پنجشنبه

وقتی شبیه عجیب


چقدر خوشحال شدم ، چند هفته پیش با خبر شدم کتاب " کلاه کافکا" با ترجمه علیرضا بهنام ، شاعر و مترجم خوب و دوست نازنینم تجدید چاپ شده، امروز دیدم چهارمین مجموعه شعر علیرضا(اگر اشتباه نکنم؟) هم به بازار کتاب و شعرآمده است که باعث خوشحالی بیشترم شد.
مجموعه شعر "وقتی شبیه عجیب "را انتشارات ثالث در یکهزار و یکصد نسخه منتشر کرده است، که دست مهدی خان هم درد نکند.
بهر حال من که دورم کمی و هنوز کتاب به دستم نرسیده ، اما دوستان نزدیکتر بخرند حتمن که شعرهای علیرضا خاندنی و خاستنی است.
بهر حال از همین چشم های دور به علیرضا بهنام عزیز تبریک می گویم و التماس کتاب دارم

چهارشنبه

ببینمت؟

تو الان داری به من فکر می کنی؟
.....

نه؟
....

هی تو داری با من حرف می زنی؟

؟

....

دوشنبه

خداحافظ عشق من

این ترانه هم خاطره انگیز است برای خیلی ها بخصوص خودم.

یکشنبه

دوباره !

در راستای اصلاحات اساسی ممکلت خویش شعارم از این پس این خواهد بود:

دوباره می سازمت بدن!

پنجشنبه

آب می شوم

زمستان بی تو که تمام شود
بهار
من با برف ها
از شرم آب می شوم



در همین باره:

چقدر دوریم از هم و از همه

کلاغ باران

چهارشنبه

مرگ یک همکار

خبر مرگ مریم نوربخش ماسوله را در وبلاگ آسیه دیدم و بسیار غمگین شدم. صدای نازک و کوچک مریم نوربخش هنوز توی خاطرم هست. چندباری با هم حرف زده بودیم، نه بیشتر. دغدغه اش روزنامه نگاری بود. روحش شاد باشد. خیلی متاسف شدم. اصلن حتی نفهمیدم برای چه فوت شده است ؟
بجز اظهار همدردی با دوستانش و خانواده اش کاری بر نمی آید از دستم. واقعن متاسف شدم

مريم نوربخش ماسوله از ميان ما رفت:
روزنامه‌نگار مظلوم

دوشنبه

باز هم سیفون را فراموش کرده ای

فراموشی هم مرض بدی است
این که همه چیز خودت یادت برود
که بودی و از کجا آمده ای
چه گندهایی زده ای
چقدر بالا آورده ای روی زندگی
و
فراموشی هم مرض بدی است
این که همه چیز خودت یادت برود
همه کس را به خاطر نیاوری
خودت را که اصلن
و
فراموشی هم مرض بدی است
این که یادت برود سیفون را کشیده ای یا نه؟
و مجبور باشی دوباره برگردی
نگاه کنی
به کثافت باقیمانده ی توی کاسه توالت
و بعد دوباره همه چیز یادت برود
سیفون را فراموش کنی
و این که فراموشی هم مرض بدی است.

شنبه

من زندگی را عمودی می بینم

گیلان زمین و گیلکی را جستجو می کردم ( این کاری است که معمولن و هر ازچند گاهی از روی علاقه به زادگاه و زبان مادری ام انجام می دهم) به یک مورد جالب برخوردم که می تواند هم برای بچه محل ها و همزبان ها و هم برای دیگران جالب باشد.
یک محقق مردم شناس و ایران شناس فرانسوی به نام دکتر" کريستيان برومبرژه" که اتفاقن رئيس انجمن ايران شناسي فرانسه در ايران نیز هست در گفت و گویی به نکته ظریفی در باره مردم گیلان اشاره کرده است که به خلق و خوی مردم گیلان و نوع فرهنگ و نگاهشان به زندگی ارتباط مستقیم دارد.
برومبرژه گفته است: تنها گیلانی ها در ایران به زندگی و دنیا عمودی نگاه می کنند.
حال کردید. شما همه زندگی را افقی می بینید اما ما گیلک ها عمودی ، همین طور ما عمودی زندگی می کنیم اما شما افقی!!!
خدایی هنوز دارم به این عمودی بودن نگاهم به زندگی به عنوان یک گیلانی فکر می کنم و اتفاقن دارم به جاهای جالبی می رسم. عجب آدم باهوشی بوده این برومبرژه ناقلا!
بدون شک این محقق اگر مثلن آمریکایی یا مثلن انگلیسی یا لهستانی بود به چنین نتیجه ای نمی توانست برسد ، اما چون فرانسوی است و فرانسوی ها با ما اهالی کاسپین وجوه مشترک زیادی دارند توانسته به چنین نتیجه ژرفی برسد.
همین پاراگراف بالا که فرانسوی ها را با خودمان مقایسه کردم یکی از آن نوع نگاه های عمودی گیلک ها به زندگی و دنیا است. این هم نمونه

