سه‌شنبه

برای مادرم که همچنان نگران است

سی و یک سال گذشته است. و چه قدر سخت و دیر گذشته است. دقیقن سی و یک سال است که من طعم تلخ زندگی را بدون تجربه ی حتا ذره ای از شیرینی محبت اش تحمل می کنم. گاهی وقت ها توی خیالم یک طرفه به قاضی می روم و فکر می کنم که چه قدر به من سخت گذشته ومی گذرد و به اوچه قدر آسان و خوش. اما خوب که نگاه می کنم می بینم نه ، برای من همچنان که سخت، اما می گذرد ولی برای او زمان ایستاده و اصلن نمی گذرد. یعنی سی و یک سال است از او زمان گرفته شده و درعوض بر نگرانی هایش افزوده شده است. همین طور بر تاثرش.
سی و یک سال پیش وقتی که زمان می خواست برای او بایستد تاریخ در حال ورق خوردن بود در سرزمین مان. و بی شک او نگران بود که چه به روز فرزندان و سرزمینش خواهد آمد. و حالا هم دقیقن پس از این همه سال باز انگار تاریخ در حال ورق خوردن است و او بازهم باید نگران باشد که چه بر سر فرزندان و سرزمنینش خواهد آمد.
این روزها خوابم کم شده است به شدت، گاهی به دو سه ساعت می رسد و بعضی روزها اصلن. یعنی برنامه ی خوابیدن به معنی واقعی ندارم ، راستش نمی توانم بخوابم. اما همان چند ساعتی که گاهی می خواهم بخوابم تصاویری که این روزها از سرزمینم می بینم باعث می شود ، مدام در هول و ولا و تعقیب و گریز، گاهی مبارزه با سنگ، گاهی در حال کتک خوردن باشم و گاهی حتا کشته می شوم. بدتر این که وقتی هم چشم باز می کنم می بینم بازهم همان بساط است و کشتار مردم و آزادی همچنان ادامه دارد. امروز داشتم به این فکر می کردم که اگر مثلن مردن هم مثل خوابیدن و خواب دیدن باشد، طفلک مادرم چه قدر عذاب کشیده توی این سی و یک سال، با آن همه نگرانی و تاثری که داشت توی روزهایی که به انقلاب 57 ختم می شد. او همان وقت چه قدر با عذاب زندگی را واگذاشته و بعدش چه قدر بر تاثر و نگرانی هایش افزوده شده، اولش کشت و کشتار انقلاب، بعد بگیر وببندهای جوانان مردم که انقلاب کردند و مصادره قدرت، بعد حبس و شکنجه و کشتار همان جوانان. بعد جنگ و موشک و بمباران و بازهم کشتار مردم. بعد دوباره خفقانی که سرزمین مان را در برگرفت و کشتن نویسندگان وشاعران . بعد دوباره کشتن جوانان و سرکوب مردم. گویا نگرانی ها و تاثر او پایانی ندارد. نمی دانم کی می خواهد این سرزمین به آرامشی که برازنده اش هست برسد تا مادر من و دیگران مادران، چه آنها که نیستند و چه آنها هنوز زمان برایشان می گذرد این قدر نگران نباشند.
امیدوارم همچنان و دلتنگ برای مادرم

دوشنبه

استراتژی دسته گل در تظاهرات

ما ملت مظلوم اما با محبتی هستیم، این را دنیا فهمیده . همه ی تصاویر منتشرشده ی اعتراضات این 9 روز گذشته این را بخوبی نشان داده است. دنیا دیده که مردم وقتی یک نیروی گارد ویژه را غافلگیر می کنند چطور به او آب می دهند و برای کتک نخوردنش خودشان را سپر می کنند و حتا به او لباس می دهند تا جمعیت بدانند که او هم قابل تغییر است.
حتا تصاویر وحشتناک حمله مسلحانه نیروهای ویژه و لباس شخصی ها در روز شنبه هم که پخش شد ، مردم دنیا دیدند که چطور یک شیرزن ایرانی وقتی می بیند چند نفر دارند با یکی از این لباس شخصی ها که درحال زدن مردم بود مقابله می کنند، اورا از پشت در آغوش کشیده و زیر پرو بالش می گیرد. بدون شک او به بعد این ماجرا فکر نمی کند که واکنش آن شخص چه خواهد بود و بلکه حتا می داند که ممکن است دقیقه ای بعد همان مامورلباس شخصی دخترش ، خواهرش یا برادرانش را با شلیک گلوله ای از پا درآورد ، اما با این حال کرامت انسانی اش را به دنیا نشان می دهد، محبت ایرانی را.
اتفاقن در همین مورد بخصوص دیدم که روزنامه کیهان که تحت نظر نماینده آقای خامنه ای اداره می شود درشماره امروز خودش سعی کرده تا از این تصویر برعلیه مردم معترض استفاده کند و ماجرا را برعکس جلوه دهد، اما دریغ که ایران و دنیا برخلاف کیهان نشینان شرح کامل این ماجرا را دیده اند. نیک می دانم چرا نمایندگان و مزدوران رهبر حکومت اسلامی در کیهان علاوه بر وارونه جلوه دادن تصاویری این چنین، درجای جای بولتن امنیتی خود به ترویج خشونت می پردازند، این را دیگر تمام دنیا هم می داند که آنها نان شان را از ترویج خشونت و ظلم به مردم می خورند، از دروغ گویی ها و پرونده سازی هایی که برای تک تک شهروندان ایران می کنند.
با این حال اما داشتم به این فکر می کردم که چه قدر خوب است همچنان مردم روحیه خودشان را حفظ کرده و بازهم به دنیا نشان بدهند که چگونه آرام و مسالمت آمیز و حتا با رویی گشاده اعتراض می کنند. عکس ها و تصاویر فراوانی این روزها منتشر شده و خواهد شد که نشان می دهد مردم با شاخه های گل به تظاهرات رفته اند. به گمانم اگر همین نکته بازهم تکرار شود شرمندگی بیشتری برای زورگویان به بار خواهد آورد. و حتا در این میان چه بسا بسیاری از مثلن ماموران مبارزه با این اعتراضات را نیز دچار تردید کند تا لحظه ای در این درنگ کنند که واقعن آیا می خواهند به روی هموطنانی شلیک کنند که با شاخه های گل به اعتراض آمده اند؟
می دانم تا امروز بسیاری از هموطنان آزادی خواه مان کشته و یا زخمی شده اند ، اما اگر خویشتن دار باشیم و به این مساله به عنوان یک استراتژی در مبارزه نگاه کنیم می بینیم به قول معروف دو سرش برد است . یعنی چه حمل شاخه های گل توسط معترضان ماموران نیروهای انتظامی ، گاردهای ویژه و حتا لباس شخصی ها را لحظه ای به فکر و تردید وادارد و از سرکوب و برخوردهای فیزیکی باز دارد ، خودش یک برد است و چه اگر بخواهند با کسانی که گل در دستشان دارند برخورد کنند هم باز یک سر برد است، چرا که در حقیقت دنیا می بیند که ماموران حکومت پاسخ گل را با باتوم و گاز اشک آور و... می دهند که در این صورت هم شرمندگی شان بیش از پیش خواهد بود.

