یکشنبه

داستان

همه ی داستان ها از یک جایی شروع می شوند و راوی خلاصه از یک جایی ما را وارد مسیر ابتدایی داستان می کند. داستان های زیادی در طول شب ها و روزها، در طول زندگی روایت می شوند و ما ممکن است تنها شنونده یا خواننده اش باشیم ، اما یک وقتی هم می رسد که داستان خودمان شروع می شود. ما وارد می شویم و باید یکی از شخصیت های اصلی قصه باشیم. ما که همیشه با شنیدن یا خواندن داستان دیگران با شخصیت هایش همذات پنداری کرده ایم و همواره در مقام قضاوت ، نظارت یا تصمیم گیری ها و انتخاب ها خودمان را گذاشته ایم جای شخصیت های داستانی حالا باید با تمام آن تجربیات ، سعی کنیم خودمان باشیم.
حالا راوی به من لطف داشته و من هم جزیی از داستان شده ام یا به عبارتی داستان من هم شروع شده است.

پنجشنبه

تولدت مبارک دکتر


امروز 10 بهمن است و من در جایی توی تقویمم نوشته ام ؛ روز تولد دکتر بهروز بهزادی . می دانم برای این نوشته ام که با این حواس پرت یادم نرود. تقویم قدیمی است ، دیگر کهنه شده اما هنوز دارمش . نام عزیزان زیادی با شماره ی تلفن هایشان یا زمان قرار ملاقات ها با آدرس ها را تویش نوشته ام. امروز را از دو هفته پیش یادم بود که چه مناسبتی دارد. حتا هفته پیش هم توی کافه به شهرام گفتم 10 بهمن نزدیک است. راستش دکتر بهزادی برایم بسیار عزیز است. توی سالهایی که در کارم گذشت روزهای زیادی از وجودش استفاده کرده ام.
دکتر بهزادی را از پاییز سال 76 می شناسم. از وقتی که با هیوا مسیح و شهرام و مهرداد قاسمفر عزیز و پاکسیمای مجوزی رفتیم به سرویس فرهنگی روزنامه ایران( نه این زردنامه دولتی فعلی). من اول کارم بود. دکتر حوالی 10 یا 11 صبح که می رسید روزنامه اولش می رفت توی اتاق شیشه ای، بعد می آمد بیرون با بچه های تحریریه خوش و بشی می کرد و بعد صفحات لایی و کار شروع می شد تا وقت عصر که کار طاقت فرسای صفحات رویی شروع می شد. از همان اول شخصیت دکتر بهزادی برایم جالب بود. نوع حرف زدنش ، جهت گیری هایش و اعتماد به نفسی که داشت و البته نوع نگاهش به کار و از همه مهم تر نگاهش به تیترها.
انگار همین دیروز بود. حالا که فکر می کنم خودم را توی تحریریه ایران می بینم . تحریریه روزنامه این طور شروع می شد سرویس فرهنگی کنار اتاق شیشه ای سردبیری روزنامه بود. میز ما چسبیده به اتاق بود و کنارش سرویس شهرستان ها و استاد امین زاده و داریوش عباسی عزیز، بعدش سرویس آیینه بود ومحمد آقازاده مهربان ، جمشید برزگر بزگوار، و بهمن عبدللهی دوست داشتنی . آخرین میز که دیگر می چسبید به دیوار تحریریه سرویس حوادث بود که همیشه استاد محمد بلوری و داود صفایی عزیز(البته دکتر داود صفایی )آنجا می نشستند . اصلن آن طرف تحریریه هم خوب در یادم مانده است. از سرویس اقتصادی گرفته و فرهاد سپه رام عزیز تا سرویس تک نفره اندیشه و اقای جلیلی. بعد داور رستمی وند و خواهرمحترمش. کنارش و درست روبروی سرویس ما میز گروه سیاسی بود و محمد نوری دوست داشتنی، جواد دلیری مهربان و محمد تهوری و دوستان دیگر بعد در یک فضای خالی دکتر آل ابراهیم (روحش شاد)و سرویس آموزشی نقطه پایان این طرف تحریریه بود.
خدای من حافظه چه کاری می کند من حتا آن دو فلاکس گنده چای کنار کامپیوترهای فکس و تلکس(آن وقت اینترنت نبود) را هم خاطرم هست. و بعدش ایران سپید و بچه های نازنین اش(نام نمی برم اما همه را توی خاطر دلم بیاد دارم)کنارش سرویس گزارش و بیژن کیامنش و سعید افسر و بعد ایران ورزشی و ایران جوان . چه روزهای خوبی بود ،بگذریم.
