بینوایان ، قسمت هفتم
فانتین به روز سیاه می نشیند و چه کارها که نمی کند.
جمعه
هیچکس و یک مشت سرباز
powered by ODEO
هر چند که "هیچکس" این آهنگ جدیدش با نام "یک مشت سرباز" را پیش از حرف های هفته پیش هیلاری کیلینتون ، در اینترنت منتشر کرد و حالا دیگر یکماهی از انتشارش می گذرد ولی چنان بی ربط هم نیست به تفکر بعضی ها که طوری از نابودی ایران و جنگ با این کشور حرف می زنند که انگار ایران را تابحال به جز از روی نقشه ندیده اند و مردمش را نمی شناسند. می دانم حکومت ایران و دولتمردانش احمق ترین آدم های روی زمین اند وشرور، اما این دلیل نمی شود که مخالفان حکومت اسلامی ایران از نابودی ایران حرف بزنند. اتفاقن طرفداران جنگ با جمهوری اسلامی اگر کمی هوش بخرج بدهند و به جنگ هشت ساله ایران و عراق نگاه کنند می بینند که همین جنگ تااندازه زیادی باعث بقای این حکومت شد و همانقدر که این جماعت ابله این را نمی فهمند حاکمان جمهوری اسلامی بخوبی از امتیازات جنگ برای تثبیت خودشان آگاه اند ومدام سعی می کنند که کشور را در شرایط و جو جنگی نگه دارند.
آهنگ بالا که گوش کردید کار هیچکس است که تنها بیست و سه سال دارد. البته پدر جوان رپ فارسی تا امروز در چند کار دیگر خودش هم اشاراتی به جنگ طلبان داشته و مدام به آنها گوشزد کرده است که درایران 70 میلیون مرد و زن و بچه زندگی می کنند، کارهایی مثل وطن پرست ، من وایستادم ، باهم . او همین طور در کارهایش حساب مردم را از حکومت فعلی جدا می کند و از قول بچه های هم سن و سال خودش حرف می زند.
کارقشنگی است، اگر خوش تان آمده است می توانید از لینک پایین دانلودش کنید:
یک مشت سرباز(دانلود)
بهرام و امید
عجب جمعه بانمکی است این جمعه. همه چیز خوب است و رو به راه. مشکلی نیست . همه جا در حال سبز شدن است. شکوفه ها دارند گل می شوند. پرنده ها داد و بیداد می کنند. سنجابها بدون ترس تا نزدیکی آدم می آیند . آفتاب با رقص در حال تابیدن است.
باهار است گویا؟!
با امید می روم توی حیاط . با امید بر می گردم. با امید چای و غذا می خورم. با امید می خوابم. با امید بیدار می شوم . با امید باهاری می شوم . همه کارهایم را با همین "امید " انجام می دهم.
با همین امید غصه می خورم؟!
چه قدر همه چیز خوب است. به به . چه زندگی زیبایی . چه موجودات نازنینی. چه آدم های خوبی. چه کشور خوبی. چه قدر خوبی . چه قدر خودم خوبم . خیلی خوبم .
آدم احساس خفگی می کند.
می خواهم با امید بروم پیاده روی . و با امید به همه چیز فکر کنیم و بعد با امید برمی گردیم.
این هم یک ترانه ناب که با امید تقدیم می کنیم از آقا ایرج مهدیان با نام گل مریم:
باهار است گویا؟!
با امید می روم توی حیاط . با امید بر می گردم. با امید چای و غذا می خورم. با امید می خوابم. با امید بیدار می شوم . با امید باهاری می شوم . همه کارهایم را با همین "امید " انجام می دهم.
با همین امید غصه می خورم؟!
چه قدر همه چیز خوب است. به به . چه زندگی زیبایی . چه موجودات نازنینی. چه آدم های خوبی. چه کشور خوبی. چه قدر خوبی . چه قدر خودم خوبم . خیلی خوبم .
آدم احساس خفگی می کند.
می خواهم با امید بروم پیاده روی . و با امید به همه چیز فکر کنیم و بعد با امید برمی گردیم.
این هم یک ترانه ناب که با امید تقدیم می کنیم از آقا ایرج مهدیان با نام گل مریم:
powered by ODEO
این هم لینک دانلودش
http://odeo.com/show/18727083/1103785/download/GolMaryam.mp3
سهشنبه
یکشنبه
ملالی نیست!
خوابم تلخ است
بیداری ام تلخ.
قهوه ام تلخ است
تریاک تلخ.
چای تلخ.
نئشگی ام تلخ.
مشروبم تلخ است
مستی ام تلخ.
تو تلخی
من تلخ
عاشقی ام تلخ.
