پنجشنبه

خواب کودکی ها

تازگی ها دوباره خواب می بینیم . شاید به سال می کشید و شاید هم بیشتر که هیچ خواب نمی دیدیم. اما حالا چند شبی است که مدام خواب می بینیم و تمامش را هم به خاطر می آورم در بیداری.
نمی دانم تاثیر چیست ؟ نمی دانم این حافظه ی بلند مدت من است که درحال بازسازی است و یا این که اتفاق دیگری در حال روی دادن است در ذهنم؟ بهر حال احساس بهتری دارم نسبت به گذشته. دروغ نگفته باشم شاید مدتها بود که یاد پدرم نبودم ، اما همین چند شب پیش خوابش را دیدم و سخت دلتنگ آغوشش شدم. دلتنگ شب ها و نقل قصه هایش و بوی دود سیگار وینیستون. یاد انار های دانه دانه شده و نمک افتادم و احساس کردم چقدر دلم می خواهد سفری داشته باشم به کودکی هایم. به حیاط بزرگ خانه . دلم می خواهد بروم کنار گل یاس و گل ساعت بالای چاه که می گفتند یادگار مادر است. هوس یخ دربهشت کرده ام ، البته بعد از پیاده روی زیر آفتاب داغ تابستان تا مغازه مش محمود.
دوست دارم تمام خانه را به یاد بیاورم و همین طور همسایه ها و عابرها را.
و یادم می آید خیلی چیزها و آدم ها. حتی یادم آمده که یک گنجشک که منقار بالایش شکسته بود را با چه زجری دانه می دادم. یاد بچه غاز کوچکی می افتم که روی ایوان دنبالم می آمد و یک روز با میز چرخ خیاطی که حکم ماشین را داشت برایم ، چطور له اش کردم و چقدر گریه کردم برایش. توی یک جایی در باغ دفنش کردم و هنوز اگر توی آن باغ باشم می توانم پیدایش کنم. مدام یاد روزهای کشدار تابستان می افتم و شب ها خوابش را می بینم . روزهای بارانی تابستان را هم می بینم و آبگیرهایی که از رنگ انبوه کاه برنج روی بام طلایی می شدند و دوست داشتم همه شان را جایی مخفی کنم و برای خودم نگه شان دارم ، یاد ...
چقدر خوب است که یادهای کودکی به سراغم آمده اند. دوست دارم بیشتر بخوابم تا برگردم به آن روزها . فقط خواب می تواند مرا پرتاب کند به آن گذشته های دور.
شاید خوابی طولانی.

دوشنبه

بدمستی !

1.
اگر بخواهی
تمام غصه ها را می خورم،
به سلامتی تو

2.
با هر نوش گفتنت
سر می کشم تمام غصه ها را.
و شير می شوم.
جشن گورکن ها را برهم می زنم
کرم های نامرد را گوشمالی می دهم.
گورستان را خراب می کنم
به ماه حسادت
،
بد مستی مرا ببخش !!!!

چهارشنبه

خوشحالم

خوشحالم و امیدوارم که روزی این خوشحالی ما را دوام باشد. شنیدم عابد توانچه و یاشار قاجار آزاد شده اند.، هر چند که این دوستان را از نزدیک ندیده ام و نمی شناسم اما از آزادی شان واقعن خوشحال شدم. امیدوارم که مهرداد قاسمفرو مانا نیستانی، رامین جهانبگلو، منصور اسانلو ، مهندس موسوی و تمام کسانی که برای ابراز عقیده شان در بند هستند، بزودی آزاد شوند. هر چند که عادت کرده ایم در این سالها یکی از دوستانمان را در بند ببینیم.
دست راستم که حالا ده روزی از در رفتنش می گذرد بهتر شده و می توانم کمی رویش حساب کنم . از این بابت هم خوشحالم.هر چه باشد دست راست است و مهمتر از همه می توانم با این دستم بنویسم .
این لینک ها را ببینید تا در خوشحالی ام سهیم شوید:
عابد توانچه آزاد شد
یاشار قاجار هم آزاد شد
از درون شب تار می شکوفد گل سرخ
عکس های دانش سرخ از آزادی عابد

پنجشنبه

بازیگوش

خوب که نگاه می کنم،
دلم را می بينم
و
تو را که
آنجا هم بازيگوشی می کنی.

سه‌شنبه

دست راست و در رفته بهرام

دکتر گفته که با تخفیف سه هفته دیگر باید دستت را باز کنی.

