پنجشنبه

چشم هایش دوست تان دارد

توی این مدت خیلی دلم می خواهد که بیشتر توی چشم هایش بنویسم ، ولی این روزها یک مقداری گرفتار کار خوب و دوست داشتنی ای شده ام که کمتر وقت می کنم هم این جا بنویسم و هم نوشته های دوستانم را ببینم. البته توی فیس بوک از حال بعضی از دوستان که می بینم شان باخبرم ولی خب کمتر توانسته ام نوشته هاشان که بیشتر دوست شان دارم و برایم رنگ و طعم دیگری دارد، را بخوانم.
گفتم بیایم بنویسم درست که کمتر این جا می نویسم ولی با این حال تمام کسانی که به چشم هایش سر می زنند را همچنان دوست دارم و مخلص همه شان هم هستم. یعنی این که چشم هایش چه ساکت باشد و چه حرف بزند به شما فکر می کند.
خب امروز پنج شنبه است و روز تعطیل ایران خودمان، پنج شنبه ها برای خودم تا وقتی توی کشور عزیزمان بودم رنگ و بوی دیگری داشت ،بخصوص پنج شنبه های باهاری، یک رنگی شبیه عشق. شاید آبی نمی دانم شاید هم قرمز. یک ترانه ای به زبان ترکی هست که خیلی دوستش دارم و گاهی زمزمه اش می کنم. نام ترانه هست ؛ عشقم. اسم خواننده اش هم هست؛ یونجا . گفتم ویدیو اش را بگذارم این جا تا یادتان باشد که من عاشق چشم هایش و شماها هستم. البته این ترانه را گذاشته اند روی تصاویر یک سریال تلویزیونی با نام زیر درختان ایهلامور که آن هم زیباست. پس با عشق ، این ویدیو را تقدیم به همه ی شما می کنم.(از اول و کامل گوش کنید شک ندارم لذتش را می برید حتا اگر تمام کلماتش را متوجه نشوید .خلاصه کلامش این است؛ عشقم را نمی توانی فراموش کنی)