یکشنبه

ما همه فرزندان تو هستیم


صحنه های دلخراش پرپر شدن دخترت دنیا را تکان داد، ندای نازنین تو تبدیل شد به ندای ایران و بلکه حتا بزرگتر به ندای آزادی خواهی دنیا. وقتی دنیا فریاد های تو را بر بالین دخترت می شنید فرقی نمی کرد تو به چه زبانی حرف می زنی، چرا که همه حرف های تو را می فهمیدند، انگار که به زبان همه ی آنها حرف می زنی. وقتی به ندا دختر نازنین ایران می گفتی؛ نترس، همه دنیا از نگاهش می خواندند که او نترسیده و نخواهد ترسید. وقتی که از او با التماس می خواستی که بماند ، دنیا می دانست که او ماندگار است. او برای همیشه همانطور معصوم ، شجاع و زیبا و آزادی خواه خواهد ماند.
می دانم دیشب برایت سخت بوده همینطور برای دیگران و اصلن برای تمام دنیا، اما خواستم تنها این چند سطر را بنویسم برایت تا بدانی که اگر تا دیروز یک فرزند داشتی که جلادان دیکتاتور او را از تو گرفتند، از امروز تعداد فرزندانت بی شمار است. تو دیروز یک دخترت را از دست دادی اما امروز هزاران هزار دختر و پسر دیگر داری که همگی سعی می کنند مثل ندای نازنینت باشند؛ نترس، شجاع و آزادی خواه.
ما همه فرزندان تو هستیم

جمعه

انتخاباتی برای بزرگان نظام

رهبر حکومت اسلامی ایران روز جمعه با استرس و ترسی که در رفتار و گفتارش مشخص بود سخنانی که قرار بود را گفت و به این ترتیب حکومت ایران را وارد فاز جدیدی از زندگی نوینش کرد. او با حمایتش از محمود احمدی نژاد در حقیقت انتخاب خودش را بین مردم و نظام حاکم انجام داد و حفظ قدرت در یک جمع خاص نزدیک به خود را بر مردم و تمام گروه های موجود در نظام سیاسی ایران ترجیح داد.
به عبارتی این که آقای خامنه ای برای سومین بار در یک هفته راجع به صحت وسلامت انتخابات و عدم تقلب و رای سازی در آن سخن گفت و معترضان را به مخالفت با نظام متهم کرد خودش نشان می دهد که ایشان و نزدیکانشان دیگر تاب تحمل گردش قدرت در کشور را ازدست داده اند و نمی خواهند دیگر در این زمین بازی کنند، پس این اظهارات ایشان باید برای چهره های موثرنظام کاملن روشن و شفاف بوده باشد. به این دلیل فقط به بزرگان و سیاستمداران اشاره می کنم که معتقدم مردم انتخابشان را کرده اند.
در حقیقت همان طور که پیش بینی می کردم هفته سرنوشت نظام که از روز انتخابات ریاست جمهوری برای مردم آغاز شده بود امروز جمعه مهمترین روزش را هم پشت سر گذاشت و آقای خامنه ای هم با اظهاراتی که کرد نیز انتخابش را انجام داد و حال مانده است تا برخی از بزرگان نظام مثل آقای هاشمی رفسنجانی در راس مجلس خبرگان رهبری و دیگر اعضای آن نیز انتخابشان را انجام دهند. به گمان من این انتخاب تنها در گروه اصلاح طلبان یا همان جناح چپ نیست که باید انجام شود بلکه در حقیقت بسیاری از کسانی که در جناح راست سالها صاحب قدرت و نفوذ بوده اند نیز باید دست به انتخاب بزنند. چرا که عملن آقای خامنه ای از میان دو جناح مرسوم و حاکم بر جمهوری اسلامی طی سی سال گذشته جمع خاصی را برگزیده که جمع جدیدی است و در حقیقت گرچه از زمینه راست پاگرفته اند اما به آن و اصولن هیچ بازی دو طرفه ای وفادار نیستند . به عبارتی به گمان من تمام شخصیت های سیاسی کشور باید ظرف امروز و فردا انتخابشان را انجام بدهند و موضع خودشان را روشن کنند که ترجیح می دهند درکنار ملت بوده وبر قدرت و محبوب باشند یا در کنار آیت الله خامنه ای بی قدرت و منفور .
هرچند تاکنون در هیچ زمانی از تاریخ سی ساله نظام جمهوری اسلامی سیاستمداران و افراد صاحب نفوذ در مسیر چنین انتخابی قرار نگرفته بودند تا تجربه یک انتخاب خوب و درست را داشته باشند اما در حقیقت این تنها و آخرین بخت موجودشان هست و باید که بهترین انتخاب را انجام بدهند.

