری با من حرف می زنی؟

؟

....

دوشنبه

خداحافظ عشق من

این ترانه هم خاطره انگیز است برای خیلی ها بخصوص خودم.

یکشنبه

دوباره !

در راستای اصلاحات اساسی ممکلت خویش شعارم از این پس این خواهد بود:

دوباره می سازمت بدن!

پنجشنبه

آب می شوم

زمستان بی تو که تمام شود
بهار
من با برف ها
از شرم آب می شوم



در همین باره:

چقدر دوریم از هم و از همه

کلاغ باران

چهارشنبه

مرگ یک همکار

خبر مرگ مریم نوربخش ماسوله را در وبلاگ آسیه دیدم و بسیار غمگین شدم. صدای نازک و کوچک مریم نوربخش هنوز توی خاطرم هست. چندباری با هم حرف زده بودیم، نه بیشتر. دغدغه اش روزنامه نگاری بود. روحش شاد باشد. خیلی متاسف شدم. اصلن حتی نفهمیدم برای چه فوت شده است ؟
بجز اظهار همدردی با دوستانش و خانواده اش کاری بر نمی آید از دستم. واقعن متاسف شدم

مريم نوربخش ماسوله از ميان ما رفت:
روزنامه‌نگار مظلوم

دوشنبه

باز هم سیفون را فراموش کرده ای

فراموشی هم مرض بدی است
این که همه چیز خودت یادت برود
که بودی و از کجا آمده ای
چه گندهایی زده ای
چقدر بالا آورده ای روی زندگی
و
فراموشی هم مرض بدی است
این که همه چیز خودت یادت برود
همه کس را به خاطر نیاوری
خودت را که اصلن
و
فراموشی هم مرض بدی است
این که یادت برود سیفون را کشیده ای یا نه؟
و مجبور باشی دوباره برگردی
نگاه کنی
به کثافت باقیمانده ی توی کاسه توالت
و بعد دوباره همه چیز یادت برود
سیفون را فراموش کنی
و این که فراموشی هم مرض بدی است.

شنبه

من زندگی را عمودی می بینم

گیلان زمین و گیلکی را جستجو می کردم ( این کاری است که معمولن و هر ازچند گاهی از روی علاقه به زادگاه و زبان مادری ام انجام می دهم) به یک مورد جالب برخوردم که می تواند هم برای بچه محل ها و همزبان ها و هم برای دیگران جالب باشد.
یک محقق مردم شناس و ایران شناس فرانسوی به نام دکتر" کريستيان برومبرژه" که اتفاقن رئيس انجمن ايران شناسي فرانسه در ايران نیز هست در گفت و گویی به نکته ظریفی در باره مردم گیلان اشاره کرده است که به خلق و خوی مردم گیلان و نوع فرهنگ و نگاهشان به زندگی ارتباط مستقیم دارد.
برومبرژه گفته است: تنها گیلانی ها در ایران به زندگی و دنیا عمودی نگاه می کنند.
حال کردید. شما همه زندگی را افقی می بینید اما ما گیلک ها عمودی ، همین طور ما عمودی زندگی می کنیم اما شما افقی!!!
خدایی هنوز دارم به این عمودی بودن نگاهم به زندگی به عنوان یک گیلانی فکر می کنم و اتفاقن دارم به جاهای جالبی می رسم. عجب آدم باهوشی بوده این برومبرژه ناقلا!
بدون شک این محقق اگر مثلن آمریکایی یا مثلن انگلیسی یا لهستانی بود به چنین نتیجه ای نمی توانست برسد ، اما چون فرانسوی است و فرانسوی ها با ما اهالی کاسپین وجوه مشترک زیادی دارند توانسته به چنین نتیجه ژرفی برسد.
همین پاراگراف بالا که فرانسوی ها را با خودمان مقایسه کردم یکی از آن نوع نگاه های عمودی گیلک ها به زندگی و دنیا است. این هم نمونه