اوایل کارم بود و هیوا مسیح عزیزمرا مسئول صفحه خبر یا همان صفحه آخر(صفحه16) روزنامه کرده بود. تجربه ی زیادی برای این کار نداشتم. اولین بار که رفتم بالا و صفحه بندی آن قدر گیج بودم که نمی دانستم به مهدی مهرابی (همیشه دوست داشتنی) باید چه بگویم. یعنی بگویم که کدام خبر اول است کدام دوم ، چه خبرهایی باید در ستون ها قرار بگیرد و خلاصه تمرکزم را از دست داده بودم. آن وقت ها صفحه بندی کامپیوتری نبود و همه کارها لیاتی انجام می شد و صفحه بندها در کار چسب ماتیکی و کاتر بودند. وقتی مهدی از من راجع به شکل صفحه پرسید و من نتوانستم جوابش را بدهم و هنوز گیج انتخاب بودم ، استاد محمود مختاریان آمد و طوری که کار مرا آسان کند به مهدی گفت؛ زیاد به ترکیب قبلی صفحه دست نزن. و این یعنی خودت شروع کن. نفس راحتی کشیدم واما کار به همین جا ختم نشد، دکتر بهزادی برای بستن صفحه اول روزنامه آمده بود صفحه بندی و من بیشتر دست وپایم را گم کردم. دکتر کاریزمای خاصی داشت و دارد توی کار. من هم شروع کردم به حرف زدن با مهدی مهرابی عزیز که مثل یک کاری کرده باشم. دکتر آمد بالای سر ما و با یک نگاه فهمید همه چیز را ، بعد رو کرد به من گفت فکر می کنم اگر این گزارش (که اتفاقن گزارش خودم بود)را تیتر یک صفحه کنی با یک عکس بزرگ بهتر باشد. و چند راهنمایی دیگر و بعد از کمی مکث رفت سمت صفحه اول. نفس راحتی کشیدم و کلی این کار دکتر به دلم نشست و به من اعتماد به نفس داد. این یعنی این که دکتر می دانست من هنوز ناشی ام اما خواست که به من بیاموزد. (آن وقت ها کارمثل روزنامه نگاری امروز نبود، دبیران سرویس و سردبیران انقدر گزارش بچه ها را راهی سطل آشغال می کردند که خلاصه این کار دکتر یعنی یک قبولی بزرگ برای من، داستان ها روایت می شد از مچاله کردن خبرها و گزارش ها و صفحه ها)
وقتی کار تمام شد برای امضا گرفتن و تایید صفحه را بردم پیش منشی دکتر. اسمش عابدینی بود اما آن وقت کاری داشت و خودم ترجیح دادم ببرم توی اتاق شیشه ای . بعد از در زدن برای اولین بار وارد اتاق شیشه ای شدم .دکتر قبل از این که امضا کند گفت ؛ بد نشده و نگاهی انداخت اما گفت که چند دقیقه دیگر بروم برای گرفتن صفحه. مدام دلهره داشتم هی دور میز قدم می زدم. اما با هیچ کس هیچ وقت راجع به این لحظات که حالا می نویسم حرف نزدم. رفتم و قبل از این که صفحه را از دکتر بگیرم ایشان مقداری راهنمایی کردند که سعی کن گزارش ها و خبرهات دقیق باشند. حتمن از عکس استفاده کن توی صفحه. خبر و گزارشی بنویس که به یک دردی در این مملکت بخورد و حرفی که هنوز به گوش دارم؛ تیتر خیلی مهم است اگر بهترین گزارش را هم بنویسی اما تیتر خوبی نداشته باشد خوانده نمی شود.
حالا سالها از آن روز می گذرد. من سه سال دیگر هم توی روزنامه ایران ماندم. بعد مدتی رفتم روزنامه اخبار و باز برگشتم ایران. مدتی گذشت و بعد از یک فاصله در روزهای سیاه مطبوعات دوباره توانستم توی اعتماد به عنوان شاگرد کنار دکتر باشم. این ها را حالا که دارم می نویسم با افتخار می نویسم. واقعن به شاگردی از چنین استادی افتخار می کنم. اصلن برایم مهم نیست که مثلن از کار کردن کنار دکتر بهزادی پول خوبی نصیبم شده یا نه، یا چه می دانم مثلن موقعیت خوب شغلی را به من داده یا نه ، اما همیشه برایم کار کردن کنار او و همین طور استاد محمد بلوری یک افتخار بوده و هست . این را به همه دوستانی که می شناسم همواره گفته ام. نوع برخورد این اساتید سبب شد تا بعد ها هر وقت که تازه کاری آمد سمت من با روی باز با او برخورد کنم و همان طور که آموخته ام به او بیاموزم.
نمی دانم شاید بعضی ها دکتر بهروز بهزادی عزیز را روزنامه نگاری بدانند که مثلن میانه روی می کند. اما برای من او نمونه یک روزنامه نگار واقعی است. او خوب می داند که چه وقت باید چه حرفی را زد و چه طور زد. او خوب می داند که بودن یعنی چه. او خوب می داند که حفظ کردن روزنامه یعنی حفظ کردن روزنامه نگاری و حفظ کردن زندگی کلی انسان و خیلی چیزهای دیگر. برای همین است که او یکی از الگو های زندگی من است.
همین جا تولدش را تبریک می گویم و امیدوارم که همیشه ما جوانترها قدردان دانش و محبت ایشان باشیم و این طور نباشد که بعد از آموختن همه چیز را فراموش کنیم ،حتا استاد را.