سه‌شنبه

روزنامه نگاران ،بی دفاع تر از همیشه

زمان توی این روزها برایمان به سختی می گذرد، خبرهای نگران کننده ای از سرزمین مان به ما می رسد و می دانم که همه در این احساس دل واپسی مشترکیم.
در دو روز گذشته خبر دستگیری تعدادی از همکاران روزنامه نگارانم هر لحظه برنگرانی هایم افزوده و باعث شده که آرام و قرار نداشته باشم، این به یک طرف، از طرفی دیگر بی خبری ، قطع اینترنت و تلفن و تقریبن همه ی امکانات ارتباطی هم بیشتر از پیش نگرانی هایم را دوچندان کرده است در این باره. درست که حالا چهارسال است که دیگر درمیان همکاران و دوستانم در کشور نیستم اما این دوری و فاصله باعث نشده تا دلم و خاطرم هم از وجودشان خالی شود. مدام از حال و احوالشان خبر گرفته ام توی این مدت.
از دیروز صبح که یادداشت دوست خوبم ساسان آقایی را توی وبلاگش خوانده ام نگرانی هایم بیش تر شده است، ساسان نوشته:
همه نگران هم هستیم، شب‌ها که موبایل‌ها قطع می‌شود، تا بامداد می‌شماریم که چند نفر دیگر را دارند می‌برند و این دل‌شوره‌ها مداوم است. به احترام همین دل‌شوره‌ها، نگرانی‌ها و دوستی‌ها باید گردن نهاد به حکم نانوشته و تا اطلاع ثانوی «ننوشت». با این همه تاب آوردن خفقان همآره به «خفت» می‌انجامد و این روزها گویی «ابرهای عالم شب و روز در دلم می‌گرید». این‌ها را تند می‌نویسم و فرو می‌گذارم تا گاهی دیگر.
می دانم که این روزها در تحریریه روزنامه ها چه خبر است، خبرهای زیادی شنیده می شود ، تلفن های فراوانی می شود ، و گاه تلفن هایی که مستقیمن تهدید است. نگرانی ها زیاد است ، چیزی که شاید مخاطبان روزنامه ها آن را توی صفحات منتشر شده نبینند. درست که روزنامه های این روزها چندان اخبار خاصی منتشر نمی کنند و بیشتر خبر خبرگزاری ها سیاه شان کرده و ممکن است کسی یادداشت یا گفت وگوی خواندنی یا گزارشی داغ را در آنها نخواند، اما همین هم خودش برای کسانی که شرایطی این چنین دشوار را سپری کرده اند، پیام شفافی دارد؛ این که شرایط بسیار سختی است و روزنامه نگاران در معرض تهدید وبازداشت قرار دارند و چه بسا که در روزهای آینده خبر بازداشت بسیاری دیگر از همکارانمان را نیز بشنویم.
متاسفانه بهای نوشتن در کشورمان بسیار سنگین است حال اگر کسی به دنبال نوشتن حقیقت باشد و کارش اطلاع رسانی ، این بها دوچندان هم می شود. راستش از این که دورم و نمی توانم کاری کنم ، عصبی شده ام، چون همین شرایط را خودم هم پشت سر گذاشته ام بخوبی دوستانم را درک می کنم. نه این که مثلن اگر بودم کار خاصی می کردم ، نه ، اما گاهی حرف زدن از نزدیک با دوستان و گاهی کنار هم بودن و همفکری از هر کمکی شاید بهتر باشد.
می خواهم توی این پست از تمام دوستانم در جای جای دنیا و در رسانه های مختلف بخواهم که به هر شکل ممکن از همکارانشان دفاع کنند و اخبار تهدید و بازداشت شان را منتشر کنند. و خیلی دنبال منبع رسمی خبر بازداشت و یا تهدید کسی نگردند چرا که اگر خیلی مقید به این مساله باشند شاید در آینده هرگز خودشان را نبخشند. به گمانم بهتر است همه متقاعد شویم که شرایط امروز همکارانمان بسیار متفاوت است. شرایط دشواری است. خیلی دشوار و در این دشواری تنها ما هستیم که می توانیم به هم کمک کنیم. می دانم مدافعین حقوق بشر و آزادی بیان توی این مساله دستشان بازتر است ، از تمام دوستانی که در این حوزه هم دارم می خواهم تا توی این روزها به وضعیت روزنامه نگاران توجه ویژه تری داشته باشند.

