‏نمایش پست‌ها با برچسب مقالات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مقالات. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه

چرا قلب مهاجمان نایستاد؟


درباره قتل خانم هاله سحابی نباید با کسی تعارف و رودربایستی داشت و نباید هیچ گونه شک و شبهه ای ایجاد کرد. اینجا بحث کشته شدن یک انسان بی گناه، یک شهروند قانون مدار، صلح طلب، انسان دوست و یک مسلمان میهن پرست مطرح است. ایشان مورد ضرب و شتم مهاجمان به مراسم خاکسپاری مرحوم عزت الله سحابی قرار گرفته و در پی آن کشته شد. این موضوع را دست کم از صبح روز چهارشنبه تا وقت نوشتن این سطرها 5 نفر که در زمان واقعه در نزدیکی هاله سحابی حضور داشتند برایم شهادت داده اند.

برخی از خبرگزاری ها و وبسایت های حکومتی و وابستگان رسانه ای شان از صبح دیروز مدام این طور اعلام و القا می کنند که خانم هاله سحابی خود به خود بر اثر «ایست قلبی» از دنیا رفته است. همین عده و کسانی که «دستور کار» روز گذشته آنها را واگویه می کنند اما از خود نمی پرسند آیا تا امروز کسی بدون ایست قلبی هم مگر از دنیا رفته است؟! آنها همچنین از این پرسش وحشت دارند که بگویند دلیل این «ایست قلبی» چه بوده است؟

بله همه ما روزی بر اثر ایست قلبی خواهیم مرد، اما این ایستادن قلب و قطع علایم حیات دلایلی هم دارد، شرایطی موجبش می شود. اگر قلب همین طور بی دلیل بخواهد بایستد و آدمی بمیرد، این پرسش مطرح می شود که برای مثال چرا مهاجمان به مراسم مرحوم سحابی دچار ایست قلبی نشدند؟ چرا آمر و عاملین این جنایت و تمام جنایت های پس از انتخابات 88 دچار ایست قلبی نمی شوند؟ چرا آقای محمود احمدی نژاد یا آقای احمد جنتی که اتفاقا این روزها تمام شرایط ایست قلبی هم درباره شان صدق می کند دچار این عارضه نمی شوند؟!

شاهدان قتل هاله سحابی می گویند که ماموران لباس شخصی در میان کشاکش برای ربودن پیکر مرحوم عزت الله سحابی ، او را مضروب کرده و بر زمین زدند. یکی از کسانی که زیر تابوت مهندس سحابی بود( به دلایل امنیتی از بردن نامش می گذرم) به نگارنده گفت که حتی مهاجمان پس از زمین خوردن هم به هاله سحابی چندین لگد زدند و او بیهوش شد و پس از آن مادر صلح جان به جان آفرین تسلیم کرد، اما دلیل اصلی مرگش ضرباتی بوده که موجب بیهوشی، ایستادن قلب و سپس فوت او شده است.

مراسم خاکسپاری پیکر مرحوم عزت الله سحابی که قرار بود در جایی خارج از تهران و در یک گورستان محلی انجام شود می توانست به آرامی برگزار شود. همه کسانی که به محل خاکسپاری عازم شده بودند تنها قصدشان ادای احترام به این مرد صبور و اهل مدارا بود. اساسا اگر مهاجمان و نیروهای امنیتی قصد ایجاد رعب و وحشت، اعمال خشونت و جنایت نداشتند چرا به تشییع کنندگانی که تنها مراسم مذهبی خاکسپاری یک مسلمان را به جای می آوردند حمله کردند؟

گواه دیگر مساله به قتل رسیدن هاله سحابی این است که مدعیان اگر راست می گفتند چرا پیکر پاکش را در کوتاه ترین زمان و تحت تدابیر شدید امنیتی آنهم شبانه به خاک سپردند؟ چرا اجازه ندادند پزشکانی بی طرف و حقیقت گوی پیکر پاک مادر صلح را معاینه کرده و اعلام کنند که علت اصلی فوت او چه بوده است؟ غیر از این است که از این هراس داشتند که اعلام شود او بر اثر ضربات وارد شده به سینه اش به قتل رسیده است؟

در طول دوسال گذشته مقامات قضایی حتی علت مرگ کسانی که به ضرب گلوله مستقیم ماموران نظامی و امنیتی حکومت مستقر به قتل رسیدند را نیز حادثه یا بیماری عنوان کرده و خانواده کشته شدگان را تحت فشار قرار دادند تا برگه هایی را امضا کنند که عزیزشان و عزیزان همه ما به مرگ طبیعی یا بر اثر حادثه ای درگذشته اند.

