چهارشنبه
جنازه آویزان من بر درخت
سهشنبه
آذر بلبل و کلی دلتنگی
حرف های زیادی پشت سرش می زنند مثل هر هنرمندی دیگری. ولی من فقط می توانم یک جمله بگویم : تریاکی که می کشی حلالت باشد آذر بابا
نام این آهنگش هست "اوزول مدیم کی" که به فارسی می شود ؛ دلتنگ نیستم که !
آهنگش را گوش کنید و حالش را ببرید. به قول بچه ها غریبی نکنید بیایید توی جمع
یکشنبه
از مرتضی سخن می گویم...
تا پیش از این فکر می کردم که چه خوب می شود که آدم ( هر کسی یک مرتضا ) در کنارش داشته باشد. انگار دست بزرگ طبیعت این ای کاش و آرزوی مرا شنید. چیزی نگذشت که توی زندگی من هم مرتضایی پیدا شد . این آقا مرتضای ما همه جور لطفی را در حق من یکی کرده است تا این جای کار. نمی دانم چطور باید در قبال این همه لطف بایستم.هر سپاسی هم که بگویم زحماتش را بی شک کم گفته ام. اینجا که من هستم وحالا که می نویسم را مدیون آقا مرتضا خودمان هستم. باور کنید همین کلمه ها را هم به لطف او می نویسم و با لپ تاپش که داده است به من. هر وقت هم که کم می آورم با مهربانی می گوید: دون ووری
نه بخاطر لپ تاپ که بخاطر تمام زحماتش تنها می توانم بگویم سپاس
شاید روزی بتوانم چون او برای کسی باشم
عجب!!!
ولی من دارم فکر می کنم که این همه تعریف و تمجیدی که این جماعت ازاسطوره ای به نام قیصر امین پور می کنن، یعنی چی؟ راستش از یه طرف دیگه هم دارم فکر می کنم شاید این کسی که اینها دارند تعریفش رو می کنند کس دیگه ای هست که من نمی شناسمش .
فقط امیدوارم حافظه تاریخ هم مثل حافظه من و یا این جماعت نباشه!
شنبه
معرفت
چقدر خوب است که آدم انقدر دوست و رفیق و قوم و خویش بامعرفت داشته باشد.
جای شما خالی
جندگی!!!
خرامان می رود
،اندامش را با ناز به رخم می کشد
با من لاس می زند
به دیگران می دهد
و عجیب اینکه سوراخش تنگ تر می شود
تنگ .
تنگ تر.
،
صدایش می کنم
برنمی گردد
بلند بلند داد می زنم؛
ببخشید که راست کرده ام
به من هم می دهید لطفن؟
،
هر روز بیشتر راست می کنم
وقتی سوراخ زندگی تنگ تر می شود
تنگ
تنگ تر.
دوشنبه
آزادی در دو پرده
آزادی توی این روزها
گوینده ی رادیو شده ،
مدام حرف می زند
صدایش هست
خودش نه
2.
در انقلاب *فریاد می زنند
آزادی، آزادی**
نمی دانند انگار،
مسیر انقلاب
همیشه به آزادی ختم نمی شود
انقلاب* و آزادی** تنها نام دو میدان درپایتخت ایران است ،همین.
این سطرها را پیش از این نوشته بودم ،سیاهی این روزها موجب شد دست به بازانتشارش بزنم.
پیش از این در همین رابطه:
بازجویی
پنجشنبه
دوری شما که ملالی نیست...
خب اگر خبر نداری خدمتت شریفت عرض کنم که بیماری های روحی و روانی و جسمی در پی مقاومت های این جانب پا به فرار گذاشته اند و شرایط به لطف حق و دوستان حق پرست بد نیست. دیگر این که هر چند ملالی نیست جز دوری شما اما بدون شما هم بد نمی گذرد.
این چند سطر را باید می نوشتم که خدای نکرده رودل نکنم.
شرمنده دوستان و باقی قضایا
از حال من هم اگر پرسیده باشی ملالی نیست جز...
البته تقصیر نداری عین کفتار های جنگل های شمال که روزها منتظر مرگ یک گوزن خالدار جوان می مانند، تو هم منتظر از پا افتادن من باشی. تقدیر این طور بوده. بازهم به تو حق می دهم که این طور منتظر این خبر باشی . خبر دروغ نداده اند به تو ولی خب درست درست هم نبوده است . می دانم که می دانی حالا چند ماهی می شود که سرحال نیستم و هر شب را با دردی دیگر صبح می کنم.حالا چون چشمت دربیاید می گویم که دیشب حالم از تمام این شبهای گذشته بدتر بود. داشتی به آرزویت نزدیک می شدی ولی خب می دانی که من بقول معروف مثل سگ ها هفت جان دارم. اصلن مگر یادت رفته بود که گفته بودم توله سگم "الکس" از بس که حرکات مرا شبیه خودش می دید همیشه فکر می کرد که من هم سگم. خلاصه سگ بودن دو خصلت دارد یکی جان سخت بودن و دیگری وفاداری.
اولیش برایم فایده بسیار داشته یکیش همین که چشم تورا دربیاورم از بس که زندگی کنم ولی خودت بهتر می دانی که دومی جز دردسر برایم هیچ سودی نداشته است.
دیشب را می گفتم ، از بس که حالم بد بود یک مقدار تب می کردم یک ذره لرز. یک وقتی زیر بغل هایم و تمام لگن و کشاله های رانم آتش می گرفت و جوری می خارید و می سوخت که انگار توی شرتم جوجه تیغی ول کرده اند. بعد نفسم بند می آمد. یعنی هرچقدر که نفس می کشیدم بازهم احساس خفگی می کردم. تا صبح جان کندم ولی خب تو را آرزو دار باقی گذاشتم . بعد تپش قلب گرفتم و انقدر این قلب بی انصاف تند می زد که انگا ر همین حالا پرواز می کنم به همانجا که باید. ولی خب نشد که بشود.
می دانی قصه من و تو طولانی است و خواهد بود . ولی از من به تو نصیحت این قصه را همین جا تمام کن. برو به فکر مرگ یکی غیر من باش. تازه گیرم که من مردم مگر تو می توانی زندگی کنی. نه خداوکیلی می توانی؟
هر چند می دانم که نصیحت من به گوش تو نمی رود که نمی رود ، اما همین قدر بگویم که عمرت را تلف می کنی. حالا که دارم این سطرها را می نویسم کمی بهتر از دیشبم ولی هنوز مثل شب های پیش خلاصه یکی از دردهایی که گفتم را دارم. ولی سرپا هستم. می دانی این قصه جدای این که طولانی شده ، خنده دار هم هست. خلق لله که هر از گاهی این اراجیف را می خوانند به ریش هر دوی ما می خندند. بگذریم می دانم که برایت مهم نیست که دیگران چطور فکر می کنند.
با اینکه می دانم تو روزی احساس موفقیت می کنی که من مرده باشم با این همه برایت آرزوی موفقیت می کنم. حالم اگر بدتر شد همین جا می نویسم و این خبر خوش را می دهم. ولی خب این راهم بگویم که منتظر اخبار بسیار خوش نباش که آرزو به دل خواهی ماند.
با احترام
کسی که جان سگ دارد
چهارشنبه
انتظار
گاهی
طولانی تر از عمر،
شاید کوه هم
به انتظار کسی ایستاده است.
چه قدر خوب می شد اگر می توانستم آرزو کنم و کسی باشد که بتواند آرزویم را برآورده کند. یاد قصه ی "سارا کورو" می افتم که توی کودکی بسیار دوستش می داشتم. واقعن خیلی خوب می شد که چیزی یا کسی بود که می توانست حداقل می گویم حداقل یک آرزوی آدمی را برآورده کند. می دانم آرزوی بچه گانه ای است ولی خب آرزو است دیگر.
این سطرها (منظورم انتظار است) را سال پیش نوشته بودم ، البته جای دیگری منتشرش کرده بودم و حالا دوست داشتم توی این شرایط که هستم و همین جا توی چشم هایش منتشرش کنم.این را نوشتم که توجیه تکرارش باشد.
پنجشنبه
کمی قدیمی اما جدید
توی این کسایی که به این مساله اعتراض کردند، هنرمند مورد علاقه ام " هیچکس" هم بود. هیچکس با یک رپر دیگر به نام" پیشرو" آهنگی را توی اینترنت منتشر کردند که به نظرم یکی از آن اعتراض های جانانه به برخوردهای نیروی انتظامی بود.
گوش کنید:
powered by ODEO
این هم لینکش برای دانلود:
http://odeo.com/show/12663833/1103785/download/Klan.mp3
حالا به نظرتان حرفم درست نبود. خوبی هیچکس و ترانه هایش این است که به زبان مردم کوچه و بازار حرف می زند و این به گمانم خیلی توی دل مردم به خصوص جوان ترها که از رپ خوششان می آید، می نشیند.
شنبه
حقوق بشر
حقوق+ بشر
حقوق اصلن یعنی چی ؟
بشر اصلن کیه؟
ما بشر هستیم یا نه بشر کسان و چیزای دیگه ای هستن؟
تازگی ها این دو واژه بنظرم خیلی مسخره است!
کسی هست که بتونه برای این دو واژه تعریف واقعی داشته باشه؟
کسی هست که بتونه به سوالم جوابم بده؟
همه چیز مسخره شده، حتی همین دوتا سوال درباره این حقوق و بشر!
سهشنبه
ماموران نظامی از گردشگران خارجی حفاظت می کنند
در همین باره یک گزارش توی وبسایت رادیو فردا نوشته ام که در این جا می گذارمش:
بزودی وطی چند ماه آينده ماموران مجهز به اسلحه، باتوم، دستبند و پوشش نظامی تمام گردشگران خارجی که بصورت انفرادی و يا در قالب تورهای گردشگری وارد ايران می شوند را همراهی خواهند کرد. اين ماموران همچنين وظيفه دارند تا حجاب زنان گردشگر در ايران را نيز کنترل کنند.
سردار عباسعلی روحی ، فرمانده يگان ويژه حفاظت از ميراث فرهنگی ضمن اعلام اين خبر گفت: ۲۲۰۰ مامور زن و مرد با عنوان «ماموران ويژه گردشگری» تورهای مسافرتی و گردشگران خارجی را همراهی میکنند تا مبادا چالشهای امنيتی بعضی استانها تهديدی برای حضور گردشگران خارجی در کشور باشد.