دوشنبه

روزهای سرنوشت نظام

تا پیش از انتخابات هر روز غروب که پس از پایان کار روزانه با دوستانم در این جا به کافه محل می رفتیم و گپ می زدیم بیشتر بحث هایمان پیرامون نحوه صف آرایی اصلاح طلبان بود و شیوه های کثیف جناح حاکم برای نگه داشتن قدرت. البته در این لابه لا گاهی هم بحث مان بر سر دو کاندید اصلاح طلب یعنی آقایان موسوی و کروبی هم بود که تقریبن هر چهار نفرمان بر روی آقای موسوی توافق داشتیم و او را کسی می دانستیم که می تواند قدم های موثر تری برای مردم بردارد. اما هرچه نزدیک تر به زمان رای گیری می شدیم و شیوه های دو طرف تغییر می کرد و دولت به حمایت از رهبر به روش های تخریبی روی می آورد من به این عقیده بیشتر نزدیک می شدم که این انتخابات ، انتخاباتی سرنوشت ساز در درون حاکمیت خواهد بود.
مدام به دوستان می گفتم که پس از این انتخابات هر کدام از دو گروه به قدرت دست پیدا کند، بدون شک سعی در حذف گروه مقابل خواهد داشت و دیگر حاکمیت نظام از هر دوسو این گردش قدرت را بر نمی تابد. در زمان انتخابات شک نداشتم که آقای موسوی رییس جمهور آینده ایران خواهد بود، اما وقتی در حیرت تمام در شب شنبه دیدم که رای را چگونه به نفع احمدی نژاد تغییرداده اند دیگر این برایم مسلم شد که گمانم کاملن درست بوده است و این بار آقای خامنه ای این نکته را فهمیده و خودش در این کار پیش دستی کرده است. اما تنها نکته غیر قابل فهم برای من این بود که آیا او و تحلیل گرانش فکر نارضایتی و ایستادگی مردم را هم کرده بودند یا نه؟
حالا که وارد روز سوم پس از انتخابات یا همان انتصاب احمدی نژاد شده ایم ، ایستادگی مردم و آقای موسوی را که می بینم این نکته مبهم برایم قابل فهم تر می شود که جناح حاکم فکر هرچه را که کرده بودند این یکی را پیش بینی نکرده بودند. در حقیقت ایستادگی آقای موسوی ، حمایت آقایان هاشمی ، خاتمی و بسیاری از چهره های اصلاح طلب و همین طوربرخی از مراجع تقلید نیز این موضوع را تایید می کند چنانچه مردم و ایشان در این قضیه (تقلب در انتخابات و قبضه کردن قدرت) کوتاه بیایند دیگر فرصتی برای جبران و حضور نخواهند یافت. پس این آخرین فرصت است. امیدوارم همگی به هر نحو ممکن قدر این تنها فرصت را بدانیم و کوتاه نیاییم که اگر چنین شود ایران به افغانستان یا عراقی دیگر بدل خواهد شد.

پنجشنبه

چشم هایش دوست تان دارد

توی این مدت خیلی دلم می خواهد که بیشتر توی چشم هایش بنویسم ، ولی این روزها یک مقداری گرفتار کار خوب و دوست داشتنی ای شده ام که کمتر وقت می کنم هم این جا بنویسم و هم نوشته های دوستانم را ببینم. البته توی فیس بوک از حال بعضی از دوستان که می بینم شان باخبرم ولی خب کمتر توانسته ام نوشته هاشان که بیشتر دوست شان دارم و برایم رنگ و طعم دیگری دارد، را بخوانم.
گفتم بیایم بنویسم درست که کمتر این جا می نویسم ولی با این حال تمام کسانی که به چشم هایش سر می زنند را همچنان دوست دارم و مخلص همه شان هم هستم. یعنی این که چشم هایش چه ساکت باشد و چه حرف بزند به شما فکر می کند.
خب امروز پنج شنبه است و روز تعطیل ایران خودمان، پنج شنبه ها برای خودم تا وقتی توی کشور عزیزمان بودم رنگ و بوی دیگری داشت ،بخصوص پنج شنبه های باهاری، یک رنگی شبیه عشق. شاید آبی نمی دانم شاید هم قرمز. یک ترانه ای به زبان ترکی هست که خیلی دوستش دارم و گاهی زمزمه اش می کنم. نام ترانه هست ؛ عشقم. اسم خواننده اش هم هست؛ یونجا . گفتم ویدیو اش را بگذارم این جا تا یادتان باشد که من عاشق چشم هایش و شماها هستم. البته این ترانه را گذاشته اند روی تصاویر یک سریال تلویزیونی با نام زیر درختان ایهلامور که آن هم زیباست. پس با عشق ، این ویدیو را تقدیم به همه ی شما می کنم.(از اول و کامل گوش کنید شک ندارم لذتش را می برید حتا اگر تمام کلماتش را متوجه نشوید .خلاصه کلامش این است؛ عشقم را نمی توانی فراموش کنی)