در ماجرای مرگ جوانان برومند کشور در بازداشتگاه کهریزک اعلام کردند که آنها بر اثر بیماری مننژیت و نبودن امکانات در گذشته اند یا واقعه کشته شدن «شهرام فرج زاده» و «شبنم سهرابی» شهدای عاشورای 88 در کربلای تهران در خاطر همگان هست گفتند تصادف بوده است. به یاد داریم چگونه خودروی آرم دار نیروی انتظامی از روی پیکرشان چندبار گذشت و بعد مقامات رسمی کشور اعلام کردند که آنها بر اثر یک حادثه و تصادف با خودروی شخصی کشته شده اند. شاهدان ماجرا و کسانی که حاضر به شهادت درباره قتل بودند را هم بازداشت کردند. کیست که نداند فرزندان ایران توسط چه کسانی، چگونه و با چه قصاوتی کشته شده اند؟

هاله سحابی مادر صلح و یکی از فرزندان راستین ایران به قتل رسیده است، او کشته شده است. هاله سحابی هم یکی از شهدای جنبش سبز مردم ایران است که تنها مطالبه شان پایبندی حاکمان به قانون بود و اعتراضشان سکوت و قانون مداری. این چیزی نیست که بشود آن را با دروغ و فضا سازی از اذهان عمومی پاک کرد، خون او در کنار خون سهراب ها، نداها، امیرها، شبنم ها و محمدها دامان آمران و عاملان آن و همچنین کسانی که به عمد به کار پنهان کردن دستان آغشته به خون ملت هستند را خواهد گرفت. این خون ها خود آنقدر پاک و شریف است که با هیچ ترفندی پاک شدنی نیست و همیشه تا زمین و زمان باقی است در خاطر ایران و ایرانی ها خواهد ماند.

همین نوشتار در روزآنلاین؛

چرا قلب مهاجمان نایستاد؟

خاتمی هم خوب می داند

ساده انگاری است اگر این طور تلقی کنیم که سیدمحمد خاتمی ندانسته و با خوشبینی خواستار بازگشت حکومت به مردم شده و راهکارهای خود و سایر نیروهای نیک اندیش را تنها دوباره تکرار کرده است. او به خوبی سیدعلی خامنه ای را می شناسد و می دانسته و می داند که "این امامزاده کور می کند اما شفا نمی دهد."

همین جمعه گذشته احمد جنتی، دبیر شورای نگهبان، آن پیرمرد 87 ساله که "اعدام را به هربهانه ای دوست دارد" و تنها با نفرین مردم است که زنده مانده، در میانه چنگ و دندان نشان دادن طرفداران خامنه ای به احمدی نژاد به صراحت گفت که "اگر امروز به گونه‌ای است که مصلحت نیست با آنها برخورد شود، همان طور که به حساب گذشتگان رسیده شد به حساب اینها رسیده می‌شود و حرفی در آن نیست."

بله حرف از "حساب رسیدن است" و در حقیقت هم خامنه ای در تمام این سالها با همکاری نهادهای زیر مجموعه و فرماندهانش حساب همه را رسیده و کیست که این را نداند و خاتمی اتفاقا خوب هم می داند. اما در هر حال همیشه باید حق را مطالبه کرد و نسبت به ضایع کردن حق دیگران هشدار داد.

با نگاه به بازداشت و زندانی کردن چهره های شاخص اصلاح طلبی و حذف کامل احزاب اصلاح طلب، اتهامات هر روزه فرماندهان سپاه و چهره های نزدیک به رهبری به مجموعه و اجزای اصلاحات، تصور اینکه سید محمد خاتمی برای سازش، سهم خواهی، حضور و یا حفظ اصلاح طلبان در مجموعه حکومت مستقر اظهارات اخیرش را بیان کرده ، تصوری بس اشتباه است. او خوب می داند وقتی آقای هاشمی رفسنجانی یا حتی مجموعه ی نیروهای محافظه کار 30 سال گذشته هم تحمل نمی شوند، امید به حضور اصلاح طلبان محال است.