ترانه ای که خیلی ها را عاشق کرده است

یادش بخیر ، این ترانه خاطرات زیبا و زیادی را برایم زنده می کند. دروغ نگفته باشم در خلوت خودم بارها با این آهنگ زمین خورده ام، انقدر عصاره گندم! می ریختم توی حلقم که نای بلند شدن نداشتم. نه این که مازوخیست باشم نه، اما دوست داشتم وقتی شب توی خانه به این آهنگ گوش می کنم روی زمین نباشم و توی این عالم. برای همین تنها چیزی که می توانست از این دنیا دورم کند و مرا از زمین کنده و ببرد بالا عصاره گندم یا همان رفیق بی کلک بود! که با مقداری آب گیلاس یا آلبالو سالم ترین نوشیدنی الکی! دنیا می شد. آن وقت ها فکر می کردم که عاشقم، حالا بودم یا این طور فکر می کردم، درست یا غلط بماند ، شاید هم این ترانه این حس را در من تقویت می کرد.مطمئنم که کسان دیگری هم از این ترانه در آن فضا چنین حسی داشته اند ،شاید آنها هم یادی از گذشته های زیبای آن روزها کردند.

از طرفی هم کسانی که در فاصله ی سالهای 82 تا تابستان 84 توی روزنامه اعتماد کار کرده اند بخوبی این ترانه جیپسی کینگ را بخاطر می آورند. غروب ها بیشتر اوقات پیش از صفحه بندی و ساعت حدود هفت توی تحریریه این ترانه افسونگر فضای تحریریه را پرمی کرد و آنها که عاشق بودند شروع می کردند تلفنها را کار انداختن و آنها که عاشق هم نبودند دلشان می خواست عاشق شوند و یا به کسانی که دوستشان داشتند فکر می کردند و سیگارها بود که توی تحریریه دود می شد.

حتی دکتر بهروز بهزادی و یا استاد محمد بلوری که هر دو حق استادی به گردنم دارند (و هر کجا که هستند برایشان سلامتی و طول عمر آرزو می کنم) هم گاهی که تاخیری در پخش این ترانه در ساعت مقرر می شد، به حرف می آمدند و جویا می شدند که چه شد پس این ترانه بهرام . کنارش یک بساط کافی هم براه می کردیم و در سکوت خودمان به این ترانه گوش می کردیم. شهرام هم حسابی معتاد این ترانه بود.او هم اگر دیر می شد یک جوری خلاصه سراغش را می گرفت.

راستش اوایل برای دل خودم این ترانه را با صدای آهسته گوش می کردم ، اما وقتی دوستان و همکاران در تحریریه خواستند که صدایش را بلند کنم تا آنها هم گوش کنند دیگر این شد یک رویه و کاری که هر روز تکرار می شد. از اولین کسانی که باعث شد این ترانه با صدای بلند توی تحریریه بپیچد ، سعید آقایی از بچه های خوب ورزشی نویس روزنامه بود که دلم برایش بشدت هوای او را کرده است. ایبیش( ابراهیم افشار که بسیار آموخته ام از او و بی اندازه دوستش می دارم) هم گویا از این ترانه بدش نمی آمد و گاهی غروب ها اگر توی روزنامه بود به بهانه ای می آمد روی میز ، اما می دانستم که افسون این ترانه بیش از هر چیز دیگری او را می کشد به سمت میز ما.