فرمانده يگان حفاظت سازمان ميراث فرهنگی و گردشگری با اشاره به اينکه پيش از اين نيروی انتظامی مايل بود خود ناظر چنين طرحی باشد، گفت: در ساختار يگان بايد نيروهای حرفهای ديده شود که هماهنگیهای آن با ستاد کل نيروهای مسلح انجام شده و پس از رايزنیهای فراوان با وزارت کشور و نيروی انتظامی مجوز ۲۲۰۰ نفر مامور حفاظت از گردشگر اخذ شده است و بايد پيگير برگزاری جلساتی با سازمان مديريت باشيم تا اين نيروها را بتوانيم بزودی به کار بگيريم.
آقای روحی روز ۳۰ ارديبهشت در نشست خبری خود با خبرنگاران رسانه ها درباره علت اجرای اين طرح گفت: تهديداتی که در سال های گذشته گردشگران با آن مواجه شده اند، سبب شده تا سازمان ميراث فرهنگی، صنايع دستی و گردشگری به فکر ايجاد چنين نيروهايی بيفتد. همچنين در بعضی از مناطق ايران که مشکل امنيت وجود دارد حضور اين ماموران ضرورت پيدا میکند.
دوشنبه
خستگی را خسته می کنم
البته پیش بینی دوری از دوستان و فضای شلوغ تحریریه و انواع شلوغی های دیگر برایم سخت نبود و می دانستم که دیر یا زود گرفتار این رخوت و خستگی خواهم شد ، اما چاره ای نبود و باید که چنین می شد. هرچند که احساس نیاز می کنم به همه چیز بخصوص به تازگی ، شلوغی و ارتباط های تازه اما می دانم که باید خودم برای خودم این شرایط را فراهم کنم.
مدتی پیش حتی از کار هم فاصله گرفته بودم و هفته ای یک گزارش و یا کمتر کار می کردم ،اما حرف رییس هم معقول بود که با کار می توانی خودت را مشغول کنی و این همه فکر تنهایی و این حرفها نباشی.حالا دارم دوباره راه می افتم و می خواهم از این به بعد پرکار تر و پر کارتر باشم.می خواهد دنیا به کام باشد یا نه. راستش رییس هم مراعات مرا کرد که اگر نه روی هرچه آدم بی کار و علاف را سفید کرده بودم.
البته خصوصیات بهار هم بی شک کمکم خواهد کرد می دانم ، بخصوص این که اینجا بزودی پر از شکوفه های سیب خواهد شد و دریا آبی ، آبی خواهد بود. دیدار این دو اتفاق، بهترین تشویق ها هستند برایم.
زندگی است دیگر یک روز دور هم هستیم و سالها دور از هم.
سهشنبه
شب زندان مبارکتان
نوشتار مسعود بهنود درباره بازداشت فعالان جنبش زنان را در خانه ی جدیدش بخوانید
آزادی 8 نفر از زنان بازداشت شده و اعتصاب باقی زنان
اصل خبر در سایت میدان زنان:
8نفر آزاد شدند، بقيه در اعتصاب غذا هستند، يك نفر در سلول انفرادي
دوشنبه
اشتباه
اعتراف می کنم
حق با تو بود
واشتباه از من.
تو را بیشتر از سگم
دوست داشتم
نمی دانم شاید این واژه هایی که نوشته ام خیلی سطحی و احساسی به نظر برسد، شاید هم نه. اما حقیقتی است که در خاطرم وجود دارد. شاید این حق را داشته باشم که آن را صادقانه بیان کنم و شاید هم اشتباه می کنم، نمی دانم .تنها خواستم آن حقیقت را به این شکل بیان کنم . توضیح ضروری این که سگی نری داشتم به نام آلکس که بسیار برایم عزیز بود، وفادار ترین و صادق ترین موجودی که درعمرم دیده ام بی شک همین موجود بود.
سهشنبه
هشدار خلبانان ایرانی به مسولان دولت
خلبانان در قسمتی از اين نامه با اعتراض به مقصر جلوه دادن خلبانان در سوانح هوايی کشور نوشته اند: شايد گفتن اين سخنان برای مسوولان محترم کمی تلخ و ناخوشايند باشد، اما اين تلخی به شدت تلخی سوانح هوايی کشور نيست. زمانی که يک خلبان با حقوق ۳۵۰ هزار تومان در ايران پرواز مي کند و خلبان هواپيمايی ديگر که از کشور همسايه با حقوق ۱۲ هزار دلاری از کنار وی ميگذرد، ناگهان به اختلاف سطح ديدگاه تفکر مديران خود و مسوولان خارجی پی مي بريم که چرا ارزشگذاری در بين مشاغل اين چنينی غيراصولی و ناعادلانه است؟ چرا کشور ما هر سال بايد شاهد حداقل يک سانحه هوايی باشد. اگر ادعا مي شود مشکل اصلی سوانح خبط نيروی انسانی است، ما در اينجا و در اين نامه بيان مي کنيم، بله همين طور است!!
خلبانان شرکت های هواپيمايی کشور در بخش پايانی اين نامه نيزضمن هشدار تکرار حوادث هوايی نوشته اند: به هر حال ما در حرفه خود مشکلات زيادی داريم و مشکل اصلی ما متناسب نبودن حقوق ما با ميزان کاری است که انجام مي دهيم. پس به راحتی و قبل از وقوع سوانح هوايی ديگر، مي گوييم تامين نشدن مشکلات مالی و مسايل اقتصادی، فشار روحی روانی سختی بر اين قشر وارد کرده است که آثار وخيمی برای کشور به همراه خواهد داشت...
این گزارش در وبسایت رادیو فرداجمعه
نمایشگاه عکس جواد منتظری
هر چند توی این سالها کار مطبوعاتی بارها توی تحریریه روزنامه ها با هم سلام و احوالپرسی کرده ایم، خیلی دوست داشتم و دارم که با او از عکاسی و نگاهش حرف بزنم اما هیچ وقت بیش تر از 5 دقیقه با جواد دیالوگ نکرده ام. البته او کم حرف هم هست و فکر می کنم این خصوصیت تمام عکاس هاست.
با این حال جواد منتظری از معدود عکاسانی است که نگاهش همیشه مرا مجذوب خودش کرده و همیشه کارهایش برایم تحسین برانگیز بوده است.
وقتی خبر نمایشگاهش را خواندم ، با خودم گفتم ای کاش نزدیک بودم و می توانستم آثارش را توی این نمایشگاه ببینم . اما حالا که امکانش برایم فراهم نیست ، به کسانی که چشم هایش را می بینند توصیه می کنم حتمن سری به نمایشگاهش بزنند. خوش بحال تهرانی ها که برایشان دورنیست؛
خيابان وليعصر.روبروی پارک ملت.خيابان كاجآبادی.شماره 12 - گالري ماه مهر
گویا نمایشگاهش از امروز تا 3 اسفند برپا خواهد بود.
پنجشنبه
حسنی به مکتب نمی رفت اگرم می رفت سرزده می رفت!
یک لحظه به حافظه خودم شک کردم و گفتم شاید امروز پنجشنبه نباشد.بعد که خوب نگاه کردم دیدم اشکال از حافظه ام نیست بلکه اشکال از تقویم و چرخش زمین به دور خودش و خورشید است واتفاقن امروز پنجشنبه است.
تمام روزنامه نگاران و روزنامه خوان های ایران می دانند که همه روزنامه های کشور پنجشنبه ها تعطیل هستند (چون جمعه ها روزنامه ای منتشر نمی شود)و اگر در پنجشنبه روزی گذر کسی به تحریریه روزنامه ای بخورد بدون شک بغیر از نگهبان و یا نظافتچی ساختمان کس دیگری را آنجا نخواهد دید. اما رییس جمهور کشورمان و همین طور وزیر ارشادش ( که خود با روزنامه ها آشناست!) گویا از این مساله بی اطلاع بوده اند . از طرف دیگر خبررسانی حامیان رییس جمهور در این باره، ماجرا را جالب تر می کند. این که رییس دولت نهم با وزیر ارشادش به صورت سرزده! آنهم در روز تعطیل روزنامه ها به روزنامه دولت(روزنامه ایران) رفته اند خودش گاف بزرگی است اما بزرگ ترش این است که در این حضور به ظاهر سرزده رییس دولت وهمراهانش، مدیر عامل موسسه فرهنگی مطبوعاتی ایران، مدیر عامل خبرگزاری جمهوری اسلامی (ایرنا) و تمام مدیران ، دبیران و خبرنگاران روزنامه رسمی دولت حضور داشته اند و با رییس محبوب شان گفتگو کرده اند.
ای کاش این رییس جمهور و وزیر ارشادش و همینطور کسانی که تبلیغات و روابط عمومی دولت نهم را به عهده دارند کمی سلیقه بخرج می دادند و این دیدار سرزده را به جمعه موکول می کردند و یا لااقل خبرش را مثلن جمعه منتشر می کردند که حداقل دروغ آبروداری گفته باشند. این جماعت علاوه بر گند زدن به اعتبار، فرهنگ و سیاست و اقتصاد و همه چیز این مملکت و مردمانش ، گویا قرار است از این به بعد به خودشان هم گند بزنند. البته شاید هم این طور خواسته اند یادآوری کنند که ما هر طور دلمان بخواهد خبررسانی می کنیم ، حتی این طور و به این صورت ابلهانه و شما هم مجبورید بخوانیدش.
یاد حکایت حسنی به مکتب نمی رفت، افتادم و ...
چه بر سر ما آمده و چه ها خواهد آمد با این جماعت ابله؟
سهشنبه
دعا برای خاموشی یک ستاره تاریک
خنده تلخی روی صورتم نشست. عجب ماجرایی است ماجرای سیاست!
روزی در همین کشور جماعتی را به جرم داشتن کتابی درباره زندگی و مبارزه فیدل کاسترو زندانی کرده اند و کسانی که چپ های آمریکای لاتین را الگوی خود قرار داده بودند اعدام می کردند اما امروز ...
سیاست بازی عجیبی است و شاید هم بسیارکثیف.
ازدوست خوب و جوانم سرگه بارسقیان در این باره یادداشتی منتشر شده است که می گذارمش این جا. سرگه در این یادداشت چرخش به راست چپ های عالم را خوب دیده است. بخوانیدش:
قبله حاجات چپ، قله سودای راست
پیش تر هم نوشته ای از نویسنده بزرگوار هوشنگ اسدی منتشر شده بود که با خواندنش منقلب شدم، این را هم بخوانید که زیباست و جاندار:
زودتر بمیر رفیق!