پس نوشت: آن قدر خاطره دارم از اشک ها و لبخندها در تحریریه ایران که شاید حالا مجالش نیست، می گذارم بعد هر وقت یکی دوتایش را می نویسم.

از دکتر بهزادی :
دغدغه های کارسردبیری(این یادداشت واقعن خواندنی است)

کمی نامربوط اما در همین باره از چشم هایش :
ترانه ای که خیلی ها را عاشق کرده است

درباره تولد دکتر بهزادی از روزبه
یک تولد و یک ...

سه‌شنبه

بی خوابی

دوشب است نمی توانم بخوابم. بی خوابی بد جوری افتاده به جانم و هر کاری که می کنم خوابم نمی برد. حتا چند دقیقه پیش به خودم چشم بند زدم که بلکه تاثیری بگذارد اما توفیری نکرد. نمی دانم برای قهوه و چای زیاد است یا نه از جای دیگری آب می خورد. از هر چه که هست فعلن که حسابی پاپیچ شده و ول نمی کند.
حالا که خوابم نمی برد ، گشتم توی آرشیو یک تکه از «خواب تو خواب» را که دوسال پیش نوشتمش پیدا کردم و گفتم بگذارم این جا شاید دلیل بی خوابی این باشد بلکه بعدش چرتی نصیبم شد.

«خواب »

مي ترسم
مي ترسم رسوا شوم
همه با دست نشانم دهند
و بگويند
او هرشب خواب مي بيند

پس نوشت: کلن دیگر بی خیال خواب شدم. این طوری قابل قبول تر است. مثلن خودم را زده ام به آن راه!
پسا پس نوشت: آقا این کلن ماجراش فرق داره ها، حالا ما این تکه رو امروز نوشتیم، این حال و هوا به هیچ وجه شامل حال گذشته نمی شود ها.

دوشنبه

میهمانی کوروش

کوروش نازنین ، چند عکس بسیار زیبایش را توی وبلاگش گذاشته برای من و شهرام تا ما هم بادیدن این عکس ها پرواز کنیم به گیلان و خودمان را کنار کوروش ببینیم وقت گرفتن عکس ها.
نمی دانم چه طور و به چه زبانی باید از او که سوای دوستی یکی از شاعران و عکاسان مورد علاقه ام هم هست، تشکر کنم. واقعن تصاویر مرا هیجان زده و بی نهایت خوشحال کرد. همین قدر می نویسم کوروش جان که چشمان مهربانت را می بوسم از دور.

پس نوشت: طاقت ندارم تک خوری کنم، برای همین بی اجازه صاحب میهمانی آرش عزیز و همسرش رافونه و همین طور روزبه جان و سولماز را هم به میهمانی کورش دعوت می کنم تا با دیدن عکس ها هوایی عوض کنند و گیلان خونشان کمی بالا برود.

پسا پس نوشت: مری عزیز و همسر مهربان اش هم از طرف من دعوت ، کوروش دست و دل بزرگی دارد، می دانم به همه خوش می گذرد.


جمعه

محرومیت از بازی


همان طور که در تصویر می بینید ، بهرام و شروین به دلیل مصدومیت و محرومیت از جایگاه ویژه ورزشگاه 6 نفری پارک محل درحال تماشای بازی هم تیمی های خودشان هستند. در این بازی حساس ابتدای فصل بهرام به دلیل کشیدگی رباط صلیبی و شروین به خاطر سه اخطاره بودن امکان بازی را از دست دادند و تیم شان سه امتیاز مهم را از دست داد.
پس نوشت: آقا این برف هم دردسری شده ، فعلن که به دلیل بارش شدید برف و آماده نبودن زمین مدت سه ماه است که لیگ COI تعطیل شده است
پسا پس نوشت: اگر تصویر تار است و کمی نامفهوم دلیلش این است که این عکس توسط یکی از پاپارتزی های سمج که خود را لای بوته ها ودرخت ها پنهان کرده بود ،گرفته شده است. ببخشید.

پنجشنبه

آی بوخوفته دیل ...

آی بوخوفته دیل
هر چی بیدایی خواب بو
او شیرین خواب چینه آب بو
تب داشتی آی دیل
بوگو و واگو هذیان بو
افسانه بو، زنجیر جان بو
...
ای دل خوابیده
هرچه دیدی خواب بود
آن خواب شیرین موج آب بود
تب داشتی ای دل
گفت و گو هذیان بود
افسانه بود زنجیر جان بود





پس نوشت: این ترانه ی محمد نوری را می توانید از این جا دانلود کنید ، دیگر ترانه های نوری را هم البته بی نام ترانه ها از این جا

پسا پس نوشت: برادرم عکاس این عکس است.(سرسبزی در گیلان) توی این هوای برفی بد جور هوای گیلان را کرده بودم، البته چند عکس زمستانی و برفی هم از گیلان دارم اما این تصویر واقعن یادآور گیلان است.