ترانه ای که خیلی ها را عاشق کرده است

یادش بخیر ، این ترانه خاطرات زیبا و زیادی را برایم زنده می کند. دروغ نگفته باشم در خلوت خودم بارها با این آهنگ زمین خورده ام، انقدر عصاره گندم! می ریختم توی حلقم که نای بلند شدن نداشتم. نه این که مازوخیست باشم نه، اما دوست داشتم وقتی شب توی خانه به این آهنگ گوش می کنم روی زمین نباشم و توی این عالم. برای همین تنها چیزی که می توانست از این دنیا دورم کند و مرا از زمین کنده و ببرد بالا عصاره گندم یا همان رفیق بی کلک بود! که با مقداری آب گیلاس یا آلبالو سالم ترین نوشیدنی الکی! دنیا می شد. آن وقت ها فکر می کردم که عاشقم، حالا بودم یا این طور فکر می کردم، درست یا غلط بماند ، شاید هم این ترانه این حس را در من تقویت می کرد.مطمئنم که کسان دیگری هم از این ترانه در آن فضا چنین حسی داشته اند ،شاید آنها هم یادی از گذشته های زیبای آن روزها کردند.

از طرفی هم کسانی که در فاصله ی سالهای 82 تا تابستان 84 توی روزنامه اعتماد کار کرده اند بخوبی این ترانه جیپسی کینگ را بخاطر می آورند. غروب ها بیشتر اوقات پیش از صفحه بندی و ساعت حدود هفت توی تحریریه این ترانه افسونگر فضای تحریریه را پرمی کرد و آنها که عاشق بودند شروع می کردند تلفنها را کار انداختن و آنها که عاشق هم نبودند دلشان می خواست عاشق شوند و یا به کسانی که دوستشان داشتند فکر می کردند و سیگارها بود که توی تحریریه دود می شد.

حتی دکتر بهروز بهزادی و یا استاد محمد بلوری که هر دو حق استادی به گردنم دارند (و هر کجا که هستند برایشان سلامتی و طول عمر آرزو می کنم) هم گاهی که تاخیری در پخش این ترانه در ساعت مقرر می شد، به حرف می آمدند و جویا می شدند که چه شد پس این ترانه بهرام . کنارش یک بساط کافی هم براه می کردیم و در سکوت خودمان به این ترانه گوش می کردیم. شهرام هم حسابی معتاد این ترانه بود.او هم اگر دیر می شد یک جوری خلاصه سراغش را می گرفت.

راستش اوایل برای دل خودم این ترانه را با صدای آهسته گوش می کردم ، اما وقتی دوستان و همکاران در تحریریه خواستند که صدایش را بلند کنم تا آنها هم گوش کنند دیگر این شد یک رویه و کاری که هر روز تکرار می شد. از اولین کسانی که باعث شد این ترانه با صدای بلند توی تحریریه بپیچد ، سعید آقایی از بچه های خوب ورزشی نویس روزنامه بود که دلم برایش بشدت هوای او را کرده است. ایبیش( ابراهیم افشار که بسیار آموخته ام از او و بی اندازه دوستش می دارم) هم گویا از این ترانه بدش نمی آمد و گاهی غروب ها اگر توی روزنامه بود به بهانه ای می آمد روی میز ، اما می دانستم که افسون این ترانه بیش از هر چیز دیگری او را می کشد به سمت میز ما.

اگر بخواهم بازهم در باره ی این ترانه بنویسم یک مثنوی هفتاد من کاغذ می شود پس بهتر است که شما هم گوش کنید ، البته خیلی به تصویرش توجه نکنید، می دانم که بسیاری از شما این ترانه را بارها شنیده اید اما یکبار دیگر شنیدنش خالی از لطف نیست.