پی نوشت: از دوستانی که این جا را می خوانند عذر می خواهم که در این مدت بیمار بودم و نمی توانستم چشم هایش را به روز کنم.
شنبه
وقتی بهرام دلتنگ است و بیمار...
اما حالا تا بخواهم اعترافاتم را بنویسم ، این چند سطر را می گذارم این جا تا شاید وصف حالم باشد.البته این سطرها (آنچه را که مانند شعر نوشته ام)را پیش از این هم در خانه قبلی چشم هایش نوشته بودم ، درست زمستان پارسال و چند روز بعد از امروز.
با برف
روزها به تلخی ،
می گذرند برایم.
در زمستانی با برف
و بی تو
هرچقدر که این روزها و شب ها به برف بیشتر نگاه می کنم، سپیدی اش را بیشتر می بینم. این به گمانم برایم امید است. راستش چند روزی می شود که بیمارم. بیمار از آن جهت که اعصابم بهم ریخته و هر وقت که اعصابم به هم می ریزد دچار تپش قلب می شوم و فکر می کنم که هر لحظه قلبم می ایستد. این بیماری کهنه نیست، حالا دوسال می شود که گاه گاهی این طور می شوم و ماجرا از بازداشت برادرم شهرام شروع شد، یعنی آن وقت خودش را نشان داد و همچنان ادامه دارد. بیش از چند بار رفته ام سراغ دکتر، نوار قلب و این جور چیزها، اما هر بار اعضای بدنم در بهترین شرایط ممکن بوده اند، دست کم آزمایش ها این طور نشان داده است.
این طور که می شوم سررشته کار از دستم در می رود، نمی توانم کار کنم ، خوابم زیاد می شود و به گذشته و همین طور به روزهای سخت آینده بیشتر فکر می کنم و این ماجرا ادامه دارد تا فراموشی این بیماری. آن هم تنها در شرایطی ممکن است که دور و برم پر باشد از دوستان و فامیل و اتفاقهای خوب که این روزها اصلن شرایطش برایم مهیا نیست و البته ماجرا ادامه دارد.
حالا ولی سعی می کنم توی این روزها به خودم دلداری بدهم و خودم را شاد کنم، برای خودم نقش بازی می کنم و سعی می کنم از این ماجرا فرار کنم .
می دانم که دوستان همکارم این روزها تحملم کرده اند که کم کاری ام را ندید گرفته اند، وگرنه خودم می دانم که تعهد کاری یعنی چه و من چه وظایفی دارم. واقعن ممنونشان هستم ، بخصوص رییس عزیز.
سهشنبه
چقدر دوریم از هم و از همه
هنوز هم توی اتاق پشت پنجره با لیوان پر از چای داغ و سیگار روشن به برف هایی که تا امروز باریده فکر می کنم و این که آخرین بار کی زیر برف راه رفته ام ، با چه کسی بوده ام و چه حرف هایی بین مان رد و بدل شده است. برف که می بارد صدای سکوت به بیرون اتاق هم می رسد. صدا ها جور دیگری می شوند .انگار برف صداها را توی خودش نگه می دارد. برف که می بارد هرچقدر هم که سرد باشد دوست دارم از نزدیک و جایی که سقف ندارد باریدنش را ببینم وگاهی بالای سرم را نگاه کنم. هنوز هم این سوال برایم باقی مانده که چرا وقتی برف می بارد به آسمان که نگاه می کنم ، آسمان را قرمز می بینم . فرقی نمی کند که روز باشد یا شب اما همیشه این طور دیده ام.
هنوز برف می بارد. پشت پنجره برف می بارد. و من در تنهایی به روزهای عاشقی به روزهای باهم بودن فکر می کنم. اصلن برف که می بارد به همه فکر می کنم. به همه چیز. با جزئیات. برف که می بارد حافظه ام بهتر کار می کند.خیلی چیزها ، خیلی کسان و حرف ها و ماجراها را به خاطر می آورم.
خجالت نمی کشم وقتی برف می بارد. با تمام جزئیات خاطراتم را مرور می کنم. این که چند بار عاشق شده ام . چه کسی را مخفیانه دوست داشته ام یا چه کسی را آشکارا. چه کسی را زیر برف بوسیده ام یا در آغوش گرفته ام .خاطرات خوب و بد را باهم به یاد می آورم .
هنوز برف می بارد. مثل همیشه دعا می کنم که برف به این زودی ها آب نشود.از آب شدنش می ترسم . زمین لخت زمستان مرا یاد فاصله و دوری می اندازد. یاد مرگ . این که چقدر از هم و از همه دوریم .
پشت پنجره هنوز برف می بارد . چای داغ دیگری باید برای خودم بریزم و سیگار دیگری روشن کنم...
پی نوشت: روزبه عزیز زحمت کشیده و مرا به یلدا بازی دعوت کرده است. از لطفش ممنونم اما به دو دلیل چیزی در این باره نمی نویسم. دلیل اولش این که نفر ششم دعوت شده هستم و آنطور که خوانده ام در این بازی بیشتر از 5 نفر را نمی شود دعوت کرد. دلیل دوم هم این است که دیگر چند روزی از یلدا گذشته و شاید لطفی نداشته باشد
چهارشنبه
محدودیت های جدید برای صدر مجوز کتاب
اين در حالی است که طی يکسال گذشته بسياری از فعالان عرصه نشر و کتاب از عدم صدور مجوز و يا طولانی شدن مدت بررسی کتاب توسط وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سخن گفته و بارها از وضعيت موجود در اين عرصه و سختگيری های اين وزارتخانه ابراز نگرانی کرده اند.
به گزارش مهر، از اين پس ، ادارات کل فرهنگ و ارشاد اسلامی در استان ها مجاز به صدور مجوز پيش از انتشار کتاب نيستند و می بايست مجوز کليه کتاب ها در مرکز صادر شوند.
اطلاعيه اداره کتاب و کتابخوانی وزارت ارشاد در حالی به مراکز استانها اعلام شده است که چندی قبل مسولان وزارت ارشاد اعلام کردند تنها مجوز کتابهای آموزشی و کمک درسی در خود استان صادر خواهد شد .
پيش از اين ادارات ارشاد در مراکز استان ها نيز می توانستند پس بررسی ، برای آثار ناشران شهرستانی مجوز نشر صادر کنند و بنا بر اظهارات ناشران شهرستانی بيشتر کتاب ها در کمتر از دوهفته مجوز پيش از چاپ دريافت می کردند.
تصميم صدور مجوز در استانها برای آثار ارايه شده از سوی ناشران شهرستانی در دوره پيشين وزارت ارشاد اتخاذ شده بود که با تصميم جديد وزارت ارشاد اين مصوبه ديگر اجرا نخواهد شد.
اين در حالی است که از ابتدای روی کار آمدن محمد حسين صفار هرندی در وزارت فرهنگ و ارشاد بسياری از کتاب های دارای مجوز و منتشر شده نيز توقيف و از انتشار مجددشان جلوگيری به عمل آمده است...
این هم لینک در منبع اصلی:
محدودیت های جدید برای صدر مجوز کتاب
سهشنبه
آهای دوستداران شعر، شاملو 82 ساله شد!
آغازبی گاهان
به غربت
به زمانی که خود در نرسیده بود -
چنین زاده شدم در بیشه جانوران و سنگ،
و قلبم
در خلاء
تپیدن آغاز کرد
***
گهواره تکرار را ترک گفتم
در سرزمینی بی پرنده و بی بهار
نخستین سفرم باز آمدن بود ازچشم اندازهای امید فرسای ماسه و خار،
بی آن که با نخستین قدم های نا آزموده نوپائی خویش
به راهی دور رفته باشم
نخستین سفرم
باز آمدن بود
***
دور دست
امیدی نمی آموخت
لرزان
بر پاهای نوراه
رو در افق سوزان ایستادم
دریافتم که بشارتی نیست
چرا که سرابی در میانه بود
***
دور دست امیدی نمی آموخت
دانستم که بشارتی نیست:
این بی کرانه
زندانی چندان عظیم بود
که روح
از شرم ناتوانی
دراشک
پنهان می شد
این شعر و عکس را برای آغاز هشتاد و دوسالگی شاعر معصومیت و اقتدار گذاشتم اینجا.تا شاید یادمان باشد که چگونه باید زیست.آغاز شعر زیبایی است مثل تمام شعر های شاملو، از خواندنش لذت ببرید.
به همسر و پسرانش تولدش را تبریک می گویم، همچنین به دوستداران شعر
چهارشنبه
نامزدان اصلاح طلب شوراها ، منصور اسانلو را دریابند!
بسیاری از خواسته های منصور اسانلو و همفکرانش در سندیکای رانندگان شرکت واحد ربط بی واسطه ای دارد با آینده نامزدان انتخابات شورای شهر. چرا که آنها در همین جامعه شهری به مردم خدمت می کنند و از حداقل حقوقشان هم محرومند.
فکر می کردم حالا که نامزدان انتخابات شوراهای شهر و روستا از امروز تبیلغاتشان را شروع کرده اند چه خوب است که به دیدار اعضای سندیکا بروند و یا لاقل خواسته های کارگران شرکت واحد را در شعار های انتخاباتی و همین طور برنامه های کاری شان در آینده قرار بدهند.
بدون شک منظورم از این نامزدان ، تنها نامزدان اصلاح طلب است ، چرا که جناح مقابل به کل منکر حق و حقوقی برای شهروندان و کارگران است. به گمانم اگر دوستان اصلاح طلب و فعال در ستادهای انتخاباتی اصلاح طلبان چنین مساله ای را در برنامه ها و شعار های نامزدان مورد حمایت خود لحاظ کنند هم خواسته های کارگران را در این شرایط بگیر و ببند و محدودیت مطرح کرده و هم هزاران کارگر را با خود همسو خواهند کرد.
اسانلو را دریابیم که اسانلو یعنی هزاران هزار کارگر هموطن.
دوشنبه
همکاران در سایت اصلاح طلب امروز توجه کنند!
همین دو لینک خبر و حرف های وکلای پرونده وبلاگ نویسان و انتشارش در برخی از روزنامه های صبح به خوبی خودش گویای بسیاری از مسایل است. تنها بگویم که گمان نمی کنم خبر انصراف ابراهیم حاتمی کیا از ساخت پروژه ی "شهید چمران" و یا خبر تکه شدن اصولگرایان درانتخابات شوراها، آن قدری اهمیتش بیش از باز انتشار اخبار دادگاه غیر علنی کسانی باشد که یکی از اتهاماتشان نوشتن برای سایت اصلاح طلب! امروز باشد.