چهارشنبه

پت پستچی و غم فاصله ها

نمی دانم چرا هیچ کس برایم نامه نمی نویسد. شاید برای این است که دیگر فکر می کنند نامه ها به مقصد نمی رسد که برایم نامه ای نمی نویسند. دلم می خواهد مثل سالهای ابتدایی حتا برای دوستانم که در همسایگی ما زندگی می کردند هم نامه بنویسم و آنها هم برایم. اصلن دوست دارم برای همه نامه بنویسم و همه برایم. نوشتن نامه به گمانم یکی از زیباترین کارهایی است که ما از یاد برده ایم. هر چند این روزها با اینترنت و ایمیل و پیغام های کوتاه کلی واژه بین آدم ها رد و بدل می شود اما باور کنید هیچ کدام صفای نامه ی دست نوشت با تمبر روی پاکتش را ندارد.
این جا اداره پست خیلی فعال است و هر روز کلی نامه به خانه ها تحویل می شود اما کمتر نامه ای از دوستی به دوست دیگر است و بیشتر جنبه اداری یا تبلیغاتی دارد. امروز برحسب اتفاق مرد پستچی محل مان را دیدم . با یونیفورمی که پوشیده بود بی شباهت به پت پستچی نبود. پت پستچی یادش بخیر، وقتی پت پستچی از تلویزیون پخش می شد هنوز نامه نگاری زنده بود. ای کاش بازهم برای همدیگر نامه بنویسم. گفتم تیتراژ پت پستچی را بگذارم این جا شاید بازهم دلمان هوای نامه نگاری کرد. ببینید:




پت پستچی در ویکی پدیای فارسی
همین تیتراژ را می توانید از این جا دانلود کنید
پس نوشت: اگر توی گوگل یا یوتیوب سرچ کنید کلی مطلب و فیلم بانمک می توانید از پت پستچی ببینید

سه‌شنبه

آدم برفی ها


امروز که برمی گشتم خانه، توی مسیری که پیاده می آمدم در حیاط یکی از خانه ها چشمم خورد به کلی آدم برفی ریز و درشت. صاحب خانه سلیقه به خرج داده بود کلی روی شکل و قیافه شان کار کرده بود. بعضی ها مهربان به نظر می رسیدند و خوشحال ، بعضی ها اخمو و پکر. کمی مکث کردم و خوب نگاهشان کردم، لبخندی زدم و گذشتم. تا برسم به خانه به آدم برفی ها فکر می کردم. به این که این روزها که حالا هواشناسی اعلام کرده ؛ هوا سرد خواهد بود خوش به حالشان می شود اما بعدش چه؟ خلاصه که با اولین یا دومین آفتاب شکل و قیافه شان به هم می ریزد و آب می شوند. آدم برفی ها هم واقعن عمری کوتاهی دارند.
به خانه که رسیدم وقت چای و سیگار باز به آدم برفی ها فکر کردم وبه این که ما هم مثل همان آدم برفی ها هستیم. خودمان را گذاشتم جای آدم برفی ها. به این فکر کردم که خلاصه روزی آب می شویم. زمستان هیچ وقت طولانی نیست. خلاصه می گذرد. اگر صورتمان خندان باشد و مهربان شاید بتوانیم لبخندی بر لبی بنشانیم اما اخموها چه؟ تکلیف آن ها چیست؟
من که ترجیح می دهم جز مهربان ها و خندان ها باشم . گیرم که آدم هایی که مرا می بینند اخمو و پکر باشند. گیرم اصلن یک لگدی هم نصیبم کنند ، چه باک . شاید لبخند گرمی روی لبشان نشست .حتا اگر آفتاب هم بخواهد مرا آب کند تا آنجا که بتوانم صورتم را خندان نگه می دارم ، این طور با خیال آسوده تری آب می شوم.
می دانم دیر یا زود همه ما آب می شویم . یکی زودتر یکی دیرتر اما خلاصه آب می شویم. حالا که فکر می کنم می بینم آدم برفی ها هم برای خودشان قصه زندگی دارند. هر چند کوتاه ولی آنها هم مثل ما زندگی می کنند انگار.