یکشنبه

تفاوت

فاصله ها زیاد است بین نسل من با نسل های گذشته ، بچه هایی که در اوایل دهه پنجاه تا زمان انقلاب به دنیا آمدند و کودکی شان با سالهای اول جنگ و کشت و کشتار و موشک و موشک باران همزمان شد و از طرفی گرفتار و شاهد کشتارهای سیاسی و فضای بسته ی ابراز عقیده بودند. نسلی که نوجوانی اش با گشت های تامین و کمیته های انقلاب اسلامی سرکوب شد و پوشیدن یک پیراهن آستین کوتاه برایشان محال بود. نسلی که نوجوانی و جوانی اش همزمان شد با سازندگی ! و هر روز در سه چهار روزنامه مهم کشور خبر احداث یک سد را خواند بر یک رود خروشان.
با این حال ولی تفاوت زیادی است بین نسل ما و نسل های گذشته. ما در تمام آن سالها که کودک بودیم و نوجوان و جوان مشغول خواندن و دیدن بودیم. مشغول شنیدن. نسل ما تشنه ی دانستن بود و هست ، چرا که تمام محدودیت هایی که بر ما اعمال شده بود مارا تحریک می کرد که بیشتر بخوانیم، بیشتر ببینیم ،بیشتر فکر کنیم و بیشتر بدانیم.
ما با خواندن یک کتاب "مادر" یا "چه باید کرد؟" مارکسیست و کمونیست نشدیم،همانطور که انبوه درس های دینی و مذهبی درکتاب های آموزشی و کتابخانه های کشور ما را حزب اللهی و خشک مقدس به بار نیاورد. برای ما خواندن کتاب ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی ایدیولوژی نبود. ما می خواندیم که بدانیم، می خواندیم که بفهمیم. فهمیدن که این که در کجای جهان ایستاده ایم و چرا ؟ برای مان مهم تر بود.
برای ما نوشتن شعار مرگ بر یا زنده باد روی دیوار پرت فلان محل به معنی مبارزه سیاسی نبود و نیست.برای من یکی از این نسل ،آنهایی که در کشاکش انقلاب و پس از آن کشته شدند همان قدر ارزش دارند که آنهایی که در جنگ هشت ساله کشته شدند.
برای من و ما صمد بهرنگی به این دلیل جاودانه نبود و نیست که در رود ارس غرقش کرده باشند ، عمو صمد برای ما به این دلیل جاودانه است چون از عشق ، زندگی و برابری و هدف دار بودن می نوشت. محمد مختاری و محمد جعفر پوینده برای ما تنها به این دلیل اهمیت ندارند که توسط وزرات اطلاعات کشته شده باشند، نه ، آنها برای ما مهم هستند چون با شعرها، نوشته ها و ترجمه هایشان به ما می آموختندو می آموزند.
برای من یکی از این نسل با این که انتقادهای فراوانی به نظام و حاکمیت اش دارم ، هاشمی رفسنجانی یک سیاستمدار کامل است که بین او که الفبای سیاست را خوب می داند با خیلی های دیگر تفاوت فراوانی می بینم. من هاشمی رفسنجانی را خدای پشت پرده حکومت نمی دانم که هر اتفاق ناخوشایندی توی این سی سال افتاده را به پای او بنویسم. حتا توی انتخابات گذشته خودم را متقاعد کردم که به ایشان رای بدهم(برای اولین بار در عمرم) و دادم و دوستانم را هم مجاب کردم که ای کاش همه چنین می کردیم. امروز هم با علاقه به حرف ها و برنامه های آقایان موسوی و کروبی توجه می کنم چرا که معتقدم قادر به اصلاح هستند و حداقلش این است که وضع مملکتمان با مردمانش بدتر از این نمی شود که هست و حتا بلکه حرکتی رو به جلو داشته باشد.نه این که از این آقایان و یا آقای هاشمی رفسنجانی انتقاد نداشته باشم، دارم، اما با درکم از شرایط حال ترجیح می دهم حالا سراغ انتقاد نروم.
تفاوت من و نسل ما با نسل های گذشته زیاد است. نگاه مان به زندگی ،به آدم ها و شاید در همه چیز باهم فرق می کند. ما کار حزبی و سازمانی و گروهی نکرده ایم اما تنها نوشتن و یادآوری گاه یک اسم ،یک کتاب یا یک برنامه تلویزیونی یا یک مجله هم می تواند نسل میلیونی ما را با هم پیوند بدهد. نسل ما فکر و حرف مشترک دارد چون درد مشترک دارد، نسل ما درحالی که جدا از هم و بی برنامه است از هزار حزب و سازمان و گروه بهتر می فهمد ، بهتر کار می کند ، بهتر مبارزه می کند. نسل ما گذشته ی سیاه ندارد که امروز بخواهد به هر ترتیبی توجیه اش کندو همه چیز را سیاه و سفید ببیند. نسل ما از خلق و مبارزه برای خلق حرف نمی زند چون خودش خلق است ، خودش ملت است و برای بودن خودش زندگی می کند. نسل من و ما از هرچیزی که به جنگ و خونریزی ختم شده و می شود فرار می کند چون به اصلاح اعتقاد دارد. چون تاریک و روشن نمی بیند بلکه رنگ ها را ازهم تشخیص می دهد. چون ایران را آباد می خواهد ، چون سرزمینش را دوست دارد.