دو خبر زیر را بخوانید:
دادگاه شهرام رفيع زاده به صورت غيرعلني برگزار شد
و
انتقاد وكلاي پرونده وبلاگنويسان از غيرعلني بودن دادگاه
جز 10 کشور اول جهان هستیم!
خودم که کمی دراین مساله دقیق شدم ، تناقض های زیادی دیدم که برایم آشکار کرد این آمار باید بسیار بیش تر از این رقمی باشدکه اعلام کرده اند.
گزارش کوتاهی در این باره نوشتم که گفتم شاید بد نباشد ، بخوانیدش ، این لینک بدون فیل ترش:
این هم لینک گزارش در رادیو فردا:
ایران درفهرست ده کشور اول جهان در تعداد زندانی
یکشنبه
منم همینطور؟!
راستش کم کم دارم به این بهزاد بلور امیدوار می شوم ، راهی را پیش گرفته که به گمانم درست است و نتیجه خواهد داد. او با نسل جدید موسیقی ایران ارتباط خوبی گرفته و هر روز هم دارد بهتر از دیروزش عمل می کند، (از همین جا یه تبریک به بهزاد) به نظرم او از معدود آدم هایی است که نسل جدید موسقی ایرانی را شناخته و از امکاناتی که دارد برای ارتباط با این نسل استفاده کرده و آن را می فهمد.
دیدم این بهزاد خان بلور در وبلاگ روز هفتم سایت بی بی سی فارسی آهنگ جدید هیچکس بانام " منم همینطور" و خبر انتشار آلبوم و همین طور کنسرتش در اروپا را گذاشته ، آن هم با لینک برای دانلود که خدا خیرش دهد ما هم استفاده کردیم. او پیش از این با هیچکس مصاحبه هم کرده است.
منم همینطور" با صدای هیچکس را از این جا دانلود کنید":
http://odeo.com/show/3520643/1103785/download.mp3
و این جا بشنوید:
پینگ اومد!
البته برای ما بلاگ اسپاتی ها که توفیری نداشت تازه کمی هم بهتر بود(خنده موزیانه)، راستش توی این چند روز حسابی از فرصت استفاده کردیم و همیشه در صدر فهرست دوستان خودمان را ثبت کردیم تا دو نکته را یادآوری کنیم ، یک آدم سوء استفاده گری هستیم و دو یک تبلیغی برای این بلاگر کرده باشیم.
بهر حال فکر می کنم از امروز دوباره وبلاگ نویسی روی بورس خواهد بود و حسابی شلوغ.
پی نوشت: دوستان تشریف بیاورید اینجا توی همین بلاگ اسپات خودمان که هیچ نیازی به جایی ندارد خودش یک تنه یک ایالات متحده است با همه ابزارآلات و ادوات.
پنجشنبه
می ترسم که رسوا شوم
خواب تو خواب
1
مي ترسم
مي ترسم رسوا شوم
همه با دست نشانم بدهند
و بگويند
او هرشب خواب مي بيند
2
چه مي دانم چرا مي ترسم؟
شايد مي ترسم رسوا شوم
که هنوز
خواب ترا مي بينم
3
در بيداري گفتم
ديگر نمي خواهم ببينمت
و تو در خواب
اصرار مي کني که
بيا باز ببينمت
4
تو
توي اتاق خواب من چه مي کنی؟
توي خواب من.
مگر نگفته بودم
بهتر است تمامش کنیم
5
خواب مي بينم
که ترا
از اتاق خوابم
بيرون مي کنم
این پنج تکه را نمی دانم چرا نوشتم اما می دانم که از روی ترس نوشتم نه از روی عشق یا چیزی شبیه آن.
تازه در همین مورد:
خواب کودکی ها
ناکجا آباد
چهارشنبه
تهران از صبحه شنبه می لرزد
بله ، قرار است چنین اتفاقی بیافتد، اما به گفته مسولان مرکز مدیریت بحران نه به طور طبیعی بلکه به صورت مصنوعی.با این همه اما وقوع زمین لرزه حتی بصورت مصنوعی می تواند موجب ترس اهالی تهران باشدو همین طور ممکن است حتی خساراتی هم داشته باشد.
مساله ایجاد زمین لرزه های مصنوعی به کنار،تهران خودش روی چند گسل بسیار خطرناک قرار دارد که زمین شناسان از فعال شدنشان در سالهای اخیر حکایت می کنند.
پس اگر در این مدت سه ماه زلزله مصنوعی ،تهران یک زمین لرزه طبیعی را هم تجربه کرد ، تعجب نکنید. چون زمین شناسان معتقند که این احتمال بسیار زیاد است.
راستی یادم رفت بنویسم که حمزه شکيب رييس کميته ايمنی شورای شهر تهران هم گفته :« در صورتی که در اثر اين ارتعاشات، ملکی دچار خسارت شود مجريان طرح بدون ترديد مکلف به پرداخت خسارت هستند.»
آمارها و نقشه ها ولی از خطرناک بودن گسل های تهران حکایت می کنند. بهر حال بلا به دور و مراقب خودتان باشید.
این نقشه پی دی اف را ببینید
و نگرانی مرا دریابید
در همین مورد:
تهران از 11 آذر، سه ماه می لرزد
سهشنبه
یک جنگجو که نجنگید /اما ...شکست خورد
آغاز انهدام چنین است
اینگونه بود آغاز انقراض سلسله مردان
یاران
وقتی صدای حادثه خوابید
بر سنگ گور من بنویسید:
یک جنگجو که نجنگید
اما ... شکست خورد
رضا حیرانی صاحب کافه کلمه گویا به خانه ای نو کوچ کرده است . در کافه کلماتش خواندم که به دیدار نصرت رفته است .گفتم خوب است یادی کنیم از شاعر هرچند که یادش همواره زنده است.
وبسایت جدید رضا حیرانی
در همین مورد:
خدا غم را آفرید، نصرت را آفرید
ای بی تو من خراب
سروش بر و بکست کجان؟
من نمی دونم چرا از صدای این سروش و شعرهاش انقدر خوشم میاد. اما هر چی هست احساس می کنم که با او حس مشترکی دارم . سروش معروف به هیچکس الان مدتی هست که اولین آلبوم رپ فارسی را تمام کرده و خودش چند جا گفته که قرار است بزودی منتشرش کند ، اما هنوز که خبری ازاین آلبومش منتشر نشده .
"جنگل آسفالت " اسم آلبوم هیچکس است ولی هنوز اثری از آثارش نیست. و تنها چند دمو از آن در سایت های اینترنتی دیده می شود که پیام آور آلبوم قوی از این هنرمند 21 ساله است.
حالا که آلبومش به دستم نرسیده ، بد ندیدم که یکی از ترانه هایش را این جا بگذارم تا این جماعت مخالف رپ فارسی یک لذتی ببرند:
این لینک دانلودش:
http://odeo.com/show/3294853/1103785/download.mp3
و این هم ترانه "تو مستی " که با انزو و ابلیس خوانده. (توضیح سایت هیچکس که حالا در دسترس نیست: قسمت های که مربوط به هیچکس است با تم اجتماعی خوانده شده) گوش کنید:
دوشنبه
رادیو فردا نونوار شده ؟
در يک سانحه هوايی در ايران ۳۸ نفر کشته شدند
هر چند که تیترش دوتا "در" داره
یکشنبه
دکتر مصطفي مصباح زاده،درگذشت
مردي با مدرسه اي که "چريک" توليد مي کرد
دکتر مصطفي مصباح زاده، بنيانگذار و صاحب امتياز روزنامه کيهان،ديروز در لس آنجلس درگذشت. در باب وي که تاريخ مطبوعات ايران، از نامش جدا نيست، با روزنامه نگاران مختلف سخن گفته ايم. همگي متفق القول، در برابر نام وي يک تعريف را مي گنجانند: " پدر روزنامه نگاري نوين ايران".دوشنبه
نخستین سال سالهای بی تو
برخی شعرهایش را دوست دارم، و بیش از همه "ترانه ها"یش را.
ترانه ها
1
اگر دلت بخواهد
با هر ترانه به گریه ات می اندازم
تو شمعدانی های لیوانت را سیراب کن
اما من دلم برای کاکتوس های خودم می سوزد
2
تو در ایوان و تالار کوچکت بگرد و طره به هر سو بیفشان
من در صندلی چرمینه پوشم نشسته ام
تو به گلها و تفلون ها فکرکن
من به موها و بوسه های پنهانی
اما
این عصایی را که روزگار به دستم داده
روزی
روبروی سرایت می کارم
تا فقط شعر
و گاهی رطب جنوبی بدهد
و چکاوکی که بالای نخل سبز بخواند
3
این همه به شعرها فکر نکن
روزی ، مثل موهای من
سپید خواهند شد
کمی به دست من فکر کن / که به جای قلم
حالا عصایی با خود می گرداند
مثل سربازی برگشته از جنگ
که قفط زخم بزرگ سر خود را
هدیه ، به خانه می آورد
4
افلیای به صحنه برگشته
بیهوده مگو که مرده بوده ای
یا به قول رمبو : چون مرمی سپید بر آبها شناور بوده ای
از لب های سرخ زنده ات چیزی نمی گویم
اما گوش های تو می گویند
که از شور نی لبک شبانان بیشه ها غش کرده ای
پس
این همه از بدگمانی هملت
به حیرت تظاهر نکن
5
مگو که نمی دانی چه می خواهم
هر چند می دانی چه می گویم
وقتی به ترانه ها گوش می کنی در متن حواس پرتی مهمانان
گل های زرد پرده هم
سرخ می شوند و سر به زیر می اندازند
یادش گرامی
در همین مورد:
حالا آتشی هم استاد است...
نخستین روز روزهای بی تو
عکس های قابیل از وداع با آتشی
چهارشنبه
مناسبت نمی خواهد یاد یک شاعر
یکم
من به دنبال حرفی می گردم
ناگفته و ناگفتنی
از این رو دستم به سوی
کتابی نمی رود
و چشمم بیهوده گوشه اتاق را
تماشا می کند
دوم
برای دیدن تاریخ روز
تقویم را باز می کنم
و تعجب می کنم از اینکه
روزها طبق پیش بینی تقویم
به پیش می روند
یادش گرامی
در همین مورد:
بیژن جلالی و تماشای باران ها
بی عشق همه نعش کشن
زندگی این است؟!