سه‌شنبه

جنگ

من اصلن آدم جنگجویی نیستم. اعتراف می کنم که ترسو هستم. نه اهل جنگ با کسی یا ملتی هستم و نه اهل جنگ با زندگی.
نمی فهمم این حرف را که تو باید با زندگی بجنگی، آقا جان من نمی خواهم بجنگم با هیچ چیز و هیچ کسی. اصلن بلد نیستم بجنگم. حتی اگر کسی یا همین زندگی هم به من تاخته باشد من نمی توانم بجنگم .
ایرادی دارد به نظر شما؟

دوشنبه

هنوز هم باران می بارد

باران که می بارد، احساس تازگی می کنم ، دروغ اگر نگفته باشم هنوز هم که باران می بارد دلتنگ هم می شوم. درست مثل کودکی هایم. درست مثل وقتی نوجوان بودم ، و عین روزهای جوانی. حالا که این سطرها را می نویسم همزمان صدای گرم فریدون پوررضا هم دارد برایم می خواند: "هوا وارش باره می دیلا چشما"
دلتنگ که می شوم دوست دارم یکی برایم به زبان مادری ام لالایی یا آواز گیلکی بخواند، لامذهب بدجور هوس پاییز گیلان را کرده ام. این جا هم همان است ، درست مثل گیلان. باران می بارد همیشه، درختها خیس اند، وقتی توی علف ها راه می روی پاچه شلوارت تا زانو خیس می شود، بدنت هم. فقط این جا درخت ها و علف ها حرفم را نمی فهمند گویا، هر چند که دوستیم باهم. ویک فرق بزرگ دیگر هم دارد، اینجا گیلان نیست، اما مثل آنجاست.
هنوز هم پشت شیشه توی حیاط دارد باران می بارد و چمن های حیات توی باد و باران می رقصند.
بابا مردیم یک گیلانی پیدا نمی شود یک مقدار با ما هم دردی کند. این فریدون پوررضا بدجوری ما را غم انگیز ناک و دلتنگ کرد.
پوررضا دارد می خواند: دوواره آسمانا دیل پورا بو
ماه ابرا راه ندا مهتاب کورا بو
ستاره دانه دانه رو بگیته
عجب ایمشب بساطه غم جورا بو
و من همچنان با باران می بارم.....

چهارشنبه

جنازه آویزان من بر درخت




امروز صبح صبح که نه اما کمی صبح که برای سیگار کشیدن رفتم توی حیاط جایی که هستم ، تصویر تکان دهنده ای از خودم دیدم . آن هم بردرخت. شاخه ای دارد این درخت تنومند که دیشب فکر می کردم جای خوبی است برای حلق آویز شدن . امروز ولی بی آنکه این کار را کرده باشم خودم را دیدم که آویزان از درخت با باد تکان می خورم. حتی کلاه هم بر سرم بود . با همین ریش نتراشیده و لباس های تنم آویزان بودم از درخت. درست همین طور که حالا از زندگی آویزانم.
تصویر عجیبی بود برایم. نمی دانم که چنین چیزی را چطور می دیدم. شاید توی ضمیر ناخودآگاهم بود یا که تصویری از آینده. نمی دانم کدام بود ، اما هر چه بود می دیدمش.
هر چه بود تصویر هولناکی بود از گذشته و یا آینده ی من. من که می گویم من من را می گویم
از دیدن این تصویر وحشت که نکردم هیچ بلکه سیگارم را هم با خونسردی تمانم با تماشای همین تصویر بالذت هر چه بیشتر کشیدم.
ای کاش می توانستم این تصویر را ثبت کنم تا کسی حرفم را باور کند که چقدر حقیقی بود. برای خودم فاصله ی زیادی داشت با خیال یا هر چیز دیگری بیشتر به حقیقت می مانست. کاش دوباره ببینم جنازه ام را . حالا هر چه می روم سیگار می کشم نمی بینم این تصویر را.





سه‌شنبه

آذر بلبل و کلی دلتنگی

من یک جورایی عاشق این "آذر بلبل" خواننده ترک هستم. آذر در ترکیه طرفداران فراوانی دارد و همین طور میان ترک های کشور خودمان و همین طور حتا فارس زبانان.
حرف های زیادی پشت سرش می زنند مثل هر هنرمندی دیگری. ولی من فقط می توانم یک جمله بگویم : تریاکی که می کشی حلالت باشد آذر بابا
نام این آهنگش هست "اوزول مدیم کی" که به فارسی می شود ؛ دلتنگ نیستم که !
آهنگش را گوش کنید و حالش را ببرید. به قول بچه ها غریبی نکنید بیایید توی جمع

یکشنبه

از مرتضی سخن می گویم...