یکشنبه

تفاوت

فاصله ها زیاد است بین نسل من با نسل های گذشته ، بچه هایی که در اوایل دهه پنجاه تا زمان انقلاب به دنیا آمدند و کودکی شان با سالهای اول جنگ و کشت و کشتار و موشک و موشک باران همزمان شد و از طرفی گرفتار و شاهد کشتارهای سیاسی و فضای بسته ی ابراز عقیده بودند. نسلی که نوجوانی اش با گشت های تامین و کمیته های انقلاب اسلامی سرکوب شد و پوشیدن یک پیراهن آستین کوتاه برایشان محال بود. نسلی که نوجوانی و جوانی اش همزمان شد با سازندگی ! و هر روز در سه چهار روزنامه مهم کشور خبر احداث یک سد را خواند بر یک رود خروشان.
با این حال ولی تفاوت زیادی است بین نسل ما و نسل های گذشته. ما در تمام آن سالها که کودک بودیم و نوجوان و جوان مشغول خواندن و دیدن بودیم. مشغول شنیدن. نسل ما تشنه ی دانستن بود و هست ، چرا که تمام محدودیت هایی که بر ما اعمال شده بود مارا تحریک می کرد که بیشتر بخوانیم، بیشتر ببینیم ،بیشتر فکر کنیم و بیشتر بدانیم.
ما با خواندن یک کتاب "مادر" یا "چه باید کرد؟" مارکسیست و کمونیست نشدیم،همانطور که انبوه درس های دینی و مذهبی درکتاب های آموزشی و کتابخانه های کشور ما را حزب اللهی و خشک مقدس به بار نیاورد. برای ما خواندن کتاب ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی ایدیولوژی نبود. ما می خواندیم که بدانیم، می خواندیم که بفهمیم. فهمیدن که این که در کجای جهان ایستاده ایم و چرا ؟ برای مان مهم تر بود.
برای ما نوشتن شعار مرگ بر یا زنده باد روی دیوار پرت فلان محل به معنی مبارزه سیاسی نبود و نیست.برای من یکی از این نسل ،آنهایی که در کشاکش انقلاب و پس از آن کشته شدند همان قدر ارزش دارند که آنهایی که در جنگ هشت ساله کشته شدند.
برای من و ما صمد بهرنگی به این دلیل جاودانه نبود و نیست که در رود ارس غرقش کرده باشند ، عمو صمد برای ما به این دلیل جاودانه است چون از عشق ، زندگی و برابری و هدف دار بودن می نوشت. محمد مختاری و محمد جعفر پوینده برای ما تنها به این دلیل اهمیت ندارند که توسط وزرات اطلاعات کشته شده باشند، نه ، آنها برای ما مهم هستند چون با شعرها، نوشته ها و ترجمه هایشان به ما می آموختندو می آموزند.
برای من یکی از این نسل با این که انتقادهای فراوانی به نظام و حاکمیت اش دارم ، هاشمی رفسنجانی یک سیاستمدار کامل است که بین او که الفبای سیاست را خوب می داند با خیلی های دیگر تفاوت فراوانی می بینم. من هاشمی رفسنجانی را خدای پشت پرده حکومت نمی دانم که هر اتفاق ناخوشایندی توی این سی سال افتاده را به پای او بنویسم. حتا توی انتخابات گذشته خودم را متقاعد کردم که به ایشان رای بدهم(برای اولین بار در عمرم) و دادم و دوستانم را هم مجاب کردم که ای کاش همه چنین می کردیم. امروز هم با علاقه به حرف ها و برنامه های آقایان موسوی و کروبی توجه می کنم چرا که معتقدم قادر به اصلاح هستند و حداقلش این است که وضع مملکتمان با مردمانش بدتر از این نمی شود که هست و حتا بلکه حرکتی رو به جلو داشته باشد.نه این که از این آقایان و یا آقای هاشمی رفسنجانی انتقاد نداشته باشم، دارم، اما با درکم از شرایط حال ترجیح می دهم حالا سراغ انتقاد نروم.
تفاوت من و نسل ما با نسل های گذشته زیاد است. نگاه مان به زندگی ،به آدم ها و شاید در همه چیز باهم فرق می کند. ما کار حزبی و سازمانی و گروهی نکرده ایم اما تنها نوشتن و یادآوری گاه یک اسم ،یک کتاب یا یک برنامه تلویزیونی یا یک مجله هم می تواند نسل میلیونی ما را با هم پیوند بدهد. نسل ما فکر و حرف مشترک دارد چون درد مشترک دارد، نسل ما درحالی که جدا از هم و بی برنامه است از هزار حزب و سازمان و گروه بهتر می فهمد ، بهتر کار می کند ، بهتر مبارزه می کند. نسل ما گذشته ی سیاه ندارد که امروز بخواهد به هر ترتیبی توجیه اش کندو همه چیز را سیاه و سفید ببیند. نسل ما از خلق و مبارزه برای خلق حرف نمی زند چون خودش خلق است ، خودش ملت است و برای بودن خودش زندگی می کند. نسل من و ما از هرچیزی که به جنگ و خونریزی ختم شده و می شود فرار می کند چون به اصلاح اعتقاد دارد. چون تاریک و روشن نمی بیند بلکه رنگ ها را ازهم تشخیص می دهد. چون ایران را آباد می خواهد ، چون سرزمینش را دوست دارد.

پس نوشت: دی شب با دوستانی حرف افتاد درباره انتخابات، بحث رسید به موسوی و کروبی، منتها تفاوت سن و سال مان کار را کشید به بازخوانی تاریخ. نشد که بیشتر حرف بزنیم وقت تنگ بود و یادآوری خاطرات تاریخی دوستان هر کدامش یک رمان هزار صفحه ای. بنا شد در دیداری دیگر پیش از انتخابات باهم گپ بزنیم ولی نگاه این دوستان به انقلاب و بعضی شخصیت ها و نوع تحلیل شان از شرایط مرا سخت متعجب کرد بخصوص حرف یکی از دوستان درباره مرگ صمد بهرنگی و دفاع من از هاشمی در انتخابات گذشته موجب شد این سطرها را بنویسم، ولی حالا که نگاه می کنم می بینم شاید خیلی هم بی راه رفته باشم و پرچانگی. باقی حرف ها بماند برای بعد

شنبه

تساوی

معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسید
گر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود
سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
یک با یک برابر نیست

پس نوشت: این شعر خسرو گلسرخی را بسیار دوست دارم، شاید خواندنش این روزها بی مناسبت نباشد

سه‌شنبه

وقتی از انتخابات حرف می زنیم ...