روزم تلخ است
شبم تلخ.
زندگی تلخ است
مرگ تلخ.
از حالم می پرسی که چه؟
همه چیز تلخ است.
بیداری ام تلخ.
قهوه ام تلخ است
تریاک تلخ.
چای تلخ.
نئشگی ام تلخ.
مشروبم تلخ است
مستی ام تلخ.
تو تلخی
من تلخ
عاشقی ام تلخ.
روزم تلخ است
شبم تلخ.
زندگی تلخ است
مرگ تلخ.
از حالم می پرسی که چه؟
همه چیز تلخ است.
سال نو
سال تازه نمی شود
بی تو
برای من.
این چند کلمه را توی آخرین جمعه 1384 نوشته بودم، حالا که نگاه می کنم می بینم خیلی چیزها تغییر کرده است. حالا اگر می خواستم چنین کلماتی را پشت هم ردیف کنم، بدون شک با شکلی دیگر و شاید مفهومی دیگر می نوشتم، اما نخواستم دست بزنم به ترکیبش. توی پست این "سال نو" نوشته بودم ؛ مرا پرتاب می کند به عاشقی. حالا اما دیگر به جایی پرتاب نمی شوم ، همین جا هستم، ولی حسش برایم قشنگ بود . گفتم بگذارمش این جا تا شاید اگر عمری بود چند سال دیگر هم ببینمش.
درهمین باره:
سال تازه ( پست قدیمی)
بی تو
برای من.
این چند کلمه را توی آخرین جمعه 1384 نوشته بودم، حالا که نگاه می کنم می بینم خیلی چیزها تغییر کرده است. حالا اگر می خواستم چنین کلماتی را پشت هم ردیف کنم، بدون شک با شکلی دیگر و شاید مفهومی دیگر می نوشتم، اما نخواستم دست بزنم به ترکیبش. توی پست این "سال نو" نوشته بودم ؛ مرا پرتاب می کند به عاشقی. حالا اما دیگر به جایی پرتاب نمی شوم ، همین جا هستم، ولی حسش برایم قشنگ بود . گفتم بگذارمش این جا تا شاید اگر عمری بود چند سال دیگر هم ببینمش.
درهمین باره:
سال تازه ( پست قدیمی)
شنبه
خبر تلخ همیشه تلخ است حتا توی عید
شنیدن خبرهای بد، آن هم زمانی که خود آدم شرایط خوبی ندارد ،گاهی حتی از خود آن خبر و اتفاق هم بدتر است. مخصوصن زمانی که این خبر، ماجرای مرگ رفیقی باشد که برایت مثل برادر بزرگ بوده است و تو از کودکی او را دیده ای ، همیشه به تو لطف داشته، دستت را گرفته ،دوباره برایت زندگی را تعریف کرده و تو دوستش داشته ای.
خبر بد، مثل تمام خبرهای بد دیگر تلخ است و تاثر آور. شنیدنش تنها رنج آدمی را از این زندگی تلخ و زرخ (بسیار تلخ مثل زهر) بیشتر می کند. و اشک و اشک ریختن در این وقت ها تنها وسیله ی ناتوانی است برای کم کردن افسوس. افسوس از دست دادن. افسوس گذشت زمان، افسوس مرگ زندگی .
خبر بد که از اتفاقی بد تر می آید هیچ وقت نگاه نمی کند به این که شنونده چه شرایطی دارد ودر کجای زمان ایستاده . خبر بد تنها همیشه به یک اصل وفادار است و یک شگرد خاص دارد. همیشه شنونده را غافلگیر می کند و مثل آوار بر سرش خراب می شود. با خبر بد نمی شود مقابله کرد، نمی شود نشنیدش، نمی شود درباره اش فکر نکرد. نمی شود افسوس نخورد، نمی شود کاری کرد، نمی شود.
چند روز پیش خبر مرگ یا دقیق تر بگویم کشته شدن رفیق عزیزی را شنیدم و هنوز با همان گیجی دقایق اول مشغولم به اشک و آه و افسوس . می دانم نوروز است و سال نو، اما هر کاری کردم نتوانستم از پس این کلمات که روی دلم مانده بود بگذرم، هرچند که اشک و آه مجالم نمی دهد.
فکر این که چه طور جانش را گرفته اند یک لحظه هم رهایم نمی کند. مدام به این فکر می کنم که چه طور است که بعد از گذشت سال ها آدم کش ها ، قاتلان و سرسپردگان قدرت همچنان آدم هایی که از چنگال شان رهیده اند را به خاطر دارند و تک تک و بی صدا دوباره به سراغ شان می روند. می دانم که ترس با هم بودن مان ، دور هم نشستن مان با هم فکر کردن مان یک لحظه رها شان نمی کند. می دانم در تمام این سالها آنها از ترس کسانی مانند همین عزیز من ،هرشب کابوس دیده اند، اما پرسشم این است که به امید کدام آینده دوباره به دستور فرماندهان خود اقدام می کنند و آدم می کشند.