پس نوشت: دی شب با دوستانی حرف افتاد درباره انتخابات، بحث رسید به موسوی و کروبی، منتها تفاوت سن و سال مان کار را کشید به بازخوانی تاریخ. نشد که بیشتر حرف بزنیم وقت تنگ بود و یادآوری خاطرات تاریخی دوستان هر کدامش یک رمان هزار صفحه ای. بنا شد در دیداری دیگر پیش از انتخابات باهم گپ بزنیم ولی نگاه این دوستان به انقلاب و بعضی شخصیت ها و نوع تحلیل شان از شرایط مرا سخت متعجب کرد بخصوص حرف یکی از دوستان درباره مرگ صمد بهرنگی و دفاع من از هاشمی در انتخابات گذشته موجب شد این سطرها را بنویسم، ولی حالا که نگاه می کنم می بینم شاید خیلی هم بی راه رفته باشم و پرچانگی. باقی حرف ها بماند برای بعد

شنبه

تساوی

معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسید
گر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود
سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
یک با یک برابر نیست

پس نوشت: این شعر خسرو گلسرخی را بسیار دوست دارم، شاید خواندنش این روزها بی مناسبت نباشد

سه‌شنبه

وقتی از انتخابات حرف می زنیم ...

وقتی از انتخابات حرف می زنیم در واقع باید از خودمان بپرسیم که از چه چیزی حرف می زنیم؟
راستش این روزها هر خبرگزاری داخلی و یا هر وبسایت خبری را که باز می کنم کمتر می شود اخبار و گزارش هایی خواند که رنگ و بوی انتخاباتی نداشته باشد. به عبارتی این بحث انتخابات ریاست جمهوری دهم نه تنها خبرگزاری ها و وبسایت های خبری و روزنامه ها که خیلی از وبلاگ ها را هم به تسخیر خودش در آورده است و درست درهمین وقت است که این سوالی که اول همین پست آوردم توی ذهنم تکرار می شود.
نمی دانم چرا نمی توانم خودم را قانع کنم که این ماجرایی که قرار است در خرداد ماه اتفاق بیافتد ، اسمش انتخابات است. البته نه این که اصلن ندانم بلکه دلایلی برای این تردیدم دارم، یک دلیل بزرگش شاید این باشد که همیشه برای خودم پرسش هایی داشته ام که این قضیه را برایم با شک و شبهه همراه کند. با این همه اما چون اخبار و نوشته های روزانه فارسی را دنبال می کنم این روزها مجبور می شوم که به این مساله هم فکر کنم.
یکی از پرسش های بزرگم مثل خیلی های دیگر همواره نظارت شورای نگهبان است بر این انتخابات و این که در حقیقت آنها هستند که انتخاب می کنند نه مردم. اما از این مساله که بگذرم برایم این مساله پررنگ می شود که در مملکتی که تاب و تحمل گروه های سیاسی و بخصوص جناح حاکم بر دولت بسیار کم است و کمتر می توانند حرف و یا عقیده مخالفشان را تحمل کنند چطور می شود که چیزی به نام انتخابات برگزار شود.
مثلن همین امروز که خبرها را مرور می کردم این گفته های کامران دانشجو ، رییس ستاد انتخابات کشور که در روزنامه اعتماد منتشر شده بود این شک و شبهه را برایم بیشتر کرد .
او گفته بود«از من انتظار نداشته باشيد از دولت دفاع نکنم. دفاع نکردن از دولت انتظار بيهوده يي است چرا که معتقدم اگر اين کار را نکنم به موقعيتي که در آن قرار گرفته ام خيانت کرده ام.»
یعنی واقعن وقتی چنین شخصی رییس ستاد انتخابات یک کشور است و کسی است که باید با بی طرفی کامل سخن بگوید بخصوص حالا که به چنین پستی رسیده ، می شود به سلامت آن انتخابات اعتماد کرد؟ برای من یکی که دشوار است. همین آقایان زمانی که در سال 84 دولت هنوز در دست اصلاح طلبان بود با ضرب زور و تقلب و هزار ترفند دیگر نتیجه را به نفع خودشان کردند، حالا که دولت هم دست آن هاست آیا می شود انتظاری دیگر داشت؟ نمونه های زیادی از کم تحملی و تقلب و فریب می شود پیدا کرد که مدام شک و شبهه را در ذهن بیشتر کند، مثل همین ماجرای توزیع سیب زمینی رایگان بین عامه مردم بخصوص قشر ضعیف و فقیر جامعه، یا پرداخت وجه نقد به کارمندان و یا پرداخت سکه به عنوان هدیه تولد به کارمندان ارگانهای خاص و... برای جلب رضایت و گرفتن رای.
می دانم بسیاری از دوستانم ، ذهن شان مشغول این انتخابات است و ترجیح می دهند که تغییری در دولت بوجود بیاید اما به گمانم این مساله خیلی دور از دسترس است. البته به گمانم دور بودنم از کشور شاید موجب شده که نسبت به این تغییر بی تفاوت باشم چرا که اگر آنجا زندگی می کردم چه بسا که حالا این مساله برای من نیز اهمیت پیدا می کرد. با این حال اما فکر می کنم که حتا اگر کسانی هنوز امیدوار به تغییراند ،باید در کشوری که لااقل مسایل سیاسی اش روی اصول رایج نمی چرخد از کاندیداهای مورد نظرشان بخواهند تا چنانچه قدرت را بدست آوردند لااقل منفعل بودن را بگذارند کنار. نشود که دوباره قائله مجلس پنجم را شاهد باشیم، بگیروببندهای قوه قضاییه و وزارت اطلاعات و نیروهای خودسر را شاهد باشیم ، نشود که دوباره از مجلس قهر کنند و بگویند ما استعفا می دهیم، نکند بازهم دولت مدارا برپا کنند. بلکه قول بدهند اگر قدرت را بدست می گیرند لااقل سکان دست خودشان باشد. از دولت حاضر و جناح مقابلشان درس بگیرند لااقل.
پرچانگی کردم، بقیه اش بماند برای بعد، حتمن در روزهای آینده از این ماجرا بیشتر خواهم نوشت ...