وقتی از انتخابات حرف می زنیم در واقع باید از خودمان بپرسیم که از چه چیزی حرف می زنیم؟
راستش این روزها هر خبرگزاری داخلی و یا هر وبسایت خبری را که باز می کنم کمتر می شود اخبار و گزارش هایی خواند که رنگ و بوی انتخاباتی نداشته باشد. به عبارتی این بحث انتخابات ریاست جمهوری دهم نه تنها خبرگزاری ها و وبسایت های خبری و روزنامه ها که خیلی از وبلاگ ها را هم به تسخیر خودش در آورده است و درست درهمین وقت است که این سوالی که اول همین پست آوردم توی ذهنم تکرار می شود.
نمی دانم چرا نمی توانم خودم را قانع کنم که این ماجرایی که قرار است در خرداد ماه اتفاق بیافتد ، اسمش انتخابات است. البته نه این که اصلن ندانم بلکه دلایلی برای این تردیدم دارم، یک دلیل بزرگش شاید این باشد که همیشه برای خودم پرسش هایی داشته ام که این قضیه را برایم با شک و شبهه همراه کند. با این همه اما چون اخبار و نوشته های روزانه فارسی را دنبال می کنم این روزها مجبور می شوم که به این مساله هم فکر کنم.
یکی از پرسش های بزرگم مثل خیلی های دیگر همواره نظارت شورای نگهبان است بر این انتخابات و این که در حقیقت آنها هستند که انتخاب می کنند نه مردم. اما از این مساله که بگذرم برایم این مساله پررنگ می شود که در مملکتی که تاب و تحمل گروه های سیاسی و بخصوص جناح حاکم بر دولت بسیار کم است و کمتر می توانند حرف و یا عقیده مخالفشان را تحمل کنند چطور می شود که چیزی به نام انتخابات برگزار شود.
مثلن همین امروز که خبرها را مرور می کردم این گفته های کامران دانشجو ، رییس ستاد انتخابات کشور که در روزنامه اعتماد منتشر شده بود این شک و شبهه را برایم بیشتر کرد .
او گفته بود«از من انتظار نداشته باشيد از دولت دفاع نکنم. دفاع نکردن از دولت انتظار بيهوده يي است چرا که معتقدم اگر اين کار را نکنم به موقعيتي که در آن قرار گرفته ام خيانت کرده ام.»
یعنی واقعن وقتی چنین شخصی رییس ستاد انتخابات یک کشور است و کسی است که باید با بی طرفی کامل سخن بگوید بخصوص حالا که به چنین پستی رسیده ، می شود به سلامت آن انتخابات اعتماد کرد؟ برای من یکی که دشوار است. همین آقایان زمانی که در سال 84 دولت هنوز در دست اصلاح طلبان بود با ضرب زور و تقلب و هزار ترفند دیگر نتیجه را به نفع خودشان کردند، حالا که دولت هم دست آن هاست آیا می شود انتظاری دیگر داشت؟ نمونه های زیادی از کم تحملی و تقلب و فریب می شود پیدا کرد که مدام شک و شبهه را در ذهن بیشتر کند، مثل همین ماجرای توزیع سیب زمینی رایگان بین عامه مردم بخصوص قشر ضعیف و فقیر جامعه، یا پرداخت وجه نقد به کارمندان و یا پرداخت سکه به عنوان هدیه تولد به کارمندان ارگانهای خاص و... برای جلب رضایت و گرفتن رای.
می دانم بسیاری از دوستانم ، ذهن شان مشغول این انتخابات است و ترجیح می دهند که تغییری در دولت بوجود بیاید اما به گمانم این مساله خیلی دور از دسترس است. البته به گمانم دور بودنم از کشور شاید موجب شده که نسبت به این تغییر بی تفاوت باشم چرا که اگر آنجا زندگی می کردم چه بسا که حالا این مساله برای من نیز اهمیت پیدا می کرد. با این حال اما فکر می کنم که حتا اگر کسانی هنوز امیدوار به تغییراند ،باید در کشوری که لااقل مسایل سیاسی اش روی اصول رایج نمی چرخد از کاندیداهای مورد نظرشان بخواهند تا چنانچه قدرت را بدست آوردند لااقل منفعل بودن را بگذارند کنار. نشود که دوباره قائله مجلس پنجم را شاهد باشیم، بگیروببندهای قوه قضاییه و وزارت اطلاعات و نیروهای خودسر را شاهد باشیم ، نشود که دوباره از مجلس قهر کنند و بگویند ما استعفا می دهیم، نکند بازهم دولت مدارا برپا کنند. بلکه قول بدهند اگر قدرت را بدست می گیرند لااقل سکان دست خودشان باشد. از دولت حاضر و جناح مقابلشان درس بگیرند لااقل.
پرچانگی کردم، بقیه اش بماند برای بعد، حتمن در روزهای آینده از این ماجرا بیشتر خواهم نوشت ...