شنبه

Gran Torino را حتمن ببینید


او هرگز پیر نمی شود. برای من که این طور است و می دانم بسیاری از علاقه مندان سینما در این مورد با من هم عقیده هستند. کلینت ایستوود همیشه جوان و خوش فکر خواهد ماند. او همیشه چیزی در آستین اش دارد که بتواند همه را غافلگیر کند. شاید گفتن این جمله که او واقعن یک فیلم ساز بزرگ است، کلیشه ای باشد اما باور دارم که در باره ی او نمی توان از این کلیشه فرار کرد ؛ چون او با ساخته هایش همه را مجبور می کند تا از این جمله ی کلیشه ای بصورت همیشگی درباره اش استفاده کنند.

Gran Torino در دوهفته اول نمایش اش تمام پیش بینی ها درباره گیشه را به هم ریخت و همچنان پیشتاز فروش در سینماهای آمریکای شمالی بوده و به گمانم همچنان باشد.(به صفحه اول سایت های سینمایی نگاه کنید نامش را در صدر می بینید) تمام کسانی که شغل شان رصد کردن بازار فروش هالیوود است هم گویا با این ساخته کلینت غافلگیر شده اند. نه این که انتظارش را نداشته اند، نه، اما انگار پیش بینی چنین استقبالی را نمی کردند.

هر چند تماشاگران حرفه ای سینما زمان تماشا می دانند که به دیدن یک فیلم واقعن سینمایی از یک کارگردان حرفه ای و باهوش آمده اند ، اما شاید برای بعضی ها که خیلی حرفه ای نیستند Gran Torino در نگاه اول یک فیلم جمع و جور و کسل کننده به نظر برسد. اما همین دسته از تماشاگران هم وقتی که تیتراژ پایانی فیلم با ترانه بسیار زیبایش روی پرده نقره ای پخش می شود تازه متوجه می شوند که درتمام زمان پخش فیلم مجذوب داستان و محو تماشای فیلم بوده اند و پاپ کورن شان دست نخورده مانده است. وتازه ماجرا درست پس از پایان فیلم شروع می شود ، همه احتمالن اول تلفن شان را روشن می کنند و به نزدیک ترین دوستان شان زنگ می زنند و می گویند که حتمن به سینما رفته و Gran Torino را ببینند، بعد به جای این که به نزدیک ترین بار بروند و آبجو یا ویسکی بنوشند ترجیح می دهند کمی قدم بزنند و درباره فیلم فکر کنند یا شاید درباره زندگی، آدم ها ،تنهایی ها ، بدی ها یا خوبی ها و شاید حتا درباره روابط خودشان.

به گمانم دلیل موفقیت فیلم جدید کلینت ایستوود فیلمی که از ستاره های هالیوود استفاده نکرده ، لوکیشن های محدودی دارد و از شخصیت های کمی در داستان برخوردار است اما بسیار خوش ساخت است این بوده که تماشاگرانش را هم تبدیل به بیلبورد ها و تیزرهای تبلیغاتی برای خودش کرده است. درست مثل حالای من.

توصیه می کنم اگر سینماهای نزدیک شما Gran Torino را نمایش می دهند از دستش ندهید یا اگر به هیچ وجه امکان نمایش در سینما وجود ندارد به هر ترتیبی شده تهیه کنید و ببینیدش.


پس نوشت: راستش درباره داستان فیلم چیزی ننوشتم ، گفتم خودتان ببینید بهتر است. شاید به زودی درباره اش نوشتم.


پسا پس نوشت: نمی خواهم دونفر را با هم مقایسه کنم اما به نظرم هرچه قدر که وودی آلن با پیرتر شدنش سعی می کند با ساختن داستان های عجیب و غریب و سک سی بگوید که جوان و امروزی است برعکسش کلینت ایستوود در عین پیری نشان می دهد که با سادگی در روایت بدون تکیه بر ستاره ها و بی روایت داستان های عجیب و غریب هم می توان جوانی کرد و امروزی بود. (دق می کردم اگر این مقایسه را نمی نوشتم)


باز هم لالمونی

گاهی حرفی برای گفتن نمی مونه، گاهی حرف نداری که بزنی و گاهی هم همه حرفاتو زدی و گاهی هم کلی حرف داری اما امکان این که حرف بزنی رو نداری. شاید موسیقی بتونه بخشی از حرفات رو بزنه، زندگی هم که...
ولش کنید اصلن ؛ همه ما باید روزی برویم و توی دهکده ای یا همچین جایی یک گاوداری راه بندازیم! این می تونه خیلی موثر باشه، یاد گورو و یوکیکو و از سرزمین شمالی بخیر. موسیقی فوق العاده ی "سریال از سرزمین شمالی "را گوش کنید:


سه‌شنبه

دوشنبه

یک دروغ مصلحتی برای تیم محبوب


من طرفدار سرسخت ملوان بندرانزلی هستم و آرزو می کنم که امروز ملوان پرسپولیس را شکست بدهد. صدبار این را می نویسم که آرزوی قلبی من برد ملوان است . تمام تنگ نظران بخوانند .