دلم پیش بچه هاش هست. دو پسر مثل دسته گلش. هرچند حالا هر کدام برای خودشان مردی شده اند اما بازهم می دانم که به پدر بیش از این ها نیاز داشتند. حالا می دانند که پدر برای عقیده اش و آرزوهاش جانش را از دست داده و این خودش یعنی خیلی چیزها. این می تواند برای آن ها هم سرمشقی باشد برای زندگی ، هرچند که سرمشق تلخی است.
عید مان هم این است. دو روز اولش را پیش برادرم بودم و مرتضا که پیش از این وصف محبت هایش را گفته ام. درمیانشان بودم ولی دلم آنجا نبود. اتفاقن بیش از هر بار دیگری که می بینمشان خندیدم و شوخ طبعی کردم که مبادا ناراحتشان کنم ، اما دلم پر از درد بود و درد. تنها چشمانم گریان نبود.
حالا توی این یک هفته که این خبرتلخ را شنیده ام شب ها خوابم نمی برد. انقدر بیدار می مانم تا از خستگی چشمانم بسته شود و تازه اول ماجراست. خوابش رهایم نمی کند. توی خواب مدام باهم راه می رویم توی علف های کنار استخر و حرف می زنیم. به ماهی ها غذا می دهیم، با سگ هامان به شکار می رویم. و توی شکار ، لای درخت ها و برگ های خیس از باران شمال او گم می شود و من هرچقدر که می گردم پیدایش نمی کنم و در همین تلاش صبح می شود و از خواب بلند می شوم. کابوس تکراری . این برایم بارها اتفاق افتاده. از کودکی خواب هایی بوده اند که مدام برایم تکرار شده اند. هر کدام دوره و دلیلی داشته اند. حالا این کابوس هر شب برایم با یک روایت اما گاهی با کمی تغییر تکرار می شود.
عیب باشد یا حسن، به کسانی که می بینم شان و در کنارشان زندگی می کنم خیلی زود وابسته می شوم. آدم ها را فراموش نمی کنم حتا بعد از مرگشان. و این با این که گاهی برایم آزاردهنده هم هست اما در وجودم هست. دست خودم نیست. به این رفیق که بسیار وابسته شده بودم. حتا این سال های غربت هم نگذاشته بود که حسم نسبت به او تغییر کندو نکرد. حالا مدام دلتنگ کسانی می شوم که دوستشان داشته و دارم ، باشند یا نباشند و خسرو هم یکی از همان هاست .
روحش شاد
نمی خواستم اول سال این طور بنویسم اما نتوانستم جلوی این کلمات را بگیرم، به بزرگی خودتان ببخشید
خبر بد، مثل تمام خبرهای بد دیگر تلخ است و تاثر آور. شنیدنش تنها رنج آدمی را از این زندگی تلخ و زرخ (بسیار تلخ مثل زهر) بیشتر می کند. و اشک و اشک ریختن در این وقت ها تنها وسیله ی ناتوانی است برای کم کردن افسوس. افسوس از دست دادن. افسوس گذشت زمان، افسوس مرگ زندگی .
خبر بد که از اتفاقی بد تر می آید هیچ وقت نگاه نمی کند به این که شنونده چه شرایطی دارد ودر کجای زمان ایستاده . خبر بد تنها همیشه به یک اصل وفادار است و یک شگرد خاص دارد. همیشه شنونده را غافلگیر می کند و مثل آوار بر سرش خراب می شود. با خبر بد نمی شود مقابله کرد، نمی شود نشنیدش، نمی شود درباره اش فکر نکرد. نمی شود افسوس نخورد، نمی شود کاری کرد، نمی شود.
چند روز پیش خبر مرگ یا دقیق تر بگویم کشته شدن رفیق عزیزی را شنیدم و هنوز با همان گیجی دقایق اول مشغولم به اشک و آه و افسوس . می دانم نوروز است و سال نو، اما هر کاری کردم نتوانستم از پس این کلمات که روی دلم مانده بود بگذرم، هرچند که اشک و آه مجالم نمی دهد.