دوشنبه

دوباره...

حالا نزدیک به یک ماه است که توی چشم هایش چیزی ننوشتم، راستش برای همین هر روز هم که آمدم بنویسم انگار که انگشتانم را جادو کرده باشند روی کیبرد خشک شان می زد.حرف ها و نوشتنی ها توی فکر زیاد بود ولی نمی دانم چرا دست ها یاری نمی کردند. خلاصه این که دردی دارد ننوشتن این جا، گاهی اوقات توی همین مدت بدجوری مرا عذاب داد.
حالا خودم را مجبور کردم حتمن این چند سطر را این جا بنویسم تا مجبور باشم از فردا حتمن دوباره شروع کنم به نوشتن، راستش من چشم هایش را جور دیگری دوست دارم و اصلن به چشم تنها وبلاگ نگاهش نمی کنم، این جا برایم جایی فرای این حرفهاست. دوستان چشم هایش را هم بیش تر دوست دارم و توی این مدت البته کمتر اما خواندمشان. حالا ولی دوباره آغاز می کنم به نوشتن و خواندن، آن هم در سال گاو.

یکشنبه

گیلان جان

می گویند، گیلان باهاری ست، می گویند بنفشه ها در آمده اند، درختان آلوچه شکوفه های سفید وسرخ داده اند، می گویند رودخانه ها پرآب شده اند و سبزه ها در حال سبز شدنند. می گویند هوا مثل تمام باهارهای گذشته کمی آفتابی است و بیشتر وقت ها ابری. می گویند خیابان های رشت شلوغ است و مردم هر چند دست و بالشان خالی است اما توی هم می لولند تا بلکه بتوانند از بین ارزانترین ها، خرید عید کنند.
می گویند اهالی خانه ها ، خانه تکانی را تمام کرده اند. می گویند بازار آجیل مشکل گشا امسال داغ نیست،همانطور که بازار شیرینی فروش ها و میوه فروش ها کساد است. می گویند توی پیرسرا بساط گمج* فروش ها ولی داغ است پیش از چهارشنبه سوری. می گویند...
همه این ها را که می شنوم دلم می خواهد پرنده باشم و پر بگیرم بروم سری به گیلان بزنم، دلم بیشتر هوای آنجا را می کند. دوست دارم از رستم آباد که رد می شوم سینه ام را از بوی خاک نم کشیده گیلان پر کنم. دلم خزر را می خواهد . دوست دارم به ارتفاع خزر نگاه کنم وقتی که موج هاش به ساحل می خورد. دلم ...
این باهار هم با این خبرهایش از گیلان هوایی می کند مرا. دلم گیلان را با تمام وجود می خواهد.
ترانه "گیلان جان" محمد نوری عزیز را بشنوید که بدجور لامصب با این حال و هوا می خواند:




پس نوشت: گمج معنای فارسی ندارد،همین قدر بگویم که ظرف گردی است که با گل درستش می کنند و بیشتر برای پختن غذاهای گیلانی مثل واویشکا یا ترش واویشکا، ترش فسنجون، سیرابیج ،ترش تره ، وابیشته تره، چواش تره و... مصرف دارد.
پسا پس نوشت: برای دانلود ترانه گیلان جان هم می توانید از این لینک(دانلود) استفاده کنید، البته چند ثانیه مکث لازم است

دوشنبه

چشم هایش باهاری است...