دوشنبه

حسادت دریا کار دستم داد

پیش تر نوشته بودم درباره حسادت دریا . اما فکر نمی کردم از دریا که این همه دوستش دارم به من آسیبی برسد. امروز از سر دلتنگی بازهم رفته بودم کنار دریا، شاید نباید می رفتم .
دوست دارم این شعر را یک بار دیگر این جا بگذارم:

حسادت
پیامت را گرفتم دریا.
دیگر با خورشید
کنارت،
قرار نمی گذارم.

درست وقتی که می خواستم با دریا هم آغوش شوم ، همه چیز بهم خورد . دست راستم از کتف در رفت. نمی دانم ، ولی به گمانم باید حسادتش را جدی می گرفتم. .حالا به سختی و با دست چپ می نویسم.سخت است واقعن. دریا امروز کاری کرد که حتی نتوانم روی زیبای خورشید را به وقت رفتن ببینم.بعد از این باید بیشتر به دریا فکر کنم.

یکشنبه

دل دل

1
دستم را بگير
دلم را نه.
2
دل بستم
به تو
دلت را به من نبند.
3
لبخند که می زنی
دلم می خواهد
به حال خودش
گريه کند.

شنبه

ای کاش تمام شود این کابوس

اولین بار مهرداد قاسمفر را دریکی از روزهای تابستان 76 توی تحریریه ایران جوان دیدم و درست مدت کوتاهی پس از آن قرار شد تا با هم سر یک میز بنشینیم و کار کنیم. قرار شد تا با شهرام و مهرداد با دبیری هیوا سرویس فرهنگی ایران را نو کنیم. و گمان می کنم توانستیم که موفق شویم. برای من همکاری با سه شاعر جذاب بود و آموزنده. هر سه مرا که کوچکترین عضو گروه فرهنگی بودم، مورد لطف قرار می دادند و من هم هر سه را دوست داشته و دارم .هر چند تجربه ی روزنامه نگاری ام تفاوت بسیار زیادی با آنها نداشت ، اما تا می توانستم از راهنمایی هایشان استفاده می کردم. هر روز که با کپی صفحه آخر روزنامه از صفحه بندی به تحریریه می آمدم ، هر سه حاصل کار خبری ام را باهم داوری می کردند و به من بیشتر یاد می دادند. مهرداد اما در این میان همیشه مهربان تر بود و راهنمایی هایش برایم قابل قبول تر.هر چند کار توی روزنامه ی دولتی ایران ، قواعد و سختی های خودش را داشت ، اما همیشه می گویم که از بهترین روزهای کاری ام بوده است. جدای کار و یاد گرفتن خیلی چیزها ، آن روزها برایم رهاورد دیگری هم داشت و آن داشتن دوست خوبی مثل مهرداد بود.
دوست من مهرداد، حالا بیشتر از یکماه است که به همراه مانا نیستانی و به جرمی ناکرده در زندان است و همه به خوبی می دانیم که این دور از انصاف است. دور از انصاف است اگر تمام آن چیزی که در آذربایجان رخ داد را به آنها نسبت بدهیم، چرا که تمام کسانی که مهرداد و مانا را می شناسند به خوبی می دانند که آن دو هیچ وقت دغدغه ی سیاست و قومیت را نداشته اند و ندارند.
هم برای مهرداد وهم برای مانا توی این روزهای سیاه نگرانم و هر صبح که چشمانم را باز می کنم از خواب ، با خودم می گویم که ای کاش کابوس شب های گذشته تمام شده باشد.ای کاش تمام شود این کابوس.
این ها را نگفتم تا تنها گفته باشم ، خواستم با باز نشر شعری از مهرداد یادی کرده باشم از این دوستان خوب دربند، تا شاید افسون نشر این شعر سبب ساز آزادی شان شود. همین.

این همه راه
اما تو
این همه راه نیامده یی
که ماهی های مرده را
درپرده ابر/ تماشا کنی !
بی گمان
در پشت گونه های مه آلودت
موجی از آبهای سپید
بال بال / می زنند
که انگشتانت
جنازه های بلور را
اینگونه لمس می کند و / خیابان
در دایره یی معکوس / می شکند
نه!
تو این همه راه
بیهوده نیامده یی