اگر بخواهم بازهم در باره ی این ترانه بنویسم یک مثنوی هفتاد من کاغذ می شود پس بهتر است که شما هم گوش کنید ، البته خیلی به تصویرش توجه نکنید، می دانم که بسیاری از شما این ترانه را بارها شنیده اید اما یکبار دیگر شنیدنش خالی از لطف نیست.

سه‌شنبه

جنگ

من اصلن آدم جنگجویی نیستم. اعتراف می کنم که ترسو هستم. نه اهل جنگ با کسی یا ملتی هستم و نه اهل جنگ با زندگی.
نمی فهمم این حرف را که تو باید با زندگی بجنگی، آقا جان من نمی خواهم بجنگم با هیچ چیز و هیچ کسی. اصلن بلد نیستم بجنگم. حتی اگر کسی یا همین زندگی هم به من تاخته باشد من نمی توانم بجنگم .
ایرادی دارد به نظر شما؟

دوشنبه

هنوز هم باران می بارد

باران که می بارد، احساس تازگی می کنم ، دروغ اگر نگفته باشم هنوز هم که باران می بارد دلتنگ هم می شوم. درست مثل کودکی هایم. درست مثل وقتی نوجوان بودم ، و عین روزهای جوانی. حالا که این سطرها را می نویسم همزمان صدای گرم فریدون پوررضا هم دارد برایم می خواند: "هوا وارش باره می دیلا چشما"
دلتنگ که می شوم دوست دارم یکی برایم به زبان مادری ام لالایی یا آواز گیلکی بخواند، لامذهب بدجور هوس پاییز گیلان را کرده ام. این جا هم همان است ، درست مثل گیلان. باران می بارد همیشه، درختها خیس اند، وقتی توی علف ها راه می روی پاچه شلوارت تا زانو خیس می شود، بدنت هم. فقط این جا درخت ها و علف ها حرفم را نمی فهمند گویا، هر چند که دوستیم باهم. ویک فرق بزرگ دیگر هم دارد، اینجا گیلان نیست، اما مثل آنجاست.
هنوز هم پشت شیشه توی حیاط دارد باران می بارد و چمن های حیات توی باد و باران می رقصند.
بابا مردیم یک گیلانی پیدا نمی شود یک مقدار با ما هم دردی کند. این فریدون پوررضا بدجوری ما را غم انگیز ناک و دلتنگ کرد.
پوررضا دارد می خواند: دوواره آسمانا دیل پورا بو
ماه ابرا راه ندا مهتاب کورا بو
ستاره دانه دانه رو بگیته
عجب ایمشب بساطه غم جورا بو
و من همچنان با باران می بارم.....

چهارشنبه

جنازه آویزان من بر درخت




امروز صبح صبح که نه اما کمی صبح که برای سیگار کشیدن رفتم توی حیاط جایی که هستم ، تصویر تکان دهنده ای از خودم دیدم . آن هم بردرخت. شاخه ای دارد این درخت تنومند که دیشب فکر می کردم جای خوبی است برای حلق آویز شدن . امروز ولی بی آنکه این کار را کرده باشم خودم را دیدم که آویزان از درخت با باد تکان می خورم. حتی کلاه هم بر سرم بود . با همین ریش نتراشیده و لباس های تنم آویزان بودم از درخت. درست همین طور که حالا از زندگی آویزانم.
تصویر عجیبی بود برایم. نمی دانم که چنین چیزی را چطور می دیدم. شاید توی ضمیر ناخودآگاهم بود یا که تصویری از آینده. نمی دانم کدام بود ، اما هر چه بود می دیدمش.
هر چه بود تصویر هولناکی بود از گذشته و یا آینده ی من. من که می گویم من من را می گویم
از دیدن این تصویر وحشت که نکردم هیچ بلکه سیگارم را هم با خونسردی تمانم با تماشای همین تصویر بالذت هر چه بیشتر کشیدم.
ای کاش می توانستم این تصویر را ثبت کنم تا کسی حرفم را باور کند که چقدر حقیقی بود. برای خودم فاصله ی زیادی داشت با خیال یا هر چیز دیگری بیشتر به حقیقت می مانست. کاش دوباره ببینم جنازه ام را . حالا هر چه می روم سیگار می کشم نمی بینم این تصویر را.