او خود فردی اندیشمند و باخبراست و خوب می داند که سالهاست دیگر از "نظام جمهوری اسلامی ایران"؛ نه نظمی مانده، نه جمهوری مانده است و نه اسلام، ولی به نیکی این می داند که ایران را باید حفظ کرد برای آیندگان.

بی پرده بگویم مسایلی که در قالب پیشنهاد یا نظر از سوی سیدمحمد خاتمی عنوان شد از خواسته های اصلی و اولیه جنبش سبز، حرف آقایان میرحسین موسوی و مهدی کروبی بود. خواسته هایی که ایشان عنوان کرده اند همان هدفی بود که فرزندان پاک ایران زمین برایشان رای دادند، خون دادند، بازداشت و شکنجه شدند و حالا صدها و هزاران شان مدتهاست که پشت میله زندانهای مختلف بسر می برند و همینطور خواسته میلیون ها ایرانی دیگر نیز بود.

رهبران جنبش سبز همواره در بیانیه ها و مصاحبه هایشان در طول دوسال گذشته تا پیش از بازداشتشان، حکومت را به توقف در این مسیر خطرناک، برگزاری انتخابات آزاد، آزادی زندانیان و بازگشت به مردم، قانون اساسی و آرمان های انقلاب 1357 توصیه کرده بودند که مورد حمایت اقشار مختلف مردم و تمام نیک اندیشان نیز بود. آن موقع هم خون جوانان شریف ایران برزمین ریخته شده بود و هزاران نفر در زندان ها تحت شکنجه بودند اما بهرحال منطق و تعقل حکم می کرد که با بیانیه ها و ارایه راهکارهای هشدارآمیز به حکومت از ریختن خون های بیشتر جلوگیری شود. از خطر جنگ و حمله بیگانگان یا از چند پاره شدن ایران عزیز جلوگیری شود. از نابودی کشور جلوگیری شود.

بیاید در یک شبیه سازی حکومت فعلی را عده ای گروگانگیر و آدم ربا و ایران را یک مجموعه مسکونی تصور کنیم که در یک روز این گروگانگیرها به آن حمله کرده اند. آنها مسلح به بمب و مسلسل هستند و بی رحمند. افراد حاضر در خانه ها بی سلاح و بی دفاع. گروگانگیرها هر روز چند نفر از اعضای مجموعه را می کشند. بعضا حرکت افراد برای نجات بقیه هم با شلیک گلوله و مرگ مواجه شده است. گروگانگیران خواسته های معقولی هم ندارند. چاره کار چیست؟ آیا ما که بیرون یا حالا درون مجموعه مسکونی هستیم می گوییم ؛ گروگانگیران محترم چون تعداد زیادی را کشتید بقیه را هم بکشید؟

فعلا هم نیروی پلیسی در کار نیست که به نجات ما بیاید گویا مشغول رسیدگی به گروگانگیری های مشابه در سایر مجموعه هاست! اگر هم پلیس سر برسد با توجه به مسلح بودن، حمل و نگهداری بمب توسط گروگانگیران و بی رحمی خاصشان احتمال درگیری، درصد خطرمرگ همگی و نابودی کامل مجموعه مسکونی و حتی آسیب دیدن ساختمان های اطراف هم وجود دارد.

مسلما مدام از کوچکترین فرصت استفاده می کنیم تا آنها را مجاب کنیم سلاحشان را بر زمین بگذارند و به این گروگانگیری خشن و خونین خاتمه بدهند. حالا با هشدار، احتیاط ، زبان خوش یا هر روش دیگری. اگر آنها را مجاب کردیم به خلع سلاح و از نظر قوا برابر یا برتر شدیم، آن وقت درباره خون ها و جنایاتی که کردند ازشان بازخواست می کنیم. اما این نمی شود که دست روی دست گذاشت و نابودی مجموعه مسکونی و قتل دیگر ساکنانش را به نظاره نشست. هشدار و مذاکره یکی از دم دست ترین روش های موجود برای نجات اعضای این مجموعه مسکونی است. حکایت خاتمی هم حکایت یکی از کسانی است که به گروگانگیران هشدار می دهد و در صدد است برای نجات جان سایرین تلاش کند. این بی احترامی به خون به کشته شدگان نیست.