تا امروز که به این جا می آمدید ، بعض وقت ها شعری ، بعض وقت ها قطعه ای موسیقی و گاهی نوشته های دلتنگی ام را خوانده اید. خودم می دانم که تلخی هاش همیشه بیشتر بوده است. سپاس برای این که توی سه چهار سال مرا این جوری تحملم کرده اید. این روزها ولی نه این که دلتنگ نباشم، هستم ولی احساس خوبی هم دارم، تازگی یکی ست، باهاری بودن دیگری است. این جا چند روزی است باران می بارد ، سرشاخه درختان جوانه زده اند و آرام آرام انگار همه چیز درحال تغییراست.
احساس سبز بودن می کنم و این برایم شادی است. بازهم سپاس برای این که همیشه نگاه کردید به چشم هایش و غصه ها و قصه های تلخش را تحمل کردید. برای تان شادی آرزو می کنم.
پس نوشت: این ترانه رعنا جان که می گذارمش این پایین کار زیبایی است از ناصر وحدتی عزیز، به همراهی گروهی که اگر اشتباه نکنم اسمش آمارد است. ترانه فولکور و نابی است که اجراهای زیادی داشته در گیلان.
پسا پس نوشت: روح خسرو شاد باشد، یادش بخیر، نور به قبرش ببارد، با سرخوشی از شراب ناب و صدای ناب تر خسرو چقدر این ترانه را زمزمه می کردیم و شاد می شدیم.



یکشنبه

باهار خواستگاری کرا شوندرم



زمستانا امرا جودا بوندرم
باهار خواستگاری کرا شوندرم

ترجمه:

درحال جدا شدن از زمستانم
به خواستگاری باهار می روم

پس نوشت: این شعر یک بیت ترانه ای از ناصر مسعودی به زبان گیلکی است.


پسا پس نوشت: عکس از Jonathan Sachs است و حکایت باهار است ، حکایت تازه شدن و جوانه زدن و زندگی دوباره.

جمعه

ای دوست...

ای عشق، شکسته ایم ، مشکن ما را
این گونه به خاک ره میفکن ما را
ما در تو به چشم دوستی می بینیم
ای دوست مبین به چشم دشمن ما را

فریدون مشیری

پس نوشت : ندارد

پسا پس نوشت: همین قدر بنویسم که مشیری هم شاعر بسیار بزرگ و نکته دانی بوده که این شعر را گفته است

چهارشنبه

بلاگ رولینگ هم بازگشت

پس از هک بلاگ رولینگ در نیمه اکتبرماه سال 2008 امروز بلاگ رولینگ بار دیگر به شکل مرغوب تری بازگشت. البته فعلن یه خورده سنگینه و من هنوز نتونستم کاملن واردش بشم ولی خب فعلن لینک های وبلاگ ها رو مرتب کرده . هرچند الان دیگه همه از فیدخوان ها برای نشان دادن به روز شدن وبلاگ ها استفاده می کنند اما من توی وبلاگ خیلی از دوستان هم دیده ام که همچنان از بلاگ رولینگ استفاده می کنند. این خبر شاید برای اون دسته از وفاداران به این بلاگ چرخان خوشحال کننده باشد.

پنجشنبه

می روم

این ترانه "سزن آکسو" وصف حال است. شعر بسیار قشنگی دارد ، اما حالا نه وقتش را دارم و نه حالش را که ترجمه اش کنم. کسانی که این ترانه را می فهمند می توانند برای آنها که نمی دانند ترجمه کنند. چه می دانم شاید یک روزی خودم این کار را کردم.
Gidiyorum: sezen aksu



پس نوشت: به قول مسعود فردمنش: من رفتم / می روم جایز نیست.(درنقل قول اشتباه کرده بودم شاعر مسعود فردمنش بود)

پسا پس نوشت: ندارد

دوشنبه

Once Upon a Time in Amrica



پس نوشت: بعضی وقت ها پیش می آید که آدم دلش می خواهد همه ی آن چیزی که دوست ندارد حقیقت نداشته باشد و در عوض اش تمام آن چیزهایی که دوست دارد واقعی باشد. آدمی است دیگر بعض وقت ها این طوری است و با خودش می گوید ؛ ای کاش همه چیز یک خواب بود.

پسا پس نوشت: این ویدیو سکانس آخر فیلم روزی روزگاری در آمریکا است که خیلی دوستش دارم، هم کل فیلم را و هم این تکه آخرش را. به نظرم این شاهکار سرجیو لیونه هیچ وقت آن طور که شایسته بود دیده نشد.

آخی بالاترین اومد

آخی، بالاترین اومد، کیف کردم، مردیم از خماری لامصب. خدا باعث و بانی این هک و این حرفا رو به شدید ترین وجه ممکن معتاد کنه و بعد کلن جنسی که مصرف می کنه ایشالاه قحط بیاد و بفهمه که خماری یعنی چی.
پاها دراز ، لم بده به صندلی، شیرجه با مخ تو بالاترین.