حکایت احمد شاملو و مرتضا کیوان را که همه می دانند و رفاقتشان را. این را داشته باشید تا حرفم را بگویم.
تا پیش از این فکر می کردم که چه خوب می شود که آدم ( هر کسی یک مرتضا ) در کنارش داشته باشد. انگار دست بزرگ طبیعت این ای کاش و آرزوی مرا شنید. چیزی نگذشت که توی زندگی من هم مرتضایی پیدا شد . این آقا مرتضای ما همه جور لطفی را در حق من یکی کرده است تا این جای کار. نمی دانم چطور باید در قبال این همه لطف بایستم.هر سپاسی هم که بگویم زحماتش را بی شک کم گفته ام. اینجا که من هستم وحالا که می نویسم را مدیون آقا مرتضا خودمان هستم. باور کنید همین کلمه ها را هم به لطف او می نویسم و با لپ تاپش که داده است به من. هر وقت هم که کم می آورم با مهربانی می گوید: دون ووری
نه بخاطر لپ تاپ که بخاطر تمام زحماتش تنها می توانم بگویم سپاس
شاید روزی بتوانم چون او برای کسی باشم

عجب!!!

شنیدم قیصر امین پور هم فوت کرده. خبرهاش را خواندم و همین طور نوشته های بعضی از بروبچه های وبلاگ نویس را. خب این بنده خدا فوت کرده، خدا رحمتش کنه.
ولی من دارم فکر می کنم که این همه تعریف و تمجیدی که این جماعت ازاسطوره ای به نام قیصر امین پور می کنن، یعنی چی؟ راستش از یه طرف دیگه هم دارم فکر می کنم شاید این کسی که اینها دارند تعریفش رو می کنند کس دیگه ای هست که من نمی شناسمش .
فقط امیدوارم حافظه تاریخ هم مثل حافظه من و یا این جماعت نباشه!

شنبه

معرفت

بعضی وقت ها پیش خودم فکر می کنم که چقدر آدم بامعرفت دور و برم هست.و خودم را پیش این همه لطف کوچک می بینم
چقدر خوب است که آدم انقدر دوست و رفیق و قوم و خویش بامعرفت داشته باشد.
جای شما خالی

جندگی!!!

برای من عشوه می کند
خرامان می رود
،اندامش را با ناز به رخم می کشد
با من لاس می زند
به دیگران می دهد
و عجیب اینکه سوراخش تنگ تر می شود
تنگ .
تنگ تر.
،
صدایش می کنم
برنمی گردد
بلند بلند داد می زنم؛
ببخشید که راست کرده ام
به من هم می دهید لطفن؟
،
هر روز بیشتر راست می کنم
وقتی سوراخ زندگی تنگ تر می شود
تنگ
تنگ تر.

دوشنبه

آزادی در دو پرده

1.

آزادی توی این روزها
گوینده ی رادیو شده ،
مدام حرف می زند
صدایش هست
خودش نه

2.

در انقلاب *فریاد می زنند
آزادی، آزادی**
نمی دانند انگار،
مسیر انقلاب
همیشه به آزادی ختم نمی شود

انقلاب* و آزادی** تنها نام دو میدان درپایتخت ایران است ،همین.

این سطرها را پیش از این نوشته بودم ،سیاهی این روزها موجب شد دست به بازانتشارش بزنم.

پیش از این در همین رابطه:
بازجویی

پنجشنبه

دوری شما که ملالی نیست...