کسانی در دو روز گذشته محمد خاتمی را متهم به سازش و انواع اتهامات دیگر کرده و می کنند و از گفته های ایشان تنها آن بخش را برجسته کرده اند که گفته"اگر ظلمی شده که شده است همه بیاییم عفو کنیم و به آینده نگاه کنیم و اگر به نظام و رهبری ظلم شده است به نفع آینده از آن چشم پوشی شود و ملت هم از ظلمی که بر او و فرزندانش رفته است می گذرد و آن وقت همه به آینده بهتر رو خواهیم آورد."

و برهمین مبنا کل مجموعه اظهارات او را زیر سئوال برده اند ، به "بار معنایی پیام و واژگان" او دقت نکرده و براحتی از راهکارهایش برای برون رفت از شرایط حاضر و نگرانی او برای از دست دادن خاک ایران چشم پوشیده اند. و در نهایت هم خود آنها هیچ راهکاری ارایه نمی دهند که اگر با نظرات خاتمی مخالفیم، چه باید کرد تا از شر این حکومت جائر خلاص شویم؟ اگر از راه اصلاح امور، مذاکره، سنجیدن شرایط و امتیازگیری های به موقع از آنها نمی توان به نتیجه رسید راه نجات ملت و ایران در چیست؟ تداوم سیاست سکوت و نشستن در خانه؟ مبارزه مسلحانه؟ حمایت از جنگ و حمله خارجی؟!

نزدیک دو سال از کودتای انتخاباتی گذشته و در این راه جان های جوان و خون های سرخ و پاک ایرانی تقدیم راه سبز مقاومت و آزادی شده است. دوسال است تمام متفکران و فعالان سیاسی و صنفی هر روز بازداشت و زندانی شده اند. سه ماه از بازداشت رهبران جنبش سبز میرحسین موسوی و مهدی کروبی بهمراه همسرانشان گذشته و این عزیزانی که از روی دلسوزی و نگرانی به آقای خاتمی به خاطر راهکارهایش هجوم آورده اند هیچ راهکاری برای برون رفت از شرایط موجود ارایه نکرده اند. گویی تنها نشسته اند و می گویند؛ نه این راه خوب نیست! نه آن راه خیانت است! آن یکی دیگر را هم که اصلا حرفش را نزنید!

نمی شود همه بار را به دوش مردم و عده ای خاص گذاشت. برای نجات ایران، برای نجات ملت ایران، تمام دوستداران کشور مجبور به رعایت انصاف و در نظر گرفتن همه شرایط موجود و میزان قوای موجود هستند. باید از احساساتی شدن پرهیز و از همه نیروهای موجود استفاده کرد. باید همواره به این فکر کرد که هدف جان های جوانمان که از دست دادیم چه بود؟ آیا غیر از داشتن ایرانی آزاد و آباد؟ و البته همواره باید به فکر نجات مردم و کشور هم بود.

به گمان نگارنده دقیقا برخلاف حکومت سیدعلی خامنه ای که هر روز "دایره خودی هایش" را کوچک و کوچکتر می کند و نفاق را گسترش می دهد، دوستداران وطن باید آغوش باز کنند، با تفاهم و همفکری اعضا و حامیانشان را گسترش دهند. باید از راهکارهای خوب و معقول استقبال کرد و در صورت مخالفت با پیشنهاد یا نظری راهکاری بهتر ارایه کرد. تنها راه نجات میهن در این "تحرک" و "همراهی" است.

لینک این نوشتار در روزآنلاین

خاتمی هم خوب می داند

پرده آخر نمایش نظام


پرسشی که امروز در میان مخالفان و حتی میان موافقان حکومت مستقر در کشور بیش از همیشه تکرار می شود این است که دعوای اخیر بین محمود احمدی نژاد و سیدعلی خامنه ای به کجا می انجامد؟ چرا چنین شد؟ و اساسا چه خواهد شد؟

با جمع بندی مجموعه گفتارها و رفتارهای چهره های حکومتی در دوهفته اخیر و جبهه گیری آنها در مقابل محمود احمدی نژاد به واسطه اختلاف اخیرش با خامنه ای و تاکید همگی بر جملاتی از این دست که "ولایت فقیه اعتبار قانون اساسی است"، "ولایت فقیه به قانون اساسی و مسئولان نظام مشروعیت می بخشد" و "سرپیچی از دستور ولی فقیه خلاف شرع و قانون اساسی است" می توان به این نتیجه رسید که همه اتفاقات اخیر برای فراقانونی جلوه دادن خامنه ای و نشانه هایی از تند کردن گام های او و حامیانش بسوی "حکومت مطلقه فردی" است. درحقیقت این گزینه می تواند محتمل ترین پاسخ برای پرسش اول باشد که؛ دعوای فعلی رهبری با احمدی نژاد به حکومت مطلقه فردی خامنه ای ختم خواهد شد.