یکشنبه
حاشیه نشینان عزیز می شوند!
همین طور مردمانش را نیز از یاد نبرده ایم هنوز، چرا که در طول این همه سال همیشه ساکنان آن خانه های حلبی پیش چشمانمان بوده اند و تنها هر روز که گذشته ، دور و دورتر شده اند از این به اصطلاح کلانشهرنشینان.نه از نظر مسافت جفرافیا ، بلکه از جهت جغرافیای زندگی .
آنها هیچ وقت شهروندان این شهر بزرگ نشدند و همچنان حاشیه نشینی را با تمام وجودشان حس می کنند. هیچ وقت آنها از آب ، برق ، آموزش و بهداشتی که قرار بود رایگان باشد برای همه مردم ایران بهره نبردند. پول نفت که هیچ بوی نفت نیز هیچ وقت به مشامشان نرسید. تنها چیزی که در این دو یا سه دهه به آنها رسید وعده هایی بود که هر روز آب و رنگش بیش تر شده است. آنها حاشیه نشین بودند، هستند و گویا قرار است که همچنان باشند، با این تفاوت که حالا اسم حاشیه نشینی را ازشان گرفته و نام شهروند به آنها داده اند درست عین وعده های رنگارنگ.
درتازه ترین آماری که از سوی استانداری تهران منتشر شده آمده که تهران تنها 567هزار نفر حاشیه نشین دارد. گویا استاندار جدید و همکارانش حتی نگاهی هم به آمارهای منتشر شده از سوی مدیران پیش از خود نیانداخته اند یا این رقم را حتی با جمعیت استان و نقاط پرجمعیت مقایسه نکرده اند ، چرا که اگر چنین می کردند از اعلام این آمار به حتم پرهیز می کردند و این چنین مورد تمسخر قرار نمی گرفتند. گویا سیاست کلی حکومت جمهوری اسلامی در قبال مسایلی از قبیل حاشیه نشینی و مهاجرت و معضلات اجتماعی بر این مبنا است تا با آمار های دروغ و کوچک جلوه دادنشان برای خود آرامش خاطر ایجاد کرده و از تفکر و برنامه ریزی در این موارد فرار کند.
مسولان در این امور بخصوص در سالهای اخیر با بالا رفتن سطح اطلاعات جامعه ایرانی از حقوق شهروندی، راه حلی برای معضلی مثل حاشیه نشینی پیدا کرده اند که بازهم از هرگونه تفکری برای حل این مشکل جلوگیری کنند. آنها با ایجاد شهرداری ، شوراها و نامگذاری بر مناطق حاشیه نشین سعی کرده اند تا حاشیه نشینان را شهروند و محل زندگیشان را شهر معرفی کنند و خودشان را در برخورد منطقی با این معضل اجتماعی موفق نشان دهند. اما این بدون شک بزرگ ترین اشتباه است و بزودی در طول زمان خودش را نشان خواهد داد.
هرچند در طول این نزدیک به سه دهه خیر حکومت و دولت های متفاوت به حاشیه نشینان نرسیده و زندگی سختشان سخت تر شده ، اما خیر حاشیه نشینان همواره به دولت ها و جناح های سیاسی رسیده است. این را همه می دانند هم سیاستمداران حکومت و هم حاشیه نشینان. در این روزها که می آید حاشیه نشینان شهروندان عزیزی هستند که به شدت مورد علاقه جناح ها و گروه های سیاسی هستند. جمعیت انبوه شان و سادگی شان در چنین مواقعی بسیار مورد علاقه و توجه سیاسیون قرار می گیرد.
انتخابات شوراها نزدیک است و حاشیه نشینان این روزها عزیز تر از همیشه اند. حاشیه نشینان شهروند می شوند و قرار است وعده های خوب و رنگارنگ دوباره بین شان تقسیم شود. چپ و راست هم ندارد ، همه جناح ها و گروهها آنها را به یک چشم می بینند. حاشیه نشینان یا شهروندان مقطعی و ذخیره اما حالا دیگر خیلی به این وعده ها علاقه ندارند. از نظر آنها کسی خوب است که وعده ندهد اما عمل کند. به فکرشان باشد. امکانات رایگان به آنها ندهد ، اما در استفاده از امکانات عمومی و شهری نیز مانعشان نشود. آنها پول نفت نمی خواهند. نفت هم نمی خواهند.حاشیه نشینان کسانی را می خواهند که راه زندگی ساده ومعمولی را نشانشان دهد.
تعدادشان کم نیست در کل کشور. به 25 درصد جمعیت کل کشور نزدیک شده اند.
تازده در همین مورد:
شهروندان ذخيره رو به افزايش اند
چهارشنبه
ارزش خستگی را دارد؟
به یکی از دوستان هم قول داده بودم که برایش یک قالب شیک و سبک آماده کنم که سعی ام را می کنم در تعطیلات آخر هفته این کار را برایش انجام بدهم. امروز و فردا که اصلن نمی توانم اما شاید توانستم جمعه این کار را انجام بدهم.
راستش را بخواهید فکر می کنم قشنگ است اما تنها فکر می کنم . شاید قالب قبلی بهتر بود. نمی دانم کدام درست است اما به هر حال جا دارد که از دوستانی که پیش از این از قالبشان استفاده کرده بودم تشکر کنم.
واقعن الان نمی توانم بنویسم باشد برای بعد...
دوشنبه
برای قانون بی سنگسار امضاء کنید
ما امضا کنندگان زير به شدت نگران اجراي حکم سنگسار به عنوان يک مجازات در نظام حقوقي ايران هستيم. با اينکه مقامات قضايي دستور توقف سنگسار را در بهمن ماه 1381 صادر کردند؛ اما اجراي سنگسار متوقف نشده است...
سطر های بالا قسمتی بود از دادخواست کمپین قانون بی سنگسار خطاب به هاشمی شاهرودی و حداد عادل. برای همدلی و امضاء این دادخواست می توانید به این جا مراجعه کنید:
امضاء برای قانون بی سنگسار
یکشنبه
تظاهرات اینترنتی علیه سانسور
چگونه در اين تظاهرات بزرگ شرکت کنيم :
از روز سه شنبه ٧ نوامبر (١٦ آبان) ساعت ١١ تا چهارشنبه ٨ نوامبر (١٧ آبان) همان ساعت، سايت گزارشگران بدون مرز www.rsf.org به اين امر اختصاص مي يابد.
پی پی نوشت:پس کلیک من کلیک شما را در آن جا می بیند.
چهارشنبه
باران
دلم برای این همه کلاغ می سوزد.آنها از دیروز زیر بارانند. البته شاید فردا صبح که بلند شوم باران رنگ کلاغ ها را هم مثل دلشان سفید کرده باشد، نمی دانم شاید.
چه خوب است این باریدن . چقدر دوست داشتنی است، من که لذتش را می برم، آدم را تازه می کند، نگاه و دل آدم را پاکیزه می کند.
یکشنبه
از کمر نمی افتد دنیا
البته نمی خواهم که تمام شعر را این جا بگذارم، بلکه قسمتی را همراه لینک شعرش می گذارم تا اگر خواستید باقی آثارش را هم بخوانید:
ریختن
تمام عطرهای دنیا را خالی کنم روی تنم
بوی گندم نمی رود
بالا می آورم بالاتر می آورم
بوی تنت را روی خودت
بریزم؟
سیخ ایستاده است
موهایت روی عطر تند پاها
بریزم؟
موهای تنم را بریزم؟
...
ادامه شعر در وبلاگ مجتبا
شنبه
علت بیگانگی شاعران و نویسندگان با وبلاگ از چیست؟
در این شرایط حتی گاهی این بحث هم مطرح می شود که چرا ادبیات و شعر معاصر ایران در دنیا مطرح نمی شود . حالا شما برای مثال یک نویسنده یا شاعر هندی ، ژاپنی یا ترک را جستجو کنید. بی شک اولین پنجره یافته شده شما را به وبسایت و وبلاگ شخصی اش هدایت می کند که پر است از اطلاعات و عکس ها و نقدها درباره آن نویسنده یا شاعر.حالا در این میان، اطلاعات در باره نویسندگان و شاعران اروپایی ، آمریکایی و حتی آفریقایی که بسیارکاملتر است. باور کنید همین چندی پیش یکی از شاعران خوبمان هم در ابراز هویت و معرفی خودش در یک کشور اروپایی دچار مشکل شده بود ، آنها اسمش را شنیده بودند ، اما هیچ اطلاع دیگری از او نداشتند.در این میان حتی آن دسته کمی از شاعران و نویسندگان ایرانی که دارای وبسایت یا وبلاگی هم هستند ، در پایگاه های مجازی خود کمتر اطلاعاتی از خود و آثارشان را در دسترس گذاشته اند. ( بیشتر این وبسایت ها یا توسط دوستی یا آشنایی اداره می شود)همینطور دراین وبسایت و وبلاگ ها حتی نمونه ای از آثار هم در دسترس نیست و یا تنها به زبان فارسی است و هیچ اشاره ای به اثارش هم نشده است و بسیار ابتدایی طراحی شده است. گویا تنها برای این که چیزی به این اسم وجود داشته باشد.مثلن در گفت و گوهایی که داشتم با برخی از اهالی ادبیات فتح الله بی نیاز ، داستان نویس و منتفد عزیز و یا اسدالله امرایی مترجم آثار داستانی برایم توضیح دادند که مراحل انتشار یک اثر ادبی در کشورهای دیگر چگونه است و این که چطور مراسم رونمایی ، جشن امضاء اثر یا خبررسانی درباره ی اثر و خالقش برگزار می شود. اینکه چطور نویسندگان و شاعران به دانشگاه ها و شهر های مختلف سفر می کنند و در باره طی مراحل انتشار اثر و خود متن با مخاطبانشان گفت و گو می کنند. اما چرا نویسندگان و شاعران ما چنین نمی کنند؟فرض می گیرم که امکان سفر و چنین مراسمی در ایران فراهم نیست، اما دست کم امکان ارتباط با مخاطبان توسط اینترنت که فراهم است، چرا این کار هم صورت نمی گیرد؟
اگر نگاهی به گفت و گوهای شاعران و نویسندگان ایرانی در سال گذشته بیاندازیم در می یابیم که همگی در این نکته اشتراک داشته اند که بنا بر محدودیت ها و سانسور موجود امکان انتشار آثارشان نیست و کم کم ارتباط و علاقه مخاطبان بر اثر این سانسور و محدودیت در حال گسسته شدن است.برخی هم حتی فراتر گفته اند که شعر و ادبیات واقعی ایران در حال نابودی است. در این صورت آیا وقتش نرسیده حرکتی برای کنار زدن این محدودیت ها و سانسور انجام شود؟ آیا عدم آشنایی به امکانات دنیای مجازی که تنها راه ممکن است آیا باید به گسست ارتباط با شعر و ادبیات بیانجامد؟ این آشنایی چقدر هزینه دارد؟ چقدر وقت می خواهد؟شما حتی اگر سری به وبسایت های کانون نویسندگان ایران و یا وبسایت شاعران و نویسندگان معروفی بزنید که در این عرصه فعال هستند، می بینید که آخرین بروز رسانی هاشان دست کم به یکسال پیش و یا بیشتر بر می گردد. پس حتی آنهایی که وارد این عرصه هم شده اند از این امکان به درستی استفاده نکرده اند که نتیجه ای بگیرند و به دیگران توصیه اش کنند.