پس نوشت: راستش این اواخر دیگر خیلی خرافاتی شده ام، هر بار که آمدم و در چشم هایش درباره بازی پرسپولیس نوشتم فردا بازی یا مساوی شد یا ما باختیم. دنبال ربطش نیستم ولی امروز خواستم با یک دروغ مصلحتی هم که شده سر این خرافاتی ها و تنگ نظران را شیره بمالم.

پسا پس نوشت: آقا شوخی کردم نکنه حالا بازی مساوی بشه و چون من آرزوی قلبی کرده بودم قلبم از کار بیفته

یکشنبه

فرشته مرگ همین نزدیکی هاست

فرشته مرگ گویا همین نزدیکی هاست، خودش را ندیدم اما رد پایش را شناختم. دو سه ساعتی پیش رفته بودم بیرون که موقع برگشت دیدم چند نفری از اهالی همین خیابان روبرویی جمع شده اند، نزدیک تر که شدم دیدم یک پیرمرد درشت هیکل و چاق رو به جلو افتاده روی سنگفرش پیاده رو. سگ سیاهش هم بالای سرش ایستاده و بی تابی می کند. یکی از خانم های جوان همسایه داشت تنفس مصنوعی می داد به پیرمرد که پس از چند لحظه ابراز تاسف کرد. نتوانستم خیلی آنجا بایستم و راهم را ادامه دادم و آمدم خانه. موقع برگشت دیدم که چند آمبولانس به همراه ماشین های آتش نشانی و پلیس (به رسم این جا)روانه آن سو شدند.
با خودم گفتم عجب سریع و ناگهانی کارش را می کند این مرگ. متاسف شدم از این ماجرا ولی از آن وقت تا بحال این حضور نابهنگام فرشته مرگ برایم سوژه ای شده که به کوچکی این زندگی فکر کنم. به چیزهایی مثل ؛ قدرت من ، قلمرو من ، بدن من، خانه من، ماشین من، میز من ، پول من، دنیای من و همه چیزهایی که آدم ها برایش بداخلاقی یا نیرنگ میکنند و حتا گاهی می جنگند و دیگران را نادیده می گیرند و یا از بین شان می برند. اما فرشته مرگ یک لحظه که نمی دانیم چه وقتی است مارا از همه چیز و همه چیز را از ما می گیرد.همه آدم های روی زمین هم این موضوع را می دانند که روزی این اتفاق می افتد اما به گمانم گاهی فراموشش می کنند. شاید از حضور مرگ حتا باید تشکر کنیم برای این که یک روز به سراغ تک تک ما خواهد آمد .
زندگی واقعن بدون حضور فرشته مرگ شاید خیلی وحشتناک می شد.

شنبه

درد و دیدنی ها

چراغ اتاقم خاموش بود و می خواستم بخوابم. یعنی سعی می کردم که بخوابم اما خوابم نمی برد. راستش از صبح بعد از یک دل پیچه ی وحشتناک یک درد خفیف اما مدامی در سمت راست بدن درست زیر ناف امانم را بریده و حسابی کلافه ام کرده است. البته حالا دیگر کمی بهتر شدم و فقط یک سوزش خفیفی در آن نقطه حس می کنم و تقریبن به یک آرامش نسبی رسیده ام. توی همین کلنجار رفتن با خودم گفتم تلویزیون را روشن کنم بلکه تمرکزم از روی درد و فکر و خیال های این طوری منحرف شود. دیدم یکی از شبکه ها تصاویر جالبی نشان می دهد از ورزش های مختلف و کارهای عجیب و غریب. مثلن اسکی روی آب و راه رفتن روی طناب آن هم در کوهستان های سرسبز را نشان می داد. نمی دانم چرا بی اختیار این موقع شب یاد برنامه ی زیبای دیدنی ها افتادم با اجراهای خاطره انگیز جلال مقامی.
گفتم بلند شوم ببینم می توانم تکه ای از این برنامه را پیدا کنم، هرچه قدر گشتم چیزی از برنامه نیافتم اما موسیقی تیتراژ دیدنی ها را پیدا کردم و گفتم بد نیست بگذارمش این جا شاید برخی دوستان هم تجدید خاطره کنند.

Flowers love: Joel fajerman



پس نوشت: برای ما که آن وقت ها عاشق مجله دانستنیها بودیم( این گفت و گو درباره دانستنیها را هم بخوانید) دیدن همیشگی اخبار جنگ و ویرانی و برنامه های دیگر دو شبکه تلویزیون خیلی لذت بخش نبود، دیدنی ها اما چیز دیگری بود که هرهفته ما را منتظر خودش نگه می داشت. صدای جاودانه و زیبای جلال مقامی و دیدن شگفتی ها و تازه ترین های جهان در این برنامه یکی از دلایلی بود که امید را در ما زنده نگاه می داشت.
پسا پس نوشت: اگر از این موزیک خاطره دارید و می خواهید آن را داشته باشید می توانید از این جا (کلیک کنید) دانلود کنید.
راستی حالا که نگاه کردم دیدم چقدر همه این برنامه را دوست داشته و از آن خاطره دارند.