نکته ای که میرحسین موسوی از رهبران جنبش سبز که هم اکنون در بند حکومت است در 30 خردادماه سال 88 طی پنجمین بیانیه خود و درحالی که خامنه ای برسلامت انتخابات و حمایتش از احمدی نژاد تاکید می کرد به درستی به آن اشاره کرده بود. مهندس موسوی در آن بیانه خطاب به ملت ایران نوشت: "اینجانب چون به صحنه می نگرم آن را پرداخته شده برای اهدافی فراتر از تحمیل یک دولت ناخواسته به ملت، بلکه تحمیل نوع جدیدی از زندگی سیاسی بر کشور می بینم."

درحقیقت میرحسین موسوی برداشت درستی داشت و به نظر می رسد که ماجرای حمایت رهبری از دولت محمود احمدی نژاد، کودتای انتخاباتی 88، دستگیری گسترده فعالان سیاسی و مدنی، حذف احزاب منتقد تاثیر گذار و دارای پایگاه های مردمی، حذف مرحله ای هاشمی رفسنجانی، سفر10 روزه و همچنین سفرهای پی در پی خامنه ای به قم و هم اکنون خیز او برای مقابله با دولت برکشیده اش، همگی پرده های یک نمایش است.

در پاسخ به پرسش دوم و پرسش هایی از این دست که چرا چنین شد، تنها گزینه دم دست می تواند این باشد که پیش از این زمانش فرانرسیده بود و به نظر می رسد خامنه ای و نزدیکانش زمان فعلی را بهترین زمان برای رسیدن به حکومت مطلقه فردی و مناسب تر از هر زمان دیگری دیده اند. وگرنه چه دلیلی دارد رهبری که پیش از این در قبال عزل و برکناری وزرا از مصلحت نظام چشم پوشی می کرد یکباره مصلحت نظام را در مخاطره ببنید و در کار قانون(اصول 135 و 136) که عزل یا قبول استعفای وزرا را برعهده ریاست جمهوری گذاشته است دخالت کند؟ توضیح لازم نیست که به اعتقاد نگارنده هم محمود احمدی نژاد ریاستش بر دولت دهم را مدیون کودتای انتخاباتی است اما چرا پس از این همه خون هایی که حکومت مستقر از مردم شریف ایران به ناحق برای اثبات قانونی بودن ریاست جمهوری او بر زمین ریخت، امروز در کارش دخالت و عزل یک وزیرتوسط او را غیرقانونی و خلاف مصلحت جلوه می کنند ؟

در این باره برخی مدام این جمله را تکرار می کنند که عرف و رسم سیاسی در دو دهه اخیر این گونه بوده است که وزرای اطلاعات، کشور، امور خارجه و دفاع و حتی فرهنگ و ارشاد اسلامی با مشورت و صلاحدید رهبری (خامنه ای) انتخاب شوند و به همین دلیل خامنه ای حق دخالت در عزل و برکناری وزیر اطلاعات را داشته است. اما همین دسته از تحلیل گران به این نکته توجه نمی کنند که اگر چنین بود چرا در زمان برکناری مصطفی پورمحمدی (وزیر کشور)، غلامحسین محسنی اژه ای (وزیر اطلاعات)، محمدحسین صفارهرندی (وزیرارشاد اسلامی) و یا منوچهر متکی (وزیر امورخارجه) که اتفاقا هر چهار نفر از نزدیکان و معتمدین خامنه ای بوده اند او واکنشی از خود نشان نداد؟ آیا آن زمان مصلحت نظام در خطر نبود؟

آیا نباید سکوت این چند سال اخیر خامنه ای و نزدیکانش در قبال قانون شکنی های مدام و مداوم احمدی نژاد و تیم همراهش در شهرداری تهران و دولت های نهم و دهم که آمار ریز و درشتش هر روز از سوی مجلس، دیوان محاسبات کل کشور، دیوان عدالت اداری، قوه قضاییه، سازمان بازرسی کل کشور و... منتشر می شود را به حساب این گذاشت که تنها قصد رهبرجمهوری اسلامی "عادی شدن نقض و تخلف از قانون" و "قانون شکنی" بود؟ و البته رسیدن به این نکته که "قانون اساسی جاری و ساری در کشور پاسخگوی مصلحت نظام نیست".