در حال حاضر گمان می کنم تنها طریق حضور در دنیای مجازی می توانیم سانسور و محدودیت های موجود را کنار بزنیم، آنها کسانی هستند که با ورودشان به وبلاگ نویسی و فضای مجازی می توانند از انرژی نهفته در آن به خوبی استفاده کنند و روحی تازه در این فضا بدمند. پس نباید وقت را تلف کنند.
پنجشنبه
یک مقدمه در پاسخ به داریوش میم (ملکوت)
داشت از عبدی کلانتری برای این اظهاراتش و همچنین پاسخی که به این نوشته در کامنت ها داده بود خوشم می آمد که دیدم ایشان نیز سپس و بعد از توضیحات و اصلاحات آقای داریوش میم به جمع ملکوتی ها اضافه شده اند!
البته در میان کامنت ها به نوشته آقای ملکوت، نوشته دوست خوبم علیرضا بهنام نیز خود پاسخی است محکم به نظرات آقای ملکوت، علیرضا نوشته :
دوست عزیز به اعتقاد من تند رفتن در این زمینه مثل خیلی زمینه های دیگر کار دستمان می دهد. سلیقه ی موسیقی مثل سلیقه ی مطالعه چیزی نیست که بشود زورچپانش کرد . خیلی از نخبگان ما هم در خلوت یا جلوت با آن موسیقی ملی که می گویید مشکل دارند. قضیه ی شاملو و تمثیل معروف آش قورباغه که یادتان هست؟ این عین دیکتاتوری است که کسی بگوید آنچه من می پسندم ارزش دارد باقی را هم حالا اجازه می دهیم باشد اما اسمش که آمد دماغتان را بگیرید. موسیقی هیپ هاپ ماجرایش چیز دیگری است . مگر در همان جا که شما زندگی می کنید مردم صبح تا شب دارند بتهوون گوش می دهند؟
در این لحظه و حال اصلن قصد پاسخ به آقای ملکوت ! را ندارم ، تنها یک ترانه از رپر آوانگارد ، "هیچ کس" را در پاسخ به اظهارات ایشان این جا می گذارم که به گمانم پاسخ ایشان و تمام مخالفان موسیقی رپ و هیپ هاپ را داده است. باشد تا در وقت مفصل پاسخی در خور به صاحب وبلاگ ملکوت و کسان دیگری که می خواهند دنیا براساس سلیقه آنها بچرخد ، بدهم.
پاییز زیر باران راه می رود
پاییز را دوست دارم ، با این که متولد برج سرطانم و در عطش تیرماه به دنیا آمده ام ، نمی دانم چرا با پاییز احساس نزدیکی بیشتری می کنم. شاید بخاطر درختان و طبیعت پاییز است. راستش از بی برگ و بار شدن درختان ، از برهنگی شان خوشم می آید. یک جوری احساس می کنم طبیعت دور و برم در پاییز بی ریا تر می شود. درختها رنگ واقعی شان را نشان می دهند .آسمان از ابرهای خاکستری آبستن پر می شود و ساختمان های بلند و کوتاه که خودشان را به طبیعت تحمیل کرده اند، خانه ها با بام های سفالی قرمز همه و همه رنگ خود خودشان می شوند.
هنوز نم نم باران می بارد. و من با خودم حرف می زنم ، با شما . خوب است همین . انگار زیر یک سقفیم و در یک اتاق .ما با همیم و پاییز آن بیرون آرام آرام زیر باران راه می رود.
چهارشنبه
یادگاری
شعرهای احمدرضا احمدی همیشه برایم هدایایی بزرگ به شمار می روند. آثارش آنقدر در عین سادگی برایم خیال انگیز است و عزیز که همواره به عزیزترین دوستانم شعر و صدای او را هدیه کرده ام. بخوانید و لذتش را ببرید.راستي
چگونه بايد تمام اين عقوبت را
به كسي ديگر نسبت داد
و خود آرام از اين خانه به كوچه رفت
صدا كرد
گفت : آيا شما مي دانستيد
من اگر سكوت را بشكنم
جبران لحظه هايي را گفته ام
كه هيچ يك از شما در آن حضور نداشتيد
اگر همه ي شما حضور داشتيد
تحمل من كم بود
مجبور بودم
همه ي شما را فقط با نام كوچكتان
صدا كنم
سهشنبه
من و چهار نفر به اسم عباس حبیبی
عباس حبیبی دومی که شناختم ، بازیگر تئاتر بود. یادم می آید سر تمرین نمایش دن کیشوت به کارگردانی اصغر دشتی بود که دیدمش . برای دیدن او و محمد بهرامی عزیز ، مرد محبوب تئاتر ایران به پارک دانشجو رفته بودم. از آشنایی با این عباس هم خشنودم و البته آن روز خیلی هم خندیدم.
با سومین عباس حبیبی رفیقم. او یکی از دوستان خوب من است که هر چند کوتاه و دیر به دیر به من سر می زد ، اما اوقات خوبی در تحریریه روزنامه با هم سیگار می کشیدیم و قهوه می خوردیم . این عباس حبیبی را هم خیلی دوست دارم . حرف هایش برایم همیشه قوت قلب بوده و هست.
چهارمین عباس حبیبی که شناختم ، بلاگر است. البته او به شیوه ای خاص وبلاگ می نویسد ، اما زیبا و جاندار. وقتی وارد وبلاگش می شوم از مرده نگاری هایش لذت می برم. مدت زیادی نیست که این عباس حبیبی را می شناسم اما احساس می کنم که سالهاست با او زندگی کرده ام.
این عباس حبیبی بلاگر که تازه آشناست، یک جوری با تمام عباس حبیبی ها فرق دارد. حرف هایش بد جوری حقیقت دارد ، هر چند که تلخ است. دوست داشتم این چهار عباس حبیبی را همین حالا به شما معرفی کنم.
راستی شما هم دور وبرتان از این دوستان مشترک دارید؟
این هم وبلاگ عباس حبیبی بلاگر
نقاشی های دلارا و چند روزی که نبودم
در سفری چند روزه بودم و نه دسترسی به اینترنت داشتم و نه وقتش را. همین هم باعث شد که جا بمانم از اتفاقاتی که دوست داشتم نظری درباره شان داشته باشم. اولی اش همین نمایشگاه دلارا بود که حسابی دلم می خواست درباره انتشار اخبارش فعال باشم، چرا که او همشهری است و همین طور چون فکر می کنم او با این روح و روحیه، مستحق اعدام نیست. هر چند که نبودم اما با نگاه کوتاهی که به وبلاگ دوستان انداختم، دیدم که سنگ تمام گذاشته اند برای این دختر و البته در این میان زحمت های آسیه واقعن ستودنی است که خستگی ناپذیر بوده در این مدت.دوست داشتم نزدیک باشم و حداقل سری به نمایشگاه بزنم ، اما قسمت نبوده انگار وخب دوستان به جای ما. به آن 40 یا 50 نفری از دوستان که سری به این وبلاگ می زنند توصیه می کنم که اگر تا امروز برای دیدن نقاشی ها نرفته اند ، در صورت امکان حتمن به جای من سری به نمایشگاه دلارا بزنند. البته این را هم بگویم که گویا فرصت زیادی هم نمانده چون تا چهارم آبانماه نمایشگاه برگزار می شود.
نقاشی های دلارا تا چهارم آبان ماه در گالری گلستان واقع در خیابان دروس، شهید کماسایی،شماره 42 منتظر ملاقات با دوستان است.
آرزو می کنم که دلارا هرچه زودتر از اعدام که واقعن حقش نیست رها شود و طعم آزادی را بچشد.باشد که چنین باد.
دوشنبه
من در مقیاس ریشتر حافظ
زهی خجسته زمانی که یار باز آید
بکام غمزدگان غمگسار باز آید
در انتظار خدنگش همی پرد دل صید
خیال آنکه به وهم شکار بازآید
جمعه
دوست دارم همه ی عمرم را همین حالا بیارم بالا و تفش کنم روی این زمین لعنتی.
چرا و چقدر باید تحمل کنم خودم را و همه چیز را. کجا این راه ناهموار مسخره تمام می شود.کی به آخرش می رسم. کی ؟
پنجشنبه
دل و دماغ که نه، دل نداشتم
توی این مدت هم اتفاقات زیادی افتاده بود، که همه را با دقت دنبال می کردم. ازهمه مهمترش رفتن عمران صلاحی بود که غافلگیرم کرد.مرد نازنینی بود . در این روزها که هیچ ننوشتم مدام پیش چشمم بود و صدایش در گوشم . چند باری که حضوری دیده بودمش بسیار آدم نازنینی بود و محترم. حواسش جمع همه جا و همه کس بود .مرتبه ای نشد که تماس گرفته باشم و جواب ندهد. همیشه با صبر و متانت و کمی هم چاشنی طنز. نمی خواهم حالا درباره اش چیزی بنویسم ، چرا که دیدیم و اعتقادم هم همین است که او با مرگش هم طنزی جاودانه به ما هدیه داد. کافی است برای خواندن این طنز یک جستجوی ناقابل در اینترنت بفرمایید. آن قدر در زنده بودن درباره اش نقد و مقاله نوشته نشده بود که در مرگش. به هر حال روحش شاد باشد برای همیشه .
چه خوب از مرگش این درس را بگیریم که حالا که این قدر به نویسندگان و شاعرانمان علاقه داریم دست کم هر از گاهی یادی کنیم مثلن از این کسانی که با آثارشان زندگی می کنیم.