سه‌شنبه

آذر بلبل و کلی دلتنگی

من یک جورایی عاشق این "آذر بلبل" خواننده ترک هستم. آذر در ترکیه طرفداران فراوانی دارد و همین طور میان ترک های کشور خودمان و همین طور حتا فارس زبانان.
حرف های زیادی پشت سرش می زنند مثل هر هنرمندی دیگری. ولی من فقط می توانم یک جمله بگویم : تریاکی که می کشی حلالت باشد آذر بابا
نام این آهنگش هست "اوزول مدیم کی" که به فارسی می شود ؛ دلتنگ نیستم که !
آهنگش را گوش کنید و حالش را ببرید. به قول بچه ها غریبی نکنید بیایید توی جمع

یکشنبه

از مرتضی سخن می گویم...

حکایت احمد شاملو و مرتضا کیوان را که همه می دانند و رفاقتشان را. این را داشته باشید تا حرفم را بگویم.
تا پیش از این فکر می کردم که چه خوب می شود که آدم ( هر کسی یک مرتضا ) در کنارش داشته باشد. انگار دست بزرگ طبیعت این ای کاش و آرزوی مرا شنید. چیزی نگذشت که توی زندگی من هم مرتضایی پیدا شد . این آقا مرتضای ما همه جور لطفی را در حق من یکی کرده است تا این جای کار. نمی دانم چطور باید در قبال این همه لطف بایستم.هر سپاسی هم که بگویم زحماتش را بی شک کم گفته ام. اینجا که من هستم وحالا که می نویسم را مدیون آقا مرتضا خودمان هستم. باور کنید همین کلمه ها را هم به لطف او می نویسم و با لپ تاپش که داده است به من. هر وقت هم که کم می آورم با مهربانی می گوید: دون ووری
نه بخاطر لپ تاپ که بخاطر تمام زحماتش تنها می توانم بگویم سپاس
شاید روزی بتوانم چون او برای کسی باشم

عجب!!!

شنیدم قیصر امین پور هم فوت کرده. خبرهاش را خواندم و همین طور نوشته های بعضی از بروبچه های وبلاگ نویس را. خب این بنده خدا فوت کرده، خدا رحمتش کنه.
ولی من دارم فکر می کنم که این همه تعریف و تمجیدی که این جماعت ازاسطوره ای به نام قیصر امین پور می کنن، یعنی چی؟ راستش از یه طرف دیگه هم دارم فکر می کنم شاید این کسی که اینها دارند تعریفش رو می کنند کس دیگه ای هست که من نمی شناسمش .
فقط امیدوارم حافظه تاریخ هم مثل حافظه من و یا این جماعت نباشه!

شنبه

معرفت

بعضی وقت ها پیش خودم فکر می کنم که چقدر آدم بامعرفت دور و برم هست.و خودم را پیش این همه لطف کوچک می بینم
چقدر خوب است که آدم انقدر دوست و رفیق و قوم و خویش بامعرفت داشته باشد.
جای شما خالی

جندگی!!!

برای من عشوه می کند
خرامان می رود
،اندامش را با ناز به رخم می کشد
با من لاس می زند
به دیگران می دهد
و عجیب اینکه سوراخش تنگ تر می شود
تنگ .
تنگ تر.
،
صدایش می کنم
برنمی گردد
بلند بلند داد می زنم؛
ببخشید که راست کرده ام
به من هم می دهید لطفن؟
،
هر روز بیشتر راست می کنم
وقتی سوراخ زندگی تنگ تر می شود
تنگ
تنگ تر.

دوشنبه

آزادی در دو پرده

1.

آزادی توی این روزها
گوینده ی رادیو شده ،
مدام حرف می زند
صدایش هست
خودش نه

2.

در انقلاب *فریاد می زنند
آزادی، آزادی**
نمی دانند انگار،
مسیر انقلاب
همیشه به آزادی ختم نمی شود

انقلاب* و آزادی** تنها نام دو میدان درپایتخت ایران است ،همین.

این سطرها را پیش از این نوشته بودم ،سیاهی این روزها موجب شد دست به بازانتشارش بزنم.

پیش از این در همین رابطه:
بازجویی

پنجشنبه

دوری شما که ملالی نیست...