فکر این که چه طور جانش را گرفته اند یک لحظه هم رهایم نمی کند. مدام به این فکر می کنم که چه طور است که بعد از گذشت سال ها آدم کش ها ، قاتلان و سرسپردگان قدرت همچنان آدم هایی که از چنگال شان رهیده اند را به خاطر دارند و تک تک و بی صدا دوباره به سراغ شان می روند. می دانم که ترس با هم بودن مان ، دور هم نشستن مان با هم فکر کردن مان یک لحظه رها شان نمی کند. می دانم در تمام این سالها آنها از ترس کسانی مانند همین عزیز من ،هرشب کابوس دیده اند، اما پرسشم این است که به امید کدام آینده دوباره به دستور فرماندهان خود اقدام می کنند و آدم می کشند.
دلم پیش بچه هاش هست. دو پسر مثل دسته گلش. هرچند حالا هر کدام برای خودشان مردی شده اند اما بازهم می دانم که به پدر بیش از این ها نیاز داشتند. حالا می دانند که پدر برای عقیده اش و آرزوهاش جانش را از دست داده و این خودش یعنی خیلی چیزها. این می تواند برای آن ها هم سرمشقی باشد برای زندگی ، هرچند که سرمشق تلخی است.
عید مان هم این است. دو روز اولش را پیش برادرم بودم و مرتضا که پیش از این وصف محبت هایش را گفته ام. درمیانشان بودم ولی دلم آنجا نبود. اتفاقن بیش از هر بار دیگری که می بینمشان خندیدم و شوخ طبعی کردم که مبادا ناراحتشان کنم ، اما دلم پر از درد بود و درد. تنها چشمانم گریان نبود.
حالا توی این یک هفته که این خبرتلخ را شنیده ام شب ها خوابم نمی برد. انقدر بیدار می مانم تا از خستگی چشمانم بسته شود و تازه اول ماجراست. خوابش رهایم نمی کند. توی خواب مدام باهم راه می رویم توی علف های کنار استخر و حرف می زنیم. به ماهی ها غذا می دهیم، با سگ هامان به شکار می رویم. و توی شکار ، لای درخت ها و برگ های خیس از باران شمال او گم می شود و من هرچقدر که می گردم پیدایش نمی کنم و در همین تلاش صبح می شود و از خواب بلند می شوم. کابوس تکراری . این برایم بارها اتفاق افتاده. از کودکی خواب هایی بوده اند که مدام برایم تکرار شده اند. هر کدام دوره و دلیلی داشته اند. حالا این کابوس هر شب برایم با یک روایت اما گاهی با کمی تغییر تکرار می شود.
عیب باشد یا حسن، به کسانی که می بینم شان و در کنارشان زندگی می کنم خیلی زود وابسته می شوم. آدم ها را فراموش نمی کنم حتا بعد از مرگشان. و این با این که گاهی برایم آزاردهنده هم هست اما در وجودم هست. دست خودم نیست. به این رفیق که بسیار وابسته شده بودم. حتا این سال های غربت هم نگذاشته بود که حسم نسبت به او تغییر کندو نکرد. حالا مدام دلتنگ کسانی می شوم که دوستشان داشته و دارم ، باشند یا نباشند و خسرو هم یکی از همان هاست .
روحش شاد
نمی خواستم اول سال این طور بنویسم اما نتوانستم جلوی این کلمات را بگیرم، به بزرگی خودتان ببخشید
جمعه
دوشنبه
وب لا ک نویسی
بدون شک این کاری که می کنم وبلاگ نویسی نیست، اما وب لا ک نویسی که هست. تازه هیچ کدام این ها که نباشد، نویسی که هست، چون خلاصه یک چیزهایی را می نویسم.نمی دانم شاید هم هیچ کدام این ها نباشد.
حالا مدتی هست که فکر می کنم باید تغییری در سر و وضع چشم هایش بدهم. گاهی حتی فراتر می روم و به تغییرات جدی تر فکر می کنم. یعنی باید با برنامه بروم جلو تا بلکه بتوانم از این یک نواختی که گریبان این جا و خودم را گرفته ، خلاص شوم.
حرف برای گفتن دارم، یعنی خیلی هم دارم، فقط باید کمی از این چارچوب های معمول خارج بشوم و کمی تعریف شده تر کار کنم. انگیزه هم می خواهد که خلاصه جورش می کنم. نزدیک عید هم هست ، شاید برای سال نو این تغییرات را ایجاد کردم. شاید که نه ، حتمن این کار را می کنم. این جا را دوست دارم و همین طور مخاطبان وبلاگم را، به همین خاطر هم حتمن با انرژی بیشتری شروع می کنم.
حالا مدتی هست که فکر می کنم باید تغییری در سر و وضع چشم هایش بدهم. گاهی حتی فراتر می روم و به تغییرات جدی تر فکر می کنم. یعنی باید با برنامه بروم جلو تا بلکه بتوانم از این یک نواختی که گریبان این جا و خودم را گرفته ، خلاص شوم.