جمعه

رابطه ترس بهروز و کفش پرانی در نماز جمعه

خبر برگزاری مسابقه کفش پرانی در نماز جمعه این هفته تهران مرا یاد خاطره ای انداخت که بی ربط با این موضوع هم نیست ؛
یادم می آید آن وقت ها که هشت یا نه ساله بودم و شهر امروزی ام که آن موقع هنوز بخش کوچکی بود توی گیلان، پر بود از باغ های انبوه درختان بلند و پر از شاخ و برگ آزاد و میوه با کلی بوته و علف های هرز که شب ها وغروب ها برای من و همسالانم تصویری جز ترس و وحشت به دست نمی داد. یک پسری بود به نام بهروز که لکنت زبان داشت و راه خانه شان که خیلی هم نزدیک خیابان اصلی نبود از پشت خانه ی ما می گذشت. این بهروز بچه سربراهی نبود و معمولن تا دیروقت توی محل می ماند و بعد که غروب هوا تاریک می شد تازه می خواست به خانه برود و باید مسیری پر پیچ و خم را از پشت خانه ما و از میان چند باغ ترسناک طی می کرد تا برسد به خانه خودشان. خاطرم هست من خیلی وقت ها از روی ایوان خانه نگاهش می کردم و یک خوش و بشی باهم می کردیم . بعد بهروز می رفت در دل این باغ ها و درخت ها که دور و برش را می گرفتند گم می شد توی تاریکی. اما همیشه صدایش می آمد که آوازهای بی ربط می خواند. مثلن بلند بلند داد می زد که من نمی ترسم ، من نمی ترسم . یا بعضی وقت ها نوحه شب های محرم را به آواز می خواند. وقتی آواز می خواند لکنت زبانش هم از بین می رفت. من وقتی روی ایوان خانه بودم تا دور دست ها صدای بهروز را می شنیدم که هنوز دارد آواز می خواند و پیش خودم می گفتم؛ این بهروز چه قدر شجاع است.
این شجاعت بهروز برایم خیلی مهم بود تا این که یک روز که برای آب تنی رفته بودم به رودخانه پشت خانه مان دیدم مادر بهروز آن جا رخت ولباس می شوید و با زن یکی از همسایه ها دارد حرف می زند و من شنیدم که می گوید : این بهروز ذلیل مرده هر شب تا دیروقت بیرون می ماند و با بچه های توی خیابان بازی می کند بعد وقتی هم که به خانه می آید همیشه و هر شب از ترس شاشیده است به شلوارش و ...
با شنیدن حرف های مادر بهروز ، معمای شجاعت او هم برایم حل شد.
حالا حکایت ماست.آقایان با موشک های فتوشاپی، با هواپیماهایی که هر سالی چند بار سقوط می کنند با ناوگان دریایی که نمی تواند از پس چند دزد آفریقایی بر بیاید با سرلشگرهایی که از بشکه 220 لیتری نفت هم سنگین ترهستند با احمدی دانشمند (محمود هاله) و با سردارانی که هر کدام درحال خواندن نماز جماعت لختی با چند زن بی نوا هستند معلوم نیست چه چیزی را می خواهند ثابت کنند؟
شاید صدایش همین روزها در آمد که چرا این قدر شلوغش کرده اند درست مثل ماجرای بهروز. دنیا را چه دیده اید.

پس نوشت: با تمام احترامی که برای خبرنگاران قایلم اما باید بگویم که "فارس" ی ها در این یک هفته گذشته خود را شهید راه کفش(کلیک کنید) کرده اند! یا بقولی زین پس به جای واژه غریب و نامانوس خبرگزاری فارس بگویید خبرگزاری کفش .

کفش و کفش پرانی و خیلی حرف های دیگر در بالاترین:
نهضت پرتاب کفش در ایران


پنجشنبه

کیمیای مردانگی

صحنه داخلی - کافی شاپ- اولین جلسه آشنایی {آریا و میترا روبروی هم نشسته اند}:
آریا: قبل از هرچیزی می خوام یه سوال ازت بپرسم
میترا: خب بپرس
آریا: ببینم تاحالا توی زندگیت مردی بوده یا هست؟
میترا: نه ، تا امروز نه، تو اولین...{با کمی شیطنت}
آریا: {حرف میترا را قطع می کند}اتفاقن توی زندگی من هم هیچ مردی نبوده
میترا : خنده {با قیافه ای متعجب}
آریا:{با لبخندی تلخ قهوه اش را مزه می کند} راست می گم، هیچ "مردی"
...