از ذهنم پاک نمی شود

اول ، همیشه به این گمانم که وقتی آدم می خواهد بمیرد ، پیش از آن تمام خاطرات خوب و بد به سراغش می آیند. در این میان فکر می کنم که باید در آن لحظه مرور کنیم همه آنچه زندگی کرده ایم . شاید صورت کسی که عاشقش بوده ایم بیشتر از همه واضح باشد.
دوم ، با اینکه فکر می کنم موسیقی پاپ لااقل با این وضعیتی که دارد ، به پایانش نزدیک است ، اما گاهی جرقه هایی دراین نوع موسیقی از نوع ایرانی مرا دچار تردید می کند. می گویند خواننده این آهنگ ، آهنگساز هم هست. بنیامین یکی از کسانی بوده که از شنیدن آهنگ هایش در این مدت لذت برده ام . دو ترانه او را بسیار دوست دارم . یکی ترانه واژه و دیگری ، یادم می یاد.
این دو ترانه اش ، مثل خاطراتی است که با آدم می ماند و از ذهن پاک نمی شود. چون که در خود گنجایش پذیرفتن خاطرات را دارد.احساس می کنم که او این ترانه را برای من خوانده است.شما هم گوش کنید ، شاید خاطره ای مشترک داشتیم:..


powered by ODEO

جمعه

تنهایی در دو پرده

1
باور کنید لطفن
تنها نیستم
تنهایی و من
با هم ایم.

2
تنهاييم را
تنها با تو
قسمت نمی کنم
قسمت ما را،
تنها نمی گذارد.

مگر می شود عموصمد را فراموش کرد؟!

راستش این روزها احساس می کنم که دچار فراموشی شده ام، دلیلش هم فراموش کردن روز تولد بهترین دوست دوران کودکی ام
است .حتما فراموشی گرفته ام . مگر می شود که آدم روز تولد یکی از بهترین دوستانش را فراموش کند.
درگیر مسایل روز شدن ونیم نگاهی به اوضاع سیاسی داشتن سبب شده است که این روزها از ادبیات و هنر فاصله بگیرم ، اگرنه که فراموش نمی کردم آن روز تاریخی را . خودم را نمی بخشم . سالهای پیش اگر در هر روزنامه ای مشغول به کار بودم لااقل چند خطی به عنوان دوستی برایش می نوشتم . نه فقط برای او که برای دوستان خوب دیگرم هم.
او کسی بود که به من چیزهای زیادی یاد داده است. مهربانی را ، این که یک جا آرام و قرار نداشته باشم . اینکه کنجکاو باشم . از عمو صمد حرف می زنم. از صمد بهرنگی . صمدی که نه فقط دوست من بلکه دوست بسیاری از بچه های کشورم بوده است و بسیار به ما آموخته است.
این تکه ی جاودانه اثرش ، ماهی سیاه کوچولو را بخوانید:
«مادرش‌ گفت‌: حتما بايد بروي‌؟
ماهي‌ كوچولو گفت‌: آره‌ مادر بايد بروم‌.
مادرش‌ گفت‌: آخر صبح‌ به‌ اين‌ زودي‌ كجا مي‌خواهي‌ بروي‌؟
ماهي‌ سياه‌ كوچولو گفت‌: مي‌خواهم‌ بروم‌ ببينم‌ آخر جويبار كجاست‌. مي‌داني‌ مادر، من‌ ماه‌هاست‌ تو اين‌ فكرم‌ كه‌ آخر جويبار كجاست‌ و هنوز كه‌ هنوز است‌، نتوانسته‌ام‌ چيزي‌ سر در بياورم‌. از ديشب‌ تا حالا چشم‌ به‌ هم‌ نگذاشته‌ام‌ و همه‌اش‌ فكر كرده‌ام‌. آخرش‌ هم‌ تصميم‌ گرفتم‌ خودم‌ بروم‌ آخر جويبار را پيدا كنم‌. دلم‌ مي‌خواهد بدانم‌ جاهاي‌ ديگر چه‌ خبرهايي‌ هست‌.
مادر خنديد و گفت‌: من‌ هم‌ وقتي‌ بچه‌ بودم‌، خيلي‌ از اين‌ فكرها مي‌كردم‌. آخر جانم‌! جويبار كه‌ اول‌ و آخر نداردأ همين‌ است‌ كه‌ هست‌! جويبار هميشه‌ روان‌ است‌ و به‌ هيچ‌ جايي‌ هم‌ نمي‌رسد.
ماهي‌ سياه‌ كوچولو گفت‌: آخر مادر جان‌ مگر نه‌ اين‌ است‌ كه‌ هر چيزي‌ به‌ آخر مي‌رسد؟ شب‌ به‌ آخر مي‌رسد، روز به‌ آخر مي‌ رسد، هفته‌، ماه‌، سال‌...»
دوم تیرماه هر سال تولد عمو صمد است ، یعنی با سالروز مرگ مادرم یکی است و امسال اندوه بیشترم و دیگر مسایل دست به دست هم داد تا تولدش را ازخاطرببرم.می دانم که خیلی ها به یادش بوده اند ، اما مطلبی یا نوشته ای ندیدم که یادآوری کند تولدش را به من . امروز از سر اتفاق به تقویم کهنه ام نگاهی انداختم و شرمنده شدم. به خودم قول دادم که پس از این هرگز این روز را فراموش نکنم .چرا بسیاری از داشته های امروز را مدیون عموصمد هستم.این تکه از ماهی سیاه کوچولو به خیلی از بچه ها جرات داده است ، می دانم :
«ماهي‌ سياه‌ كوچولو گرمي‌ سوزان‌ آفتاب‌ را در پشت‌ خود حس‌ مي‌كرد و لذت‌ مي‌برد. آرام‌ و خوش‌ در سطح‌ دريا شنا مي‌كرد و به‌ خودش‌ مي‌گفت‌: مرگ‌ خيلي‌ آسان‌ مي‌تواند الان‌ به‌ سراغ‌ من‌ بيايد، اما من‌ تا مي‌توانم‌ بايد زندگي‌ كنم‌ نبايد به‌ پيشواز مرگ‌ بروم‌. البته‌ اگر يك‌ وقتي‌ ناچار با مرگ‌ روبرو شدم‌ كه‌ مي‌شوم‌ مهم‌ نيست‌، مهم‌ اين‌ است‌ كه‌ زندگي‌ يا مرگ‌ من‌ چه‌ اثري‌ در زندگي‌ ديگران‌ داشته‌ باشد....»
یادش گرامی و پاینده باد