گفته بودم که مرده ام به دردت نخواهد خورد. با همان جان سگی که دارم قرار است حالا بیشتر از همه زندگی کنم حتی از تو. این ها را نمی گویم تا دلت بسوزد بلکه می گویم تا روی دلم نماند.
خب اگر خبر نداری خدمتت شریفت عرض کنم که بیماری های روحی و روانی و جسمی در پی مقاومت های این جانب پا به فرار گذاشته اند و شرایط به لطف حق و دوستان حق پرست بد نیست. دیگر این که هر چند ملالی نیست جز دوری شما اما بدون شما هم بد نمی گذرد.
این چند سطر را باید می نوشتم که خدای نکرده رودل نکنم.
شرمنده دوستان و باقی قضایا

از حال من هم اگر پرسیده باشی ملالی نیست جز...

اگر خیال می کنی که مرده ام ، اشتباه می کنی. هنوز سرپا هستم. هرچند سرحال نیستم ولی سر پا هستم. اگر به این خیال نشسته ای که یکی از همین روزها خبر بدهند که بله فلانی هم جوانمرگ شد، کور خوانده ای .
البته تقصیر نداری عین کفتار های جنگل های شمال که روزها منتظر مرگ یک گوزن خالدار جوان می مانند، تو هم منتظر از پا افتادن من باشی. تقدیر این طور بوده. بازهم به تو حق می دهم که این طور منتظر این خبر باشی . خبر دروغ نداده اند به تو ولی خب درست درست هم نبوده است . می دانم که می دانی حالا چند ماهی می شود که سرحال نیستم و هر شب را با دردی دیگر صبح می کنم.حالا چون چشمت دربیاید می گویم که دیشب حالم از تمام این شبهای گذشته بدتر بود. داشتی به آرزویت نزدیک می شدی ولی خب می دانی که من بقول معروف مثل سگ ها هفت جان دارم. اصلن مگر یادت رفته بود که گفته بودم توله سگم "الکس" از بس که حرکات مرا شبیه خودش می دید همیشه فکر می کرد که من هم سگم. خلاصه سگ بودن دو خصلت دارد یکی جان سخت بودن و دیگری وفاداری.
اولیش برایم فایده بسیار داشته یکیش همین که چشم تورا دربیاورم از بس که زندگی کنم ولی خودت بهتر می دانی که دومی جز دردسر برایم هیچ سودی نداشته است.
دیشب را می گفتم ، از بس که حالم بد بود یک مقدار تب می کردم یک ذره لرز. یک وقتی زیر بغل هایم و تمام لگن و کشاله های رانم آتش می گرفت و جوری می خارید و می سوخت که انگار توی شرتم جوجه تیغی ول کرده اند. بعد نفسم بند می آمد. یعنی هرچقدر که نفس می کشیدم بازهم احساس خفگی می کردم. تا صبح جان کندم ولی خب تو را آرزو دار باقی گذاشتم . بعد تپش قلب گرفتم و انقدر این قلب بی انصاف تند می زد که انگا ر همین حالا پرواز می کنم به همانجا که باید. ولی خب نشد که بشود.
می دانی قصه من و تو طولانی است و خواهد بود . ولی از من به تو نصیحت این قصه را همین جا تمام کن. برو به فکر مرگ یکی غیر من باش. تازه گیرم که من مردم مگر تو می توانی زندگی کنی. نه خداوکیلی می توانی؟
هر چند می دانم که نصیحت من به گوش تو نمی رود که نمی رود ، اما همین قدر بگویم که عمرت را تلف می کنی. حالا که دارم این سطرها را می نویسم کمی بهتر از دیشبم ولی هنوز مثل شب های پیش خلاصه یکی از دردهایی که گفتم را دارم. ولی سرپا هستم. می دانی این قصه جدای این که طولانی شده ، خنده دار هم هست. خلق لله که هر از گاهی این اراجیف را می خوانند به ریش هر دوی ما می خندند. بگذریم می دانم که برایت مهم نیست که دیگران چطور فکر می کنند.
با اینکه می دانم تو روزی احساس موفقیت می کنی که من مرده باشم با این همه برایت آرزوی موفقیت می کنم. حالم اگر بدتر شد همین جا می نویسم و این خبر خوش را می دهم. ولی خب این راهم بگویم که منتظر اخبار بسیار خوش نباش که آرزو به دل خواهی ماند.
با احترام
کسی که جان سگ دارد