چهارشنبه

باید رفت جلو ، باید

هر وقت که داغانم بعضی از کارهای یاس برایم مثل مرحم است. واقعن برایم جالب است که توی این بچه های رپ فارسی یاس و همین طور رپر مورد علاقه ام هیچکس فوق العاده به آدم انرژی مثبت می دهند. بعض وقت ها درست مثل یک دوچرخه یا چه می دانم یک وسیله ای که از کار افتاده باشد ، می شوم و در این شرایط کارهای هیچکس و یاس برایم مثل یک معجزه هستند. البته همیشه وقتی که در حالت برزخ هستم اولش شهرام عزیز است که این انرژی خواستن را به من می دهد و بعد اجراهای این دو دوست جوان است که به وجدم می آورد.
باید بتونیم : اجرا یاس و بهزاد




از این جا می توانید: باید بتونیم را دانلود کنید(پس از کلیک چند لحظه مکث کنید)

پس نوشت: شروین عزیزم هم این روزها مثل همیشه رفیق خوبی است برایم.

پساپس نوشت: رد پای یاس و هیچکس در ویکی پدیا

سه‌شنبه

این روزهای من به زبان بیژن جلالی

تو همراه دست های من هستی
که می نویسد
و همراه چشم های من هستی
که می بیند
تو پشت کاغذ سفید هستی
که انتظار می کشد
تو پشت کلمات شعر من هستی
که از تو می گوید

بیژن جلالی

پس نوشت : پیش از این همه نوشته ام که چه قدر بیژن جلالی و شعرهاش را دوست دارم ولی هر از گاهی احساس می کنم که به خواندنش نیاز دارم

پسا پس نوشت: این هم وصف حال است از زبان بیژن:

روزی همه خواهند دوید
و خواهند پرسید
او کجاست او کجاست
و جواب خواهد شد
او مرده است او مرده است

در همین باره از چشم هایش:
اگر کسی مرا خواست
نمی رفتم اگر...
مناسبت نمی خواهد یاد یک شاعر
زندگی این است؟!
بیژن جلالی و تماشای باران ها

پنجشنبه

Secret Garden

عادت ندارم ناله کنم ، همیشه حرف زده ام اگر دردی بوده گفته ام ، اگر تنهایی بوده نوشته ام ، اما هیچ وقت ناله نکرده ام. نه این که ناله کردن بد باشد،نه، به گمانم آن هم برای خودش زمانی دارد ، اما دوست نداشته ام هیچ وقت ضجه و ناله کنم از وضعیتم. دوستانم می توانند شهادت بدهند که حتا در بدترین شرایط هم همیشه خندان بوده ام طوری که دیگران گاهی دچار اشتباه شده اند که عجب آدم بی غمی است این بهرام.
این که حالا چرا دارم این کلمات را ردیف می کنم دو دلیل دارد و دلیل اولش این قطعه موسیقی است که می گذارمش پایین تا شما هم بشنوید. این قطعه از آلبوم سکرت گاردن یا باغ نهان همیشه از ناله هایم جلوگیری کرده است. تا وقتی که در دسترسم بوده همیشه مرا آرام کرده و تمام خستگی ها را از من گرفته است. به مفهوم دیگر این قطعه همیشه به من آرامش هدیه کرده است.
دلیل دومش این است که این روزها انگیزه ی بیشتری دارم، با همه ی گرفتاری ها که وجود دارد احساس تازگی می کنم، امیدهای فراوانی دارم برای آینده و همین طور آرزو.
برای همین امشب تصمیم گرفتم این قطعه را بگذارمش این جا تا بلکه مرحمی باشد برای دیگرانی که نشنیده اند یا شنیده اند اما در دسترس شان نیست . می دانم پس از شنیدنش هم عقیده می شوید با من که با وجود دردی که در نوای جان این قطعه است اما خودش دردها و غم های آدمی را می گیرد و آرامشی نصیب می کند.
Ode To Simplicity

چهارشنبه

وظیفه ای بر دوش استقلالی ها

تصویری که می بینید مربوط به آخرین پرسپولیسی هایی است( مازیار زارع و علی کریمی) که درحال تمرین بالا رفتن از نردبان استقلال هستند. آبی ها قرار است در بازی جمعه نقش نردبان ما توی لیگ را بازی کنند و امیدوارم که آنقدر پوشالی نباشند که تکه تکه شوند و لااقل بتوانند وظیفه شان را در همین نقش کوچک اما مهم خوب انجام بدهند.