و شاید رسیدن به این حرف که امروز در میان طیفی از حامیان تندروی خامنه ای رد و بدل می شود که " در طول بیشتر از 20 سال رهبری مقام معظم رهبری ایشان به همه طیفی اعتماد کرد اما نشد، یکی می خواست ریاست جمهوری خودش را مادام العمر کند، دیگری می خواست حاکمیت دوگانه ایجاد کند و فتنه گران اگر می آمدند می خواستند رهبری را تغییر دهند و این آخری که خودمان به او رای دادیم و اعتماد داشتیم هم راه آن قبلی ها را رفت".

پس درحقیقت پیش از این زمان مناسب برای ارایه چنین برداشت هایی فرا نرسیده بود. بی دلیل نیست که یداله جوانی رییس اداره سیاسی سپاه پاسداران در هفته جاری طی سرمقاله اش در هفته نامه صبح صادق نوشت: "حاکمیت در جمهوری اسلامی یگانه و مطلق است" و سپس در ادامه " مطلق بودن"، "غیرقابل تقسیم بودن"، "جامع بودن" و البته "دائمی بودن" را از ویژگی های این حاکمیت برشمرد.

اگر کودتای انتخاباتی را پایان جمهوریت حکومت مستقر قلمداد کنیم، حذف عمدی واژه عزیز و بزرگ "ایران" توسط رییس اداره سیاسی سپاه در تعریفش از نوع حاکمیت و حکومت مستقر ما را با یک تعریف روشن تر از حکومت مد نظر خامنه ای و فرماندهان تحت امرش در نهاد های نظامی همچون سپاه روبرو می کند: "حکومتی اسلامی" که باید "یگانه و مطلق" باشد.

اما در پاسخ به پرسش سوم و اینکه اساسا چه خواهد شد، پاسخ روشن و کوتاه خواهد بود؛ نمایش به پرده آخر خود می رسد و نتیجه روشنش چیزی به جز فروپاشی و سقوط حکومت مستقر نخواهد بود که در طول تاریخ این به مدام تکرار و تجربه شده است.

نام آخرین پرده از نمایش حکومت فعلی "حکومت مطلقه فردی" همراه با ادامه روش های ظالمانه، قرائت جدیدی از "اسلام" و تعریف "خدا گونه گی رهبری" خواهد بود. درست شبیه همان چیزی که میرحسین موسوی نامش را "فرعونیت" گذاشت که "در این راه از دین به صورت ابزار استفاده می شود، همان طور که از زندان ها و سرکوبها و بستن روزنامه ها و تعطیلی بخش عمده ای از قانون اساسی و بی احترامی به حقوق و کرامت ذاتی انسانها بهره برداری می شود... و ما می دانیم که انتخاب این رویکرد جز متلاشی شدن نظام انتهایی نخواهد داشت."

دوشنبه

چه کسی خائن به ملت است؟

از قدیم ضرب المثلی در میان عامه مردم رواج داشته و دارد با این مضمون که "هر چه بگندد نمکش می زنند وای به روزی که بگندد نمک"، حالا حکایت "نمک گندیده" حکایت همین مجلس به اصطلاح اصولگرای هشتم است که به واقع بویی از اصول نبرده و درحالی که خود در مقام قانون گذاری است اما ذره ای هم به قانون خود نوشته و خود مصوب کرده اش پایبند نیست. مجلسی که باید داد ملت بستاند خود به بلندگوی دروغ گویان، بیدادگران و بازجویان بدل شده است.

ماجرا ساده است؛ روز چهارشنبه کمیته منصوب علی لاریجانی که رسانه های اصولگرایان خود او را از "خواص بی بصیرت" می دانند، گزارشی سراسر دروغ را در صحن علنی مجلس قرائت کردند که بیشتر از هرچیزی شبیه سناریوها و داستان پردازی های دوسال گذشته حسین شریعتمداری در روزنامه کیهان برعلیه آقایان میرحسین موسوی و مهدی کروبی و همچنین جنبش سبز ایران بود تا گزارشی که از سوی اعضای مجلس و براساس تحقیقات و بررسی ها تهیه شده باشد.