دوشنبه

دوباره...

حالا نزدیک به یک ماه است که توی چشم هایش چیزی ننوشتم، راستش برای همین هر روز هم که آمدم بنویسم انگار که انگشتانم را جادو کرده باشند روی کیبرد خشک شان می زد.حرف ها و نوشتنی ها توی فکر زیاد بود ولی نمی دانم چرا دست ها یاری نمی کردند. خلاصه این که دردی دارد ننوشتن این جا، گاهی اوقات توی همین مدت بدجوری مرا عذاب داد.
حالا خودم را مجبور کردم حتمن این چند سطر را این جا بنویسم تا مجبور باشم از فردا حتمن دوباره شروع کنم به نوشتن، راستش من چشم هایش را جور دیگری دوست دارم و اصلن به چشم تنها وبلاگ نگاهش نمی کنم، این جا برایم جایی فرای این حرفهاست. دوستان چشم هایش را هم بیش تر دوست دارم و توی این مدت البته کمتر اما خواندمشان. حالا ولی دوباره آغاز می کنم به نوشتن و خواندن، آن هم در سال گاو.

یکشنبه

گیلان جان

می گویند، گیلان باهاری ست، می گویند بنفشه ها در آمده اند، درختان آلوچه شکوفه های سفید وسرخ داده اند، می گویند رودخانه ها پرآب شده اند و سبزه ها در حال سبز شدنند. می گویند هوا مثل تمام باهارهای گذشته کمی آفتابی است و بیشتر وقت ها ابری. می گویند خیابان های رشت شلوغ است و مردم هر چند دست و بالشان خالی است اما توی هم می لولند تا بلکه بتوانند از بین ارزانترین ها، خرید عید کنند.
می گویند اهالی خانه ها ، خانه تکانی را تمام کرده اند. می گویند بازار آجیل مشکل گشا امسال داغ نیست،همانطور که بازار شیرینی فروش ها و میوه فروش ها کساد است. می گویند توی پیرسرا بساط گمج* فروش ها ولی داغ است پیش از چهارشنبه سوری. می گویند...
همه این ها را که می شنوم دلم می خواهد پرنده باشم و پر بگیرم بروم سری به گیلان بزنم، دلم بیشتر هوای آنجا را می کند. دوست دارم از رستم آباد که رد می شوم سینه ام را از بوی خاک نم کشیده گیلان پر کنم. دلم خزر را می خواهد . دوست دارم به ارتفاع خزر نگاه کنم وقتی که موج هاش به ساحل می خورد. دلم ...
این باهار هم با این خبرهایش از گیلان هوایی می کند مرا. دلم گیلان را با تمام وجود می خواهد.
ترانه "گیلان جان" محمد نوری عزیز را بشنوید که بدجور لامصب با این حال و هوا می خواند:




پس نوشت: گمج معنای فارسی ندارد،همین قدر بگویم که ظرف گردی است که با گل درستش می کنند و بیشتر برای پختن غذاهای گیلانی مثل واویشکا یا ترش واویشکا، ترش فسنجون، سیرابیج ،ترش تره ، وابیشته تره، چواش تره و... مصرف دارد.
پسا پس نوشت: برای دانلود ترانه گیلان جان هم می توانید از این لینک(دانلود) استفاده کنید، البته چند ثانیه مکث لازم است

دوشنبه

چشم هایش باهاری است...

تا امروز که به این جا می آمدید ، بعض وقت ها شعری ، بعض وقت ها قطعه ای موسیقی و گاهی نوشته های دلتنگی ام را خوانده اید. خودم می دانم که تلخی هاش همیشه بیشتر بوده است. سپاس برای این که توی سه چهار سال مرا این جوری تحملم کرده اید. این روزها ولی نه این که دلتنگ نباشم، هستم ولی احساس خوبی هم دارم، تازگی یکی ست، باهاری بودن دیگری است. این جا چند روزی است باران می بارد ، سرشاخه درختان جوانه زده اند و آرام آرام انگار همه چیز درحال تغییراست.
احساس سبز بودن می کنم و این برایم شادی است. بازهم سپاس برای این که همیشه نگاه کردید به چشم هایش و غصه ها و قصه های تلخش را تحمل کردید. برای تان شادی آرزو می کنم.
پس نوشت: این ترانه رعنا جان که می گذارمش این پایین کار زیبایی است از ناصر وحدتی عزیز، به همراهی گروهی که اگر اشتباه نکنم اسمش آمارد است. ترانه فولکور و نابی است که اجراهای زیادی داشته در گیلان.
پسا پس نوشت: روح خسرو شاد باشد، یادش بخیر، نور به قبرش ببارد، با سرخوشی از شراب ناب و صدای ناب تر خسرو چقدر این ترانه را زمزمه می کردیم و شاد می شدیم.