پی نوشت: حالا که این سطرها را نوشتم انگار دلم هم آمده سرجایش کنار دماغ و احساس می کنم دوست دارم بازهم بنویسم و پرچانگی ام را یک جایی مثل این جا تخلیه کنم.
پی نوشت پی نوشت : خدا پدر باعث و بانی وبلاگ و وبلاگ نویسی را بیامرزد و اگر زنده است نگهش دارد.
یکشنبه
کلاغ باران
دوشنبه
رامین جهانبگلو دوباره می نویسد ؟!

... پس از فاجعه 11 سپتامبر گروهي از نو محافظه كاران مي خواستند با توسل به صليبي هاي مسيحي به عنوان نخستين آورندگان دموكراسي به خاورميانه براي حمله به عراق و لبنان پيشينه تاريخي بسازند. استدلا ل مشابه اي براي سلطه آمريكا در خاورميانه هم اكنون در كار است. انديشه صدور دموكراسي به " كشورهاي وامانده " يا " كشورهاي تبهكار " در مباحثات گروهي از روشنفكران طرفدار سياست بوش وجود دارد كه در نهادهاي وابسته يا تحت حمايت واشنگتن بكار اشتغال دارند. نهادهايي چون صندوق دموكراسي يا صندوق كارنگي يا موئسسه واشنگتن و مركز وودرو ويلسون...
نمی دانم شما هم این دو مقاله اخیر دکتر رامین جهانبگلو را دیده اید یا نه؟ گویا دکتر جهانبگلو همچنان در پروژه ای که بازجوها برایش تدارک دیده اند باید ایفای نقش کند. او در دومقاله اخیرش با عنوان های :
1.دموکراسی سازی ویا آمریکایی سازی ؟
2. روشنفکران امپراتوری آمریکا و مسولیت ها
به ظاهر پرکارتر از گذشته ظاهر شده و دارد کارش را در حوزه اندیشه ادامه می دهد، اما به راستی آیا چنین است؟ سایت بازتاب در خبری که روز دوشنبه منتشر کرده است ، آورده :
رامين جهانبگلو، استاد فلسفه غرب كه چند ماهي را به اتهام ارتباط با بيگانگان و تلاش براي براندازي نرم نظام در بازداشت بود، پس از آزادي نيز به انتشار مقالات خود در سايت شخصياش ادامه ميدهد.وي در مقاله خود پس از آزادي، با عنوان «آمريكاييسازي يا دمكراتيزه كردن؟»، نومحافظهكاران آمريكا را به دليل عدم درك پلوراليسم فرهنگي در خاورميانه به چالش كشيده است.
آن طور که از شواهد امر پیداست رامین جهانبگلو همچنان مراقبت ها ی پس از آزادی را سپری می کند و همچنان باید به توصیه ی حاج آقا ها گوش فرادهد . گویا او برخلاف پروژه های قبلی که با مقالاتی درروزنامه کیهان آغاز و شامل انتشار ندامتنامه خطاب به سران قوا یا ملت ایران و شرکت در شوی تلویزیونی می شد ، در پروژه اخیرپس از گذراندن چند ماه در سلول انفرادی حالا باید خودش با خبرگزاری ایسنا مصاحبه کند و در سایتش مقاله بنویسد و تمام نقش های این نمایش را به تنهایی ایفا کند تا بتواند از زیر فشار بازجوها خلاص شود.
امیدوارم این روزهای دشوار و ویرانگر هر چه زودتر برایش تمام شود.
پی نوشت:
بد نیست به این مقاله دکترجهانبگلوکه پیشتر با عنوان ؛ فلسفه سیاسی چیست ؟ نوشته شده هم نگاهی بیاندازید.
تازه در همین باره:
نوشتن از پشت عینک بازجویان
شنبه
ای ورد پرس ، ای ورد پرس بی مزه
نتیجه طمعکاری ام این شده که تمام شعرها و مطالبی که باید سطر به سطر زیر هم قرار بگیرند ، همگی به صورت افقی و در کنار هم قرار گرفته اند. حالا بخت با من یار بود که همیشه یک نسخه پشتیبان از قالب هایی که استفاده می کنم ، دارم . وگر نه خدا می داند که حالا چه بلایی به سرم آمده بود. همین الان هم رفتم این پسوردم را عوض کردم که مبادا ورد پرس همین طوربرای خودش هرکاری که دلش خواست در وبلاگ نازنینم انجام بدهد. یکی نبود بگوید آخر پسرک نادان نانت کم بود، وبلاگت کم بود ورد پرست چی بود.
حالا این جماعت فنی و وبلاگ باز هی بیایند و ارد بدهند که ورد پرس خیلی خوب است و بل است، بنده حقیر که دیگر خام این حرف ها نمی شوم.
همین امشب باید برای بلاگر عزیزمان اسپند دود کنم که برای ما این همه امکانات جور واجور فراهم کرده و تازه هیچ چشمداشتی هم ندارد جز محبت دوطرفه.
ای ورد پرس از کوری چشم تو هم که شده بعد از این هر ماهی یک بار قربان صدقه بلاگر می روم .
کنشگران
آسیه نوشته که :این همون خبر چهارمی بود که قرار بود تو دو تا پست قبلی بگم. که کنشگران، سایت خبری - تحلیلی جامعه مدنی ایران که این اخبار رو توش می بینین براه افتاد.این سایت قراره خبرها و مطالب حوزه سازمانهای غیر دولتی رو پوشش بده. بنابراین اگر شما در یک ان.جی.او عضوید و خبر فعالیتهاتون جایی پوشش داده نمی شه. به آدرس زیر یه میل بزنین و خبراوتن رو بفرستین:
news@koneshgaran.net
به نوبه ی خودم تولد این سایت رو تبریک می گم و امید دارم که بتونه در کارش موفق بشه، هرچند که از این به بعد شرایط کار برای سازمان های غیر دولتی به مراتب سخت تر از گذشته هست. بهرحال فکر می کنم که در این روزگار سرشار از سکوت باید از چنین صداهایی حمایت کنیم. خوب است شما هم سری به این سایت بزنید و اگر از شیوه و مرام کارش خوشتان آمد لینکش کنید.
بلاگفا دزدی و ترور در وب را تبلیغ می کند

نمی دانم به وبلاگ دوستانی که درسرویس دهنده بلاگفا وبلاگ می نویسند در این چند روز سری زده اید یا نه. چند روزی است این آگهی آزاردهنده که می بینید را روی وبلاگ ها می فرستد که بسیار تاسف آور است . به شاخص های آموزش در این آگهی توجه کنید:
1. در آوردن شماره تلفن در چت
2. بازکردن وب کم دیگران
3. گرفتن پسورد
4. وارد شدن به سیستم های دیگران
و...
این ها تنها نمونه هایی از تبلیغات و آگهی در بلاگفا ست . نمی دانم دوستان بلاگر در سرویس بلاگفا تا امروز به این آگهی توجه کرده اند یا نه ، اما جا دارد که دوستانی که در این سرویس دهنده عضوند وحتی کسانی که در سرویس دهنده های دیگر وبلاگ می نویسند به این گونه آگهی ها اعتراض کنند. فکر می کنم به اندازه کافی مسایلی که در این آگهی بچشم می خورد در دنیای مجازی وجود دارد و وبلاگ های ایرانی هم به اندازه کافی به این مساله می پردازند ، اما این مساله ای نیست که یک سرویس دهنده وبلاگ خودش آنرا ترویج کند.
لا اقل مدیران بازرگانی و آگهی بلاگفا اگر هم می خواهند آگهی داشته باشند بهتر است از ترویج دزدی و تجاوز در فضای وب پرهیز کنند. نمی دانم چرا هر کاری هم که این دوستان می خواهند انجام بدهند ازنوع بدنام و سیاهش را شروع می کنند.
به گمانم این حق ماست که به چنین چیزی اعتراض کنیم.
اگر بتوانیم با هم به این گونه آگهی ها اعتراض کنیم ، از حقوق خودمان دفاع کرده ایم .
یک روز مدرسه با شیون فومنی
روحش شاد و یادش گرامی
هنوزدلم می خواهد برگردم توی رختخواب ، اصلا این خواب دم صبح لذت عجیبی دارد. همین طور که هنوز دربیدار شدن تردید دارم ، نگاهی به برنامه هفتگی ام می کنم که بر روی کاغذی نوشته و چسبانده ام روی دیواراتاق. امروزدوساعت وسط املاء* و انشاء و دوساعت آخر فارسی و دستور هم دارم. دستپاچه می شوم و می روم بسمت کتاب ها و دفترهای مدرسه . اولش فکر می کنم که نکند تکالیف فارسی و دستور را انجام نداده باشم . همین که کتاب فارسی را به دست می گیرم یادم می آید که هفته پیش بعد از آمدن به خانه و قبل از نهار همه ی کارهای مربوط به املاء و انشاء وفارسی و دستور را انجام داده ام. خیالم راحت می شود. هر چند دوساعت اول را باید در کلاس به سخنرانی های دبیر دینی گوش کنم ، اما در عوض بعدش چهار ساعت را با بچه ها کیف می کنیم. املاء و انشاء و فارسی و دستور دو سال است که برای ما لذت بخش ترین درس ها شده .
لباس می پوشم ، چایی خورده نخورده می زنم بیرون، امروز انگار شهر قشنگ تر شده ، دستفروش ها پیرسرا *را گذاشته اند روی سرشان. البته بیشتر شلوغی ها مال این میوه فروش ها و این چانچوکش ها *ست. با عجله از پیرسرا رد می شوم و تند تند همه ی عابران را پشت سر می گذارم. امروز اصلن حواسم به دخترها نیست. بعضی هاشان که آشنا هستند حتی تعجب می کنند و خودشان بلند بلند متلک می گویند. یکی می گوید : اینا که سه تا بودن ، نکنه این یکی اون دوتا رو خورده. وای یادم رفته بود اصلن، باید می رفتم سرخیابان سام* تا با قنبرزاده و حسن پور می رفتیم مدرسه. پیرسرا که تمام می شود می رسم به سبزه میدان *. میدان شلوغ است و همه آدم ها و ماشین ها در حال حرکت. از خیابان لاکانی* می گذرم. جلوی مسجد که می رسم . حسن پور و قنبرزاده ایستاده اند. انگار عصبانی اند ولی قنبر(اینطور صدایش می کردم) می خندد و می گوید. تو انگار راست راستی عاشقی. از قنبر و حسن پور عذرخواهی می کنم . برای اینکه جبران کنم ، پیشنهاد می دهم برویم چایخانه عموصفر که سرکوچه آفخرا* است...