پس نوشت: بعضی از دوستان آبی مثل این که باورشان شده که واقعن خبری است، نه عزیز من. هرچه سال پیش و امسال از ما امتیاز کم کرده اند به شما اضافه، پس 9 امتیاز اختلاف خیلی ملاک کار نیست که شما سرمست از حالا بازی را برده می دانید، باور کنید اگر امیدوار رضایی ،واعظ آشتیانی و علی آبادی ، زریبافان و هاشمی ثمره پرسپولیسی بودند امسال ما با 21 امتیاز اختلاف صدر نشین می شدیم. حالا خوب است که شما خودتان سرتان توی حساب است پس از الان نگویید؛ اگر نتیجه بازی بیرون زمین تعیین نشود ما می بریم، اگر هم نتیجه بیرون زمین تعیین شود با این طرفداران استقلالی که شما در دولت محترم ! نهم دارید و این دعاهایی که هر هفته در جمکران قم به جا می آورید، مطمئنن نتیجه به نفع ما نیست. ولی اگر بازی عادلانه برگزار شود شک نکنید که بازی را با اختلاف سه گل از شما می بریم ، بلکه هم خاطره آن شش تایی معروف را زنده کردیم.

پسا پس نوشت: قرررممزته آآآبی یه آبلیمو جات (دیالوگی از فیلم مادر، ساخته زنده یاد علی حاتمی را ببینید)

در همین باره :
بی تابی برای دربی

شنبه

Closing Time





پس نوشت: واقعن در شعر و موسیقی نظیر ندارد این لیونارد کوهن.

پیش تر در همین باره :

وقت بسته شدن

چهارشنبه

ایپچی بس رنجه نوکون جانا

یاد باور او مهتابی شبانا
او شبروی های نهانا
بی قراری و خاموشه
اوخط و او نشانا
یاد باور او مهر نمایانا
او اولین شیرین گبانا
هرچی بوگوفتی مرا یاده
شاهد می دیل تی لبانا
نوشو نوشو
ایپچی بس رنجه نوکون جانا
نوشو نوشو
زندگی بی تو تاسیانا...








پس نوشت: اجرا از محمد نوری اما متاسفانه نمی دانم ترانه از کیست.
پسا پس نوشت: زبان گیلکی خیلی سخت نیست، کمی تلاش کنید متوجه می شوید فقط دو واژه را معنی می کنم؛ ایپچی معنای کمی و تاسیان معنای دلتنگی می دهد

سه‌شنبه

میهمانی عجیب

درست یادم نیست ساعت چند بود اما می دانم که سر از جشن عروسی دوستی درآوردم که می شناختمش. با داماد خوش و بشی کردم اما عروس بی چهره بود با تورهای سفید با سرو بدنی همانند ما اما بدون صورت. توجهی به زوج عجیب نکردم، حتا از خودم نپرسیدم که این دوست ما چرا عروس بی چهره را برای زندگی انتخاب کرده است. توی شلوغی جشن عروسی از داماد و عروس دور شدم و رفتم سمت دست فروش هایی که توی حیاط بودند و باقالای تر و خشک می فروختند. از یکی از دست فروش ها که بارش به آخر رسیده بود قیمت باقالا ها را پرسیدم و دیدم که مفت می فروشد. سفارش کردم یک گونی برایم پر کند. دست فروش که در حال ریختن باقالا های سبز و گاه پلاسیده توی گونی بود چشمم خورد به پشت سرش. دیدم توله روباهی از تاک انگوری که شبیه درخت انار بود انگور می خورد. رو کردم به دستفروش و میان همهمه ی پایکوبی و سر وصدای جشن با صدای بلند پرسیدم غذا می خورد؟ دستفروش همان طور که باقلاها را می ریخت توی گونی کنفی گفت؛ حالا انگور می خورد بعد که بزرگ تر شد همه مرغ و خروس های این خانه و شهر را می خورد.
دوباره توله روباه را نگاه کردم، خیلی کوچک و زیبا بود.درست یادم نیست که باقلا ها را چه کار کردم ، مرد دستفروش چه شد ، داماد کجا رفت ، اما عروس را یک لحظه دیدم که همچنان بی چهره بود و داشت برای توله روباه انگور می چید و همچنان صدای همهمه ی پایکوبی و جشن می آمد.
درست یادم نیست اما عرق کرده بودم انگار، ولی اطمینان دارم که تب نداشتم.