یکشنبه

باهار خواستگاری کرا شوندرم



زمستانا امرا جودا بوندرم
باهار خواستگاری کرا شوندرم

ترجمه:

درحال جدا شدن از زمستانم
به خواستگاری باهار می روم

پس نوشت: این شعر یک بیت ترانه ای از ناصر مسعودی به زبان گیلکی است.


پسا پس نوشت: عکس از Jonathan Sachs است و حکایت باهار است ، حکایت تازه شدن و جوانه زدن و زندگی دوباره.

جمعه

ای دوست...

ای عشق، شکسته ایم ، مشکن ما را
این گونه به خاک ره میفکن ما را
ما در تو به چشم دوستی می بینیم
ای دوست مبین به چشم دشمن ما را

فریدون مشیری

پس نوشت : ندارد

پسا پس نوشت: همین قدر بنویسم که مشیری هم شاعر بسیار بزرگ و نکته دانی بوده که این شعر را گفته است

چهارشنبه

بلاگ رولینگ هم بازگشت

پس از هک بلاگ رولینگ در نیمه اکتبرماه سال 2008 امروز بلاگ رولینگ بار دیگر به شکل مرغوب تری بازگشت. البته فعلن یه خورده سنگینه و من هنوز نتونستم کاملن واردش بشم ولی خب فعلن لینک های وبلاگ ها رو مرتب کرده . هرچند الان دیگه همه از فیدخوان ها برای نشان دادن به روز شدن وبلاگ ها استفاده می کنند اما من توی وبلاگ خیلی از دوستان هم دیده ام که همچنان از بلاگ رولینگ استفاده می کنند. این خبر شاید برای اون دسته از وفاداران به این بلاگ چرخان خوشحال کننده باشد.

پنجشنبه

می روم

این ترانه "سزن آکسو" وصف حال است. شعر بسیار قشنگی دارد ، اما حالا نه وقتش را دارم و نه حالش را که ترجمه اش کنم. کسانی که این ترانه را می فهمند می توانند برای آنها که نمی دانند ترجمه کنند. چه می دانم شاید یک روزی خودم این کار را کردم.
Gidiyorum: sezen aksu



پس نوشت: به قول مسعود فردمنش: من رفتم / می روم جایز نیست.(درنقل قول اشتباه کرده بودم شاعر مسعود فردمنش بود)

پسا پس نوشت: ندارد

دوشنبه

Once Upon a Time in Amrica



پس نوشت: بعضی وقت ها پیش می آید که آدم دلش می خواهد همه ی آن چیزی که دوست ندارد حقیقت نداشته باشد و در عوض اش تمام آن چیزهایی که دوست دارد واقعی باشد. آدمی است دیگر بعض وقت ها این طوری است و با خودش می گوید ؛ ای کاش همه چیز یک خواب بود.

پسا پس نوشت: این ویدیو سکانس آخر فیلم روزی روزگاری در آمریکا است که خیلی دوستش دارم، هم کل فیلم را و هم این تکه آخرش را. به نظرم این شاهکار سرجیو لیونه هیچ وقت آن طور که شایسته بود دیده نشد.

آخی بالاترین اومد

آخی، بالاترین اومد، کیف کردم، مردیم از خماری لامصب. خدا باعث و بانی این هک و این حرفا رو به شدید ترین وجه ممکن معتاد کنه و بعد کلن جنسی که مصرف می کنه ایشالاه قحط بیاد و بفهمه که خماری یعنی چی.
پاها دراز ، لم بده به صندلی، شیرجه با مخ تو بالاترین.

چهارشنبه

باید رفت جلو ، باید

هر وقت که داغانم بعضی از کارهای یاس برایم مثل مرحم است. واقعن برایم جالب است که توی این بچه های رپ فارسی یاس و همین طور رپر مورد علاقه ام هیچکس فوق العاده به آدم انرژی مثبت می دهند. بعض وقت ها درست مثل یک دوچرخه یا چه می دانم یک وسیله ای که از کار افتاده باشد ، می شوم و در این شرایط کارهای هیچکس و یاس برایم مثل یک معجزه هستند. البته همیشه وقتی که در حالت برزخ هستم اولش شهرام عزیز است که این انرژی خواستن را به من می دهد و بعد اجراهای این دو دوست جوان است که به وجدم می آورد.
باید بتونیم : اجرا یاس و بهزاد




از این جا می توانید: باید بتونیم را دانلود کنید(پس از کلیک چند لحظه مکث کنید)

پس نوشت: شروین عزیزم هم این روزها مثل همیشه رفیق خوبی است برایم.

پساپس نوشت: رد پای یاس و هیچکس در ویکی پدیا