حرف برای گفتن دارم، یعنی خیلی هم دارم، فقط باید کمی از این چارچوب های معمول خارج بشوم و کمی تعریف شده تر کار کنم. انگیزه هم می خواهد که خلاصه جورش می کنم. نزدیک عید هم هست ، شاید برای سال نو این تغییرات را ایجاد کردم. شاید که نه ، حتمن این کار را می کنم. این جا را دوست دارم و همین طور مخاطبان وبلاگم را، به همین خاطر هم حتمن با انرژی بیشتری شروع می کنم.
شنبه
تبریک به همه زنان
پنجشنبه
یاد شیون فومنی
پسرخاله ام بابک برایم دو عکس فرستاده از سبزه میدان رشت، یکی نمایی روبه سینما و دیگری از مجسمه نیم تنه شیون فومنی که برف روی موها و شانه هایش نشسته است. بابک هم حتمن می داند که چقدر من به شیون علاقه دارم ، فکر کنم اصلن شیون قبل از آن که دبیر ادبیات من باشد ، دبیر او بود. چون او یک سال از من جلوتر بود توی مدرسه . عکس آقا معلم، مرا با خودش به روزهایی که از او نیم تنه ای در سبزه میدان نبود ، برد. دلم توی این سرما و سرماخوردگی برایش تنگ شد. خیلی دلتنگش شدم. قبلن هم نوشته ام برای من ودیگر شاگردان، او تنها یک دبیر ادبیات نبود، رابطه او با ما و ما با او فرای دوستی و شاگرد و استادی بود. همین هم باعث می شود که مدام در خاطرمان باشد.
روحش شاد
دو تا ویدیو هم یکی از دوستان زحمت کشیده و برایم فرستاده بود، یکی اش گیلکی است دیگری فارسی ، گفتم یکی را بگذارم این جا تا شما هم با صدای گرمش یکی از شعرهاش را بشنوید.
درهمین باره: یک روز مدرسه با شیون فومنی
روحش شاد
دو تا ویدیو هم یکی از دوستان زحمت کشیده و برایم فرستاده بود، یکی اش گیلکی است دیگری فارسی ، گفتم یکی را بگذارم این جا تا شما هم با صدای گرمش یکی از شعرهاش را بشنوید.
درهمین باره: یک روز مدرسه با شیون فومنی
چهارشنبه
چه گوارا به زبان ویکتور خارا
مطالبی که اخیرن جمع کرده بودم ىرباره فیدل کاسترو را می خواندم، بی اختیار یاد چه گوارا افتادم. نمی دانم چرا چه گوارا مرا به سالهای کودکی خودم می برد و احساس می کنم که مثلن بچه محل بوده ایم. نمی دانم این حس پسرخالگی از کجا سرچشمه می گیرد ولی همیشه دوستش داشته ام، حتی امروز که رفیق نزدیکش فیدل روی هر چه دیکتاتور را سفید کرده است. می دانم که او هم اگر می ماند شاید... نه گمان نمی کنم. یعنی دوست دارم که این طور فکر نکنم واو را همیشه توی ذهن و خاطرم با همان لبخند و سیگار برگش تصور کنم که تغییر ناپذیر است. این طور راحت ترم.
ویکتور خارا هم برایم یادگار همان سالهاست. صدایش برایم آشناست و انگار به زبان خودمان می خواند. خواستم این ترانه ویکتور خارا در مدح چه گوارا را بگذارم این جا تا شاید کسانی که حس مشترکی با من دارند در این روزهای پایان زمستان ،بهاری شوند کمی. می دانم این ترانه برای خیلی ها آشناست. شاید شما که این ترانه را گوش می کنید یاد یکی از بچه های محلتان که حالا نیست ، یا نمی دانم برادری یا خواهر یا رفیقی بیافتید که دیگر نیست (به دلیل اعتقادش) اما قصدم باور کنید آزار نیست که اگر کمی به دلیل نبودنشان فکر کنید ، با لبخندی شیرین این ترانه را به عشقشان دوباره گوش خواهید کرد.
ویکتور خارا هم برایم یادگار همان سالهاست. صدایش برایم آشناست و انگار به زبان خودمان می خواند. خواستم این ترانه ویکتور خارا در مدح چه گوارا را بگذارم این جا تا شاید کسانی که حس مشترکی با من دارند در این روزهای پایان زمستان ،بهاری شوند کمی. می دانم این ترانه برای خیلی ها آشناست. شاید شما که این ترانه را گوش می کنید یاد یکی از بچه های محلتان که حالا نیست ، یا نمی دانم برادری یا خواهر یا رفیقی بیافتید که دیگر نیست (به دلیل اعتقادش) اما قصدم باور کنید آزار نیست که اگر کمی به دلیل نبودنشان فکر کنید ، با لبخندی شیرین این ترانه را به عشقشان دوباره گوش خواهید کرد.