ادامه نوشتار
سهشنبه
روزنامه نگار همیشه جایی برای نوشتن دارد
همان صبح روز دوشنبه که یکی از بچه ها خبر توقیف شرق را حین چت کردن گفت ، حسابی متاثر و متاسف شده ام . متاثر از آن جهت که یک روزنامه دیگر توقیف شد و یک تریبون که از قضا تریبون خوبی هم بود ، از منتقدین داخلی حال با هر گرایشی گرفته شد. هم متاسف شدم از آن جهت که بسیاری از دوستان و همکارانم باز هم باید تجربه سخت توقیف و از دست دادن شغلشان را تجربه کنند . همین تاثر و تاسف باعث شد تا تنها خواننده نوشته ها و اخبار دیگران باشم تا این که خودم چیزی بنویسم.
همین چند روز پیش بود با دوست همکاری از روزنامه شرق گپ می زدم ، او هم از وضع واوضاع تحریریه و جوی که برعلیه شرق در جامعه و همین طور جمع کوچک مطبوعاتی ها بوجود آمده بود، حرف می زد. به او گفتم آن دسته از دوستانی که این روزها بهانه گیری می کنند و می گویند که شرق بقایش را برهر چیزی ترجیح می دهد ، اشتباه می کنند. هنوز هم روی حرفم هستم ، اما دیگر روزنامه شرق ی وجود ندارد. حالا تمام کسانی که نوشتند و نوشتند و وبلاگها و لینک های روزانه شان را پرحجم تر کردند بازهم می نویسند و این بار از موضعی کاملا مخالف. شاید دلیلش این بود که مدتی از توقیف ها خبری نبود که یادمان رفته بود و می پریدیم به هم. این توضیح را همین جا اضافه کنم منظورم از انتقاد ها و نوشته ها به هیچ وجه برخی مسایل صنفی یا فنی نبوده و نیست که آن نوع انتقاد خواه تند نیز به حق بوده و لازم بود.
به گمانم دوستانی که عجولانه و بدون در نظر گرفتن حساسیت ها و محدودیت ها از محافظه کاری شرق انتقاد می کردند و حالا هم مرثیه سرایی می کنند باید کمی واقع بین تر از گذشته عمل کنند . به واقع نباید انتظار داشته باشیم روزنامه ای که درحال حاضر در کشورمان منتشر می شود ، آرمانی باشد و تمام حرف هایی که ما نیز نمی گوییم منتشر کند. حالا هم من به نوبه خودم تنها و تنها متاثر و متاسفم برای از دست دادن تریبون دیگری که می توانست موثر باشد و همین طور برای دوستان و همکارانم که این روزهای تلخ را پیش از این نیز تجربه کرده بودند.
در آخر این چند سطر هم یاد آور شوم که من اظهار امیدواری نمی کنم که دیگر شاهد چنین اتفاق ناخوشایندی نباشیم ، چرا که با این شرایط باز هم شاهد توقیف ها خواهیم بود. تنها امیدوارم تشکیلات صنفی قوی تری نسبت به گذشته داشته باشیم و همین طور بدانیم چطور و در چه زمانی ازهمکارانمان انتقاد یا دفاع کنیم.باید برای بقاء روزنامه نگاری در ایران سیاستمدار هم باشیم و درست مثل احزاب یک کشور عمل کنیم و در موقع لزوم از هم انتقاد کنیم ، توانایی های مان را به رخ رقبا بکشیم و رقابت کنیم و در جایی که منافع همه ما در خطر است با هم و در یک خط قرار بگیریم. به گمانم شرق و چند روزنامه دیگر مثل همین مدلی بودند که گفتم و ما هم اعضایش. حالا هم اندک تریبونی که مانده است را باید حفظ کنیم . ما که در خانواده مطبوعات برای مردم می نویسیم ، باید حساس تر و باهوش تر از گذشته باشیم .
حالا هم دنیا به پایان نرسیده ، دوستانم در شرق هم توانایی های زیادی دارند و می توانند بار دیگر با نامی دیگر در جایی دیگر به کارشان ادامه بدهند همانطور که پیش از این این را ثابت کرده اند، چون آنها کار دیگری را نیاموخته اند جز روزنامه نگاری ، کسانی اما باید نگران و ناراحت باشند که در نشریات حکومتی و با رانت های فراوان کارمندند و کاری مثل بازجویی را همزمان انجام می دهند و دانش روزنامه نگاری را ندارند.
جمعه
آزادی در دو پرده
آزای توی این روزها
گوینده رادیویی شده ،
مدام حرف می زند
صدایش هست
خودش نه
2.
در انقلاب *فریاد می زنند
آزادی* ، آزادی
نمی دانند انگار،
مسیر انقلاب همیشه به آزادی ختم نمی شود
انقلاب و آزادی تنها نام دو میدان درپایتخت ایران است ،همین**
پیش تر در رابطه با آزادی:
بازجویی
چهارشنبه
بی ربط نیست!
گمان نمی کنم هنوز آنقدر سوژه کم باشد و وقت زیاد که به این مسایل کمر به پایین بپردازیم. مسایل مهمتری هم وجود دارد دوستان!
آهنگ میکروفن هیچ کس را گوش کنید که بی ربط به اوضاع این روزهای وبلاگستان فارسی نیست:
powered by ODEO
به توصیه دوستان این هم لینک برای دانلود کردن این فایل:
http://media.odeo.com/files/2/1/7/793217.mp3
فیلسوفانی نظیر پری بلنده ، حسین رمضون یخی ،حاج قدم و...
راستش احساس کمبود و بلاهت می کنم در این فضای پر ازمغز و نغز وبلاگستان ، فکر می کنم برای نوشتن و همین طور فهمیدن نوشته های برخی از فضلا و بلاگر های پر طرفدار فیلسوف مسلک باید به سطح دانشم درباره ی فلسفه و کلمات قلمبه و سلمبه بیافزایم.
یکی سفارش کرده است که برای فهمیدن فضای وبلاگستان و نوشته های برخی از وبلاگ نویسان شهیر باید کتاب جدید جملات قصار که حاوی جملات نغز فیلسوفانی نظیر پری بلنده و حسین رمضون یخی و حاج قدم و ممد آدم و... از این دست هست را باید تهیه کنم چرا که جملات قصارو تفکرات این فیلسوفان این روزها باب شده است .من هم عینا همین کتاب جدید را سفارش داده ام .
برای ترویج این جملات و آشنایی دیگر دوستان نابلد هم تصمیم گرفته ام برخی از این جملات و کلمات را با معانی و تعابیرش این جا بگذارم که آنها نیز از برخی دیالوگ ها و نوشته های رایج در وبلاگستان بخوبی مطلع شوند.
پی نوشت :لازم است علاقه مندان به این جملات قصار زبان غربتی گود عربهای میدان شوش را فرا گرفته باشند
سهشنبه
یکشنبه
صدای چشم هایش -1
powered by ODEO
صدایم را گوش کنید
ساعت سه نیمه شب است .
اول از همه و بدون مقدمه بگویم همین که حالا دارم صدایم را ضبط می کنم حسابی هیجان زده و خوشحالم . چرا که می خوام برا اولین بار صدای خودم رو روی این وبلاگ و برای شما پخش کنم.
راستش مدتی هست که این رادیو بلاگ را راه انداخته ام ، شاید نزدیک به سه ماه. بهانه ی راه انداختنش هم این بود که حرف هایم برای کسی مثل شما که به این جا سر می زند ، زنده تر و نزدیک تر جلوه کند، اما چه کنم که اصولا با هر پدیده ای که برایم تازگی دارد ، کمی غریبی می کنم. دیگر این که در مدتی که این رادیو بلاگ را راه انداختم ، اتفاقات زیادی هم رخ داد که در این کارم تاخیر ایجاد کرد. البته در این میان تنبلی را هم نباید نادیده بگیرم که خودش عامل اصلی تاخیر است. بگذریم، حالا که دارم حرف می زنم ، پس شروع کرده ام.
خب ،بهتر است بگویم که چه کاری می خواهم با این رادیو بلاگ انجام بدهم ، حتما تا امروز ترانه هایی که اینجا گذاشته ام را شنیده اید، قسمتی از خوبی های رادیو بلاگ همین است که می توانم آهنگ های مورد علاقه ام را برای شما آپلود کنم تا شما هم بتوانید آنها را بی دانلود کردن، گوش کنید. دیگر این که قصد دارم تا واژه هایی که به اسم شعر منتشرشان می کنم را در این جا برایتان بخوانم ، همین طور قصد دارم تا نوشته های وبلاگ را هم تبدیل به فایل های صوتی کنم . هم معتقدم که این طور حرفم را بهتر منتقل می کنم و هم این که از مخاطب زحمتی می کنم ، یعنی شما در عین حالی که می توانید مطالب را بخوانید در صورت تمایل امکان گوش کردنش را هم دارید.
همین طور پادکست اودی او این امکان را برایم فراهم می کند تا صدای مخاطبان این وبلاگ و همین طور دوستانی که مدتهاست ندیدمشان را بشنوم. اگر همین حالا به پایین هر پست این وبلاگ نگاهی بیاندازید آیکونی قرمز رنگ با آرم اودی او می بینید که برای گذاشتن پیام صوتی می توانید رویش کلیک کنید . پس از باز شدن صفحه مربوطه با وارد کردن اسم یا آدرس اینترنتی خود و کلیک بر روی دکمه های الو و رکورد می توانید صدایتان را ابتدا ضبط و با فشردن دکمه سند برایم بفرستید. اضافه کنم که با فشردن دکمه پلی می توانید صدای خودتان را نیز بشنوید. ضمنا صدای شما تنها برای صاحب پادکست پخش خواهد شد.
هر چند کمی تردید دارم که شاید نتوانم از پسش بر بیایم اما هر چه هست ، شروع کرده ام . راستی یادم رفت بگویم ، هر کدام از دوستان بلاگر هم که خواستند با کمال میل نحوه استفاده از این پادکست را توضیح خواهم داد، توصیه ام به شما این است که حتا از این امکان استفاده کنید.
اگر صدایم نخراشیده و لحن حرف زدنم ناشیانه است ببخشید. سعی می کنم بعد از این بهترحرف بزنم . پس تا بعد...
خودزنی
سرم را به دیوار
پاهایم را به زمین
و دلم را
به تو می کوبم
2
همین حالا
با این تفنگ شلیک می کنم
به تو
که توی دلم ایستاده ای