گفته بودم که مرده ام به دردت نخواهد خورد. با همان جان سگی که دارم قرار است حالا بیشتر از همه زندگی کنم حتی از تو. این ها را نمی گویم تا دلت بسوزد بلکه می گویم تا روی دلم نماند.
خب اگر خبر نداری خدمتت شریفت عرض کنم که بیماری های روحی و روانی و جسمی در پی مقاومت های این جانب پا به فرار گذاشته اند و شرایط به لطف حق و دوستان حق پرست بد نیست. دیگر این که هر چند ملالی نیست جز دوری شما اما بدون شما هم بد نمی گذرد.
این چند سطر را باید می نوشتم که خدای نکرده رودل نکنم.
شرمنده دوستان و باقی قضایا

از حال من هم اگر پرسیده باشی ملالی نیست جز...

اگر خیال می کنی که مرده ام ، اشتباه می کنی. هنوز سرپا هستم. هرچند سرحال نیستم ولی سر پا هستم. اگر به این خیال نشسته ای که یکی از همین روزها خبر بدهند که بله فلانی هم جوانمرگ شد، کور خوانده ای .
البته تقصیر نداری عین کفتار های جنگل های شمال که روزها منتظر مرگ یک گوزن خالدار جوان می مانند، تو هم منتظر از پا افتادن من باشی. تقدیر این طور بوده. بازهم به تو حق می دهم که این طور منتظر این خبر باشی . خبر دروغ نداده اند به تو ولی خب درست درست هم نبوده است . می دانم که می دانی حالا چند ماهی می شود که سرحال نیستم و هر شب را با دردی دیگر صبح می کنم.حالا چون چشمت دربیاید می گویم که دیشب حالم از تمام این شبهای گذشته بدتر بود. داشتی به آرزویت نزدیک می شدی ولی خب می دانی که من بقول معروف مثل سگ ها هفت جان دارم. اصلن مگر یادت رفته بود که گفته بودم توله سگم "الکس" از بس که حرکات مرا شبیه خودش می دید همیشه فکر می کرد که من هم سگم. خلاصه سگ بودن دو خصلت دارد یکی جان سخت بودن و دیگری وفاداری.
اولیش برایم فایده بسیار داشته یکیش همین که چشم تورا دربیاورم از بس که زندگی کنم ولی خودت بهتر می دانی که دومی جز دردسر برایم هیچ سودی نداشته است.
دیشب را می گفتم ، از بس که حالم بد بود یک مقدار تب می کردم یک ذره لرز. یک وقتی زیر بغل هایم و تمام لگن و کشاله های رانم آتش می گرفت و جوری می خارید و می سوخت که انگار توی شرتم جوجه تیغی ول کرده اند. بعد نفسم بند می آمد. یعنی هرچقدر که نفس می کشیدم بازهم احساس خفگی می کردم. تا صبح جان کندم ولی خب تو را آرزو دار باقی گذاشتم . بعد تپش قلب گرفتم و انقدر این قلب بی انصاف تند می زد که انگا ر همین حالا پرواز می کنم به همانجا که باید. ولی خب نشد که بشود.
می دانی قصه من و تو طولانی است و خواهد بود . ولی از من به تو نصیحت این قصه را همین جا تمام کن. برو به فکر مرگ یکی غیر من باش. تازه گیرم که من مردم مگر تو می توانی زندگی کنی. نه خداوکیلی می توانی؟
هر چند می دانم که نصیحت من به گوش تو نمی رود که نمی رود ، اما همین قدر بگویم که عمرت را تلف می کنی. حالا که دارم این سطرها را می نویسم کمی بهتر از دیشبم ولی هنوز مثل شب های پیش خلاصه یکی از دردهایی که گفتم را دارم. ولی سرپا هستم. می دانی این قصه جدای این که طولانی شده ، خنده دار هم هست. خلق لله که هر از گاهی این اراجیف را می خوانند به ریش هر دوی ما می خندند. بگذریم می دانم که برایت مهم نیست که دیگران چطور فکر می کنند.
با اینکه می دانم تو روزی احساس موفقیت می کنی که من مرده باشم با این همه برایت آرزوی موفقیت می کنم. حالم اگر بدتر شد همین جا می نویسم و این خبر خوش را می دهم. ولی خب این راهم بگویم که منتظر اخبار بسیار خوش نباش که آرزو به دل خواهی ماند.
با احترام
کسی که جان سگ دارد