سهشنبه
یامن سرما خورده ام یا سرما مرا
حال ندارم ، اصلن. بدجور سرما خورده ام. نمی دانم چرا هرچقدر هم قرص و سوپ هم می خورم ، لامذهب از بدنم بیرون نمی رود. مدام تب ولرز می کنم. این جا هم که شور هر چه زمستان را درآورده. حالا مدتهاست که برف باریده و برف ها یخ زده اند و یخ ها و... خلاصه هر روز هم یا برف می آید یا باران یخی و از این حرف ها. هوای مزخرف حال به هم زن.
حالا فقط برف می آمد خوب بود دیگر این باقی ماجرا خیلی بیخود است. نمی دانم شاید هم چون حالم خوب نیست گیر داده ام به این هوا. شاید هم اگر حالم خوب بود حالا کلی تعریف این هوا را می کردم ، نمی دانم .
بعضی دوستان هم که انرژی می دهند فتیر آدم دوست دارد خودش را از این لطف دار بزند!!! خلاصه که آدم حال ندار و عصبانی اگر وبلاگ ننویسد بهتر است. همین.
حالا فقط برف می آمد خوب بود دیگر این باقی ماجرا خیلی بیخود است. نمی دانم شاید هم چون حالم خوب نیست گیر داده ام به این هوا. شاید هم اگر حالم خوب بود حالا کلی تعریف این هوا را می کردم ، نمی دانم .
بعضی دوستان هم که انرژی می دهند فتیر آدم دوست دارد خودش را از این لطف دار بزند!!! خلاصه که آدم حال ندار و عصبانی اگر وبلاگ ننویسد بهتر است. همین.
یکشنبه
دسکتاپ
پشت هر پنجره که بسته می شود
و هر پنجره که باز بسته می شود
تو آرام نشسته ای با لبخندی که حرف می زند
و نگاه می کنی
به من که مدام پیر می شوم
و
پنجره های باز را
بسته و باز بسته می کنم
جمعه
گزارش یک کودتا
سلطان من
در حکومت بی رقیب شما بر ما
دشمنی یافت شده گویا،
هرج و مرج که نه
کمی این حکومت ناآرام شده،
خیال مبارکتان راحت
دلمان از شما حمایت می کند
گرچه عقلمان معترض است
اما زبانمان هم
با دلمان یکی ست
تنها
چشم هایمان گویا فریب خورده اند،
دستور بفرمایید؛
این کودتا کور می شود
پنجشنبه
سهشنبه
من پابرجام
آره توی پست قبلی نوشته بودم که ترانه ؛ " من پابرجام مث دماوندم" را از هیچکس برای گوش کردن و دانلود توی پست بعدی می گذارم ، حالا هم آمدم همین کار را انجام بدهم تا شما هم به هوش سرشار و هنر این پسر پی ببرید. این روزها از گوشه کنار می شنوم که موسیقی هیپ هاپ ایرانی به "هیپ پاپ" درحال تغییر است. دوستانی که این نگرانی را دارند به نظرم نباید همه را به یک چشم ببینند. چرا که همیشه این تلویزیون های لس آنجلسی و ماهواره ای وسوسه ای است برای نوجوانان و جوانان ما که به عشق شهرت پای در هنر می گذارند. اما هنرمندان واقعی می دانند که برای چه آمده و کار می کنند. خب درست است که این روزها همان "تو"ی تهوع آور موسیقی پاپ که سالهاست به همان شکل باقی است به بعضی از ترانه های رپ هم نفوذ کرده ، امام این شامل حال همه نمی شود. یعنی به عبارتی رپ فارسی راهش را پیدا کرده وبه مسیر خودش می رود. این اعتراض فراگیر نسل جدید بزودی صدای اعتراض همه خواهد شد. شک نکنید که رپ فارسی چنین کششی دارد. کافی است به کار بچه هایی مثل هیچکس ، ابلیس ، پیشرو ، فلاکت،قاف یا حتی تهام گوش کنید. آن وقت متوجه می شوید که این جمله که رپ فارسی تقلید از غرب است تا چه اندازه بیراه وپرت است. این بچه ها حتی آهنگ های خودشان را با تمبک و سه تار و سنتور، سازهای سنتی ایرانی درست می کنند.(بعضی از ترانه های این بچه ها را می توانید توی پرشین هیپ هاپ گوش کنید) آنها از ایران و اجتماعی که تویش زندگی می کنند، می خوانند. کاملن ایرانی، اصلن می خوانند تا بگویند که چطور زندگی می کنند.