در این گزارش سراسر توهم و کیهانی که محمدابراهیم نکونام رییس کمیسیون اصل نود "زحمت قرائتش"را در مجلس کشید، حضور مردم در راهپیمایی 25 بهمن در تهران و شهرستان های مختلف کشور"غائله و آشوب" و "یک نقشه و طرح کاملا اسراییلی- آمریکایی- انگلیسی و ضد انقلابی" خوانده شد. تا این جای کار خطای آقایان به این است که صدها هزار نفر از مردم کشور را عوامل اسراییل، آمریکا و انگلیس خوانده اند؛همان مردمی که ایشان مدعی اند با رای آنها به مجلس راه یافته اند و اساسا گویا خودشان هم لحظه ای درنگ نکرده اند که اگر همه این مردم افراد و عوامل اسراییل، آمریکا، انگلیس و ضد انقلاب باشند پس این آقایان هم به کار و تلاش برای همین کشورها و به قول خودشان ضد انقلاب مشغولند!

اما تهیه کنندگان این گزارش و کسانی که روز چهارشنبه به راوی گزارش احسنت احسنت می گفتند به همین خطا بسنده نکردند و در ادامه تاکید کردند که: "دعوت كنندگان و زمينه‌سازان و مشوقان ناامني كشور در آن روز همچون ميرحسين موسوي و كروبي و ديگران خائن به ملت، ضدانقلاب و مستوجب تعقيب قضايي و برخورد قاطعانه مي‌باشند."

این دومین خطای بزرگ چند بار دیگر نیز در این گزارش قرائت شده در مجلس تکرار شده است. آنها به ناحق به کسانی تهمت و افترا زده اند که ذره ای از اصول و پایبندی به قانون اساسی منحرف نشده اند. چنانکه رهیافتگان به مجلس در ادامه هم به اینکه "اسناد اطلاعاتي حاكي از آن است كه سرويس‌هاي آمريكا، انگليس و اسراييل براي رسيدن به يك راهپيمايي به اصطلاح خروشان مردمي با اتاق فكر خارج نشينان جريان فتنه در انگليس و آمريكا به توافق رسيدند و آنها طي تماس‌هايي با سران فتنه در داخل، آنها را تحريك نمودند كه براي قضيه مصر و تونس اطلاعيه بدهند، و مردم را دعوت به حضور در خيابان‌ها به صورت غيرقانوني كنند" احسنت های بلند بلند فرستاندند.

مجلسیان همچنین تاکید کردند که: "سران فتنه داخلي عليرغم اطلاع از اين حمايت‌هاي وسيع خارجي و جريانات ضدانقلاب نه تنها درخواست راهپيمايي خود را لغو نكردند و از آمريكا و ضد انقلاب اعلام برائت ننمودند بلكه بر راهپيمايي غيرقانوني اصرار ورزيدند."

اما همین نکات که تهیه کنندگان این کیفرخواست آن را محور قرار داده و رهیافتگان مجلس با قرائت آن چند بار مورد تاکید قرار قرار داده اند نکته ای در خور توجه در خود دارد که از اساس تمام گزارش کمیته مجلس را زیر سئوال می برد. گویی آقایان مجلسیان که عقل خود را به دست عده ای متوهم تاریک نشین داده و هم دین خود فروخته و هم دنیایشان را حتی لحظه ای بر این نکته تامل نکردند که با چه ادله ای چنین زمین و زمان و ملت را متهم می کنند؟!

اساسا آقایان میرحسین موسوی و مهدی کروبی هیچ بیانیه ای برای راهپیمایی 25 بهمن صادر نکردند که بخواهند در آن مردم یا به گفته آقایان "عوامل اسراییل-آمریکا- انگلیس و ضد انقلاب" را دعوت و یا تشویق به راهپیمایی در این روز کنند، بلکه رهبران جنبش سبز همانگونه که بارها در بیانیه ها و اظهاراتشان بر قانون مداری و پایبندی خود بر قانون اساسی جاری در کشور تاکید کرده بودند در 17 بهمن ماه طی نامه ای خطاب به مصطفی محمدنجار وزیر کشور وقت برای یک راهپیمایی در حمایت از قیام مردم مصر و تونس درخواست مجوز کردند. بله؛ آقایان موسوی و کروبی از وزارت کشور درخواست مجوز کردند نه یک سطر بیشتر و نه یک سطر کمتر. آنهم به شکلی کاملا رسمی و با عباراتی بسیار محترم.