چهارشنبه

خدای موسیقی فیلم

از نظر من "انیو موریکونه " خدای موسیقی فیلم است. هیچ کس نمی تواند موسیقی های خاطره انگیزش را در بسیاری از شاهکارهای سینمای دنیا نادیده بگیرد. اصلن من همین چند دقیقه قبل داشتم به این فکر می کردم که چه کسی می تواند در سینما جایگزین او باشد؟
من که هنوز آهنگسازی در قواره او نمی بینم که در سینما به این استادی رسیده باشد.
این تکه از موسیقی فیلم "حرفه ای" که شاهکاری با بازی "ژان پل بلموندو" بود را گوش کنید و به قدرت خدای موسیقی فیلم پی ببرید.



پس نوشت: اگر پنجره ای رو به خیابان دارید، بیرون برف می بارد یا باران از پنجره به بیرون نگاه کنید و این موزیک را با صدای بلند بشنوید .
پسا پس نوشت: حالا این جا هم دارد برف می بارد به شدت ، فکر کنم ارتفاع برف بعد از بارش هفته پیش حالا به نیم متری رسیده باشد. الان بیرون را نگاه می کردم خیابان خیلی زیباست.

در همین باره از چشم هایش:
روزی روزگاری این جا

دوشنبه

مستانه

1

اگر بخواهی

تمام غصه ها را می خورم

به سلامتی تو

2

با هر نوش گفتنت

سر می کشم تمام غصه ها را

و شیر می شوم .

جشن گورکن ها را برهم می زنم

کرم های نامرد را گوشمالی می دهم

گورستان را خراب می کنم

به ماه حسادت

،

بد مستی مرا ببخش .


پس نوشت: مستانه را شش سال پیش نوشته ام و یک بار در سال 84 توی وبلاگ دیگرم آن را منتشر کرده بودم. مستانه ها چند تا هستند و این یکی اش در دوپرده است .

یکشنبه

یک روز مدرسه با شیون فومنی

روز سه شنبه سوم دی ماه سالروز تولد " شیون فومنی" است. شیون معلم دوره راهنمایی ام بوده و تاثیر زیادی بر زندگی ام گذاشت. هر چند حالا دیگر میان ما نیست اما می دانم که تمام شاگردانش در جاهای مختلف هنوز مثل همیشه دوستش دارند. من هم همین طور. یادش گرامی .
این نوشتاری که می گذارمش این جا تقریبن دو سال پیش نوشتمش، اما دیدم امروز هم می شود بازخوانی اش کرد.

هنوزدلم می خواهد برگردم توی رختخواب ، اصلا این خواب دم صبح لذت عجیبی دارد. همین طور که هنوز دربیدار شدن تردید دارم ، نگاهی به برنامه هفتگی ام می کنم که بر روی کاغذی نوشته و چسبانده ام روی دیواراتاق. امروزدوساعت وسط املاء* و انشاء و دوساعت آخر فارسی و دستور هم دارم. دستپاچه می شوم و می روم بسمت کتاب ها و دفترهای مدرسه . اولش فکر می کنم که نکند تکالیف فارسی و دستور را انجام نداده باشم . همین که کتاب فارسی را به دست می گیرم یادم می آید که هفته پیش بعد از آمدن به خانه و قبل از نهار همه ی کارهای مربوط به املاء و انشاء وفارسی و دستور را انجام داده ام. خیالم راحت می شود. هر چند دوساعت اول را باید در کلاس به سخنرانی های دبیر دینی گوش کنم ، اما در عوض بعدش چهار ساعت را با بچه ها کیف می کنیم. املاء و انشاء و فارسی و دستور دو سال است که برای ما لذت بخش ترین درس ها شده .
لباس می پوشم ، چایی خورده نخورده می زنم بیرون، امروز انگار شهر قشنگ تر شده ، دستفروش ها پیرسرا *را گذاشته اند روی سرشان. البته بیشتر شلوغی ها مال این میوه فروش ها و این چانچوکش ها *ست. با عجله از پیرسرا رد می شوم و تند تند همه ی عابران را پشت سر می گذارم. امروز اصلن حواسم به دخترها نیست. بعضی هاشان که آشنا هستند حتی تعجب می کنند و خودشان بلند بلند متلک می گویند. یکی می گوید : اینا که سه تا بودن ، نکنه این یکی اون دوتا رو خورده. وای یادم رفته بود اصلن، باید می رفتم سرخیابان سام* تا با قنبرزاده و حسن پور می رفتیم مدرسه. پیرسرا که تمام می شود می رسم به سبزه میدان *. میدان شلوغ است و همه آدم ها و ماشین ها در حال حرکت. از خیابان لاکانی* می گذرم. جلوی مسجد که می رسم . حسن پور و قنبرزاده ایستاده اند. انگار عصبانی اند ولی قنبر(اینطور صدایش می کردم) می خندد و می گوید. تو انگار راست راستی عاشقی. از قنبر و حسن پور عذرخواهی می کنم . برای اینکه جبران کنم ، پیشنهاد می دهم برویم چایخانه عموصفر که سرکوچه آفخرا* است...

ادامه این نوشتار