می دانم دارم پرچانگی می کنم. بگذارید حرف های بیشتر را بگذارم برای مقاله تحقیقی -تفصیلی که درباره رپ فارسی دارم می نویسم . آن وقت می توانم آن را در دسترس دوستان هم قرار بدهم تا اگر حوصله ای بود بخوانیدش.
وللش کنید اصلن بهتر است به آهنگ هیچ کس به همراهی بیداد گوش کنید:
می دانم دارم پرچانگی می کنم. بگذارید حرف های بیشتر را بگذارم برای مقاله تحقیقی -تفصیلی که درباره رپ فارسی دارم می نویسم . آن وقت می توانم آن را در دسترس دوستان هم قرار بدهم تا اگر حوصله ای بود بخوانیدش.
وللش کنید اصلن بهتر است به آهنگ هیچ کس به همراهی بیداد گوش کنید:
powered by ODEO
این هم لینک برای دانلود کسانی که می خواهند این ترانه را داشته باشند:
http://odeo.com/show/17728663/1103785/download/PaaBarJam.mp3
دوشنبه
من پابرجام ،مث دماوندم
من پابرجام، مث ایرانم
اگه زمینم خوردم، ایستادم ...
این ترانه هیچکس حالا چند ماهی می شود که توی اینترنت دست به دست می شود. یکی از بهترین آثار هیچکس است این ترانه. همینطوری وسط کار که داشتم گوش می کردم گفتم این چند خط را بنویسم. توی پست بعدی حتمن می گذارمش برای شنیدن و دانلود.
نکته جالب این ترانه ایستادگی و اعتماد به نفس هیچکس است. او می داند که ماندگار می شود و در بیست و دوسالگی این حرف را به مخاطبش منتقل می کند. خیلی جالب است. شما هم اگر حوصله بخرج بدهید و کمی با رپ حال کنید، بدون شک مشتری ترانه های مغزدار هیچکس خواهید شد. می دانم شما هم حوصله تان از این همه مجیزگویی برای تو و یا یک نفرین برای عشق از دست رفته توی موسیقی پاپ حالتان بهم می خورد. من رپ بخصوص هیچکس را توصیه می کنم.
چهارشنبه
آره داشتم می گفتم...
عزیزم ، خارج، خارج که می گویند، خیلی چیز پیچیده ای نیست. یک جایی هست مثل مملکت خودمان. فقط یک مقدار شیک تر با امکانات بیشتر . باور کن برای من یکی که خیلی فرق ندارد این جا و آن جا . گیرم که آدم های اینجا به یک زبان دیگر حرف بزنند ولی خب این ها هم آدم هستند. ببین حالا رفتن و نرفتن به این خارج دست خود آدم است ، صبر کن یک جوری روشنت کنم .
بگذار برایت مثال بزنم، این ماجرای خارج و خارج رفتن ، درست مثل زن گرفتن و ازدواج برای ما مردها است. خب مجرد که هستیم آرزوی زن گرفتن و ازدواج داریم، چون خیلی از دور وبری های ما مثلن ازدواج کرده و زن دارند و یا قبلن داشته اند. خب این برای ما افت دارد که هنوز انقدر عقب مانده ایم از دیگران. آدم تا خارج نرفته همین حس مجردی را دارد.
چی ؟ چه ربطی داشت؟ الان خدمت عرض می کنم:
گفتم خارج مثل ازدواج و زن گرفتن است ، بله چون وقتی از بیرون که نگاه می کنی به آدم های ازدواج کرده ، می بینی همه چیز روبراه است، میهمانی سرجا، غذا سرجا، خانه و ماشین سر جا و خلاصه کار و زندگی سرجای خودش هست. تازه آدم توی دلش می گوید بابا طرف چه شانسی دارد ، زن و زندگی خوبی نصیبش شده است. ای کاش من هم روزی این طور خوشبخت بشوم.
حالا بر همین اساس تصمیم می گیری زن بگیری ، می روی تا با چهار تا آدم متاهل مثلن مشورت کنی که آقا من می خواهم ازدواج کنم. چنان از زن و زندگی شان بدگویی می کنند که کابوس های وحشتناک جای تمام تصورات خوبت از زندگی را می گیرد. انقدر از کارزیاد و زندگی خسته کننده و زن سختگیرشان و ... می گویند که پدرشان را درآورده است. آدم دلش می خواهد "شزن" می شد آنها را نجات می داد.