از قدیم گفته اند "دروغگو فراموش کار است" و این ضرب المثل چقدر برازنده تهیه کنندگان گزارش مجلس و احسنت گویانش است. چرا که آنها در سطرهای پایانی همین به اصطلاح گزارش تاکید کرده اند که "اقدام وزارت كشور در عدم صدور مجوز براي راهپيمايي ضد انقلابي 25 بهمن قابل تقدير بوده و معتقديم كه تمسك به اصل 27 قانون اساسي براي كساني است كه اعتقاد و التزام عملي به قانون اساسي دارند، نه ضدانقلاب و جرياناتي كه عليه حقوق عمومي و امنيت ملي و در راستاي اهداف نظام سلطه گام برمي‌دارند."

رهبران جنبش سبز بر اساس یک اصل صریح قانون اساسی که اتفاقا نیازی هم به مجوز ندارد برای محکم کاری و نشان دادن پایبندی شان به قانون اساسی کشور تنها درخواست مجوز کرده اند. آیا این کار غیر قانونی است؟ آیا در این کار نشانه ای از خیانت به ملت و انقلاب مشاهده می شود؟

در اصل 27 قانون اساسی تصریح شده است که:"تشکیل اجتماعات و راه‏پیمایی‏ها، بدون حمل سلاح، به شرط آن که مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است". حال باید پرسید به واقع چه کسی به کار خیانت و قانون گریزی مشغول است؟ آقایان موسوی و کروبی که با توجه به صراحت قانون اساسی برای حمایت از قیام مردم مسلمان مصر و تونس در خواست مجوز برای راهپیمایی کردندیا وزارت کشور که برخلاف یکی از اصول اساسی قانون ساری و جاری کشور از صدور مجوز خودداری کرد؟ و یا آقایان رهیافتگان در مجلس که این عمل غیرقانونی وزارت کشور را تایید می کنند و آفرین می گویند؟

به واقع حرکت کاملا قانونی آقایان میرحسین موسوی و مهدی کروبی و درخواست مجوز از وزارت کشور برای راهپیمایی در حمایت از مردم مسلمان مصر و تونس از چند سو دست حاکمان دروغگو و قانون گریز فعلی را رو کرد.

رهبران جنبش سبز که اکنون در بازداشت بسر می برند از یک سو با این درخواست مجوز به مردم نشان دادند که تمام تبلیغات و هیاهوی مقامات کشور از ریزو درشت درباره حمایت از مردم مسلمان منطقه دروغی بیش نیست، چرا که اگر غیراز این بود بی شک وزارت کشور دولت مورد تایید آقای خامنه ای مجوز این راهپیمایی در حمایت از قیام مردم مسلمان مصر و تونس را صادر می کرد.

از دیگر سو اما این دو رهبر هوشمند جنبش سبز یک بار دیگر به تمام مردم ایران و دنیا نشان دادند که حکومتی که داعیه اسلامی و شرعی بودن دارد و دولت مورد حمایتش که داعیه قانون گرایی دارد حتی حاضر نیستند اجازه دهند قانون خود نوشته شان در کشور جاری شود.

همان یک درخواست مجوز برای راهپیمایی25 بهمن از سوی رهبران جنبش سبز با این گزارش اخیر مجلس درباره وقایع 25 بهمن که بر اساس دروغ پردازی های مشتی متوهم تاریک نشین و بازجو تهیه شد و در صحن مجلس قرائت شد بار دیگر به همه نشان داد که این نظام نه "جمهوری" است و نه "اسلامی". چرا که اگر غیر از این بود مجلسی که خود قانون گذار است دستکم باید بر اساس اصول اسلامی و شرعی حیایی بخرج می داد یا سکوت می کرد و یا اینکه بر اساس اصول قانون اساسی و جمهوریت نظام حداقل دیگران (دولت) را به رعایت قانون دعوت می کرد، نه اینکه خود بر اعمال غیرقانونی آنها مهر تایید بکوباند. در حقیقت این گزارش مجلس نشان داد که نمک این نظام هم گندیده است.

پس نوشت: همین نوشتار در روزآنلاین