یعنی باور کن این خصلت را که گفتم و این مثالی که زدم عین حقیقت است. باهر کسی که خارج است بخواهی مشورت کنی که بابا من می خواهم بیایم خارج، می گوید بابا این خارج فلان است، البته چند سال است خارج اینجوری شده و البته قبلن خارج سخت بودولی حالا خارج بدتراست و ال و بل و جیمبل و کلی خارج بده تحویلت می دهد و از این حرفها.
من که نمی توانم کسی را راهنمایی کنم که فلان است و بسار. این مثال بالا را زدم که خودت بگیری و بروی تا ته خط. خب مثلن اگر بخواهی روی آرزوی خودت بروی خارج که خیلی جواب نمی دهد. به حرف آنهایی که رفته اند ومثل کسانی هستند که ازدواج کرده اند هم گوش نکن، چرا که اگر بد بود و آن طور که آنها تعریف بدی اش را می کنند دیگر همه نمی رفتند ازدواج کنند. پس یک اشکالی در کارشان هست. این خارج یکسری خوبی ها و یکسری بدی ها هم دارد ، باید نگاه کنی و ببینی کجا کمتر به مشکل می خوری ، کجا می توانی کار کنی و از همه مهمتر کجا می توانی زندگی کنی، این زندگی خیلی مهم است.
باید یک جوری عاقلانه تصمیم گرفت. با برنامه ریزی پیش رفت، انتخاب خوبی کرد و خلاصه از این حرف ها ...
بگذار برایت مثال بزنم، این ماجرای خارج و خارج رفتن ، درست مثل زن گرفتن و ازدواج برای ما مردها است. خب مجرد که هستیم آرزوی زن گرفتن و ازدواج داریم، چون خیلی از دور وبری های ما مثلن ازدواج کرده و زن دارند و یا قبلن داشته اند. خب این برای ما افت دارد که هنوز انقدر عقب مانده ایم از دیگران. آدم تا خارج نرفته همین حس مجردی را دارد.
چی ؟ چه ربطی داشت؟ الان خدمت عرض می کنم:
گفتم خارج مثل ازدواج و زن گرفتن است ، بله چون وقتی از بیرون که نگاه می کنی به آدم های ازدواج کرده ، می بینی همه چیز روبراه است، میهمانی سرجا، غذا سرجا، خانه و ماشین سر جا و خلاصه کار و زندگی سرجای خودش هست. تازه آدم توی دلش می گوید بابا طرف چه شانسی دارد ، زن و زندگی خوبی نصیبش شده است. ای کاش من هم روزی این طور خوشبخت بشوم.
حالا بر همین اساس تصمیم می گیری زن بگیری ، می روی تا با چهار تا آدم متاهل مثلن مشورت کنی که آقا من می خواهم ازدواج کنم. چنان از زن و زندگی شان بدگویی می کنند که کابوس های وحشتناک جای تمام تصورات خوبت از زندگی را می گیرد. انقدر از کارزیاد و زندگی خسته کننده و زن سختگیرشان و ... می گویند که پدرشان را درآورده است. آدم دلش می خواهد "شزن" می شد آنها را نجات می داد.
یعنی باور کن این خصلت را که گفتم و این مثالی که زدم عین حقیقت است. باهر کسی که خارج است بخواهی مشورت کنی که بابا من می خواهم بیایم خارج، می گوید بابا این خارج فلان است، البته چند سال است خارج اینجوری شده و البته قبلن خارج سخت بودولی حالا خارج بدتراست و ال و بل و جیمبل و کلی خارج بده تحویلت می دهد و از این حرفها.
من که نمی توانم کسی را راهنمایی کنم که فلان است و بسار. این مثال بالا را زدم که خودت بگیری و بروی تا ته خط. خب مثلن اگر بخواهی روی آرزوی خودت بروی خارج که خیلی جواب نمی دهد. به حرف آنهایی که رفته اند ومثل کسانی هستند که ازدواج کرده اند هم گوش نکن، چرا که اگر بد بود و آن طور که آنها تعریف بدی اش را می کنند دیگر همه نمی رفتند ازدواج کنند. پس یک اشکالی در کارشان هست. این خارج یکسری خوبی ها و یکسری بدی ها هم دارد ، باید نگاه کنی و ببینی کجا کمتر به مشکل می خوری ، کجا می توانی کار کنی و از همه مهمتر کجا می توانی زندگی کنی، این زندگی خیلی مهم است.
باید یک جوری عاقلانه تصمیم گرفت. با برنامه ریزی پیش رفت، انتخاب خوبی کرد و خلاصه از این حرف ها ...
اشتراک در:
پستها (Atom)