پنجشنبه

تقدیم به رضا معینی عزیز

رضا معینی عزیز به آخرین شعرم لینک داده بود. رضای عزیز که برای حقوق از دسته رفته ما روزنامه نگاران تلاش زیادی می کند و خستگی ناپذیر است.
هر چند که قابلش را ندارد و تنها برگ سبزی است تحفه درویش، اما خواستم این شعرم را تقدیم کنم به او:

تقدیم به رضا معینی عزیز
بازجویی
اعتراف می کنم
اعتراف می کنم
با آزادی همکاری داشته ام
اما ،
هیچ گاه آزاد نبوده ام.

اسمش فرزانه بود

اسمش فرزانه بود و واقعا که قد بلند و چهره روشن و معصومش به اسمش می آمد. صدایی گیرا داشت و کمی خش دار. نجابت خاصی در نگاهش وجود داشت که در نگاه خواهر دیگرش و در نگاه مادرش نبود. فرزانه دختری بود مثل خیلی از دختران ایرانی ، واژه معمولی شاید مناسب توصیفش نباشد. فرزانه دختر خانواده ای بود که در طبقه ی بالایی خانه ی اجاره ای خواهرم مستاجر بودند. او چهار برادر و سه خواهر داشت . مادرش سه بار ازدواج کرده بود و شوهر آخرش ، پسر دایی فرزانه بود که همسن و سال من و خودش بود.آن وقت من تازه عطای کار در روزنامه ایران را به لقایش بخشیده بودم و بی کار بودم .
تابستان بود و من هرروز غروب مرغ عشق هایم را برای آب تنی کنار حوض توی حیاط می بردم و به عشق بازی شان نگاه می کردم . هرغروب فرزانه را می دیدم که از بیرون بر می گردد . وقتی وارد حیاط می شد با لبخندی از روی نجابت و به گرمی سلام می کرد و من که تازه در یک ماجرای عشقی شکست خورده بودم ، جواب سلامش را به سردی و بی اعتنایی می دادم . همیشه در این غروب ها و بعضی وقت ها پیش از خواب به او و سلام کردنش فکر می کردم و این که او در کدام اداره و به چه کاری مشغول کار است . یعنی از رفتار و کردارش این افکار به سراغم می آمد. کنجکاو بودم درباره اش بیشتر بدانم .هربار که به این موضوع فکر می کردم پس از مدتی به خودم می گفتم که اصلا چه فرقی می کند و چه ارتباطی به من دارد که به این چیزها فکر کنم.مدتها گذشت و حالا سه ماهی می شد که آن خانواده با ما در یک خانه زندگی می کردند و تقریبا یک چیزهایی از زندگی شان دستگیرم شده بود. این که وضع مالی چندان خوبی ندارند و ازاین سه ماه تنها اجاره یکماه را داده اند. این که مادرشان با سبزی پاک کردن برای دیگران...
ادامه نوشتار

چهارشنبه

برنده

اين بازی،
همان بازی هميشگی ست.
برنده تو هستی
مثل هميشه.
بازنده اما،
اين بار من نيستم.

دوشنبه

من سی ساله نیستم؟!

خودم که یادم نیست، اما می گویند در یک روز گرم وشرجی بدنیا آمدی ، آن هم در ماهی که سرطان نام دارد و اسمش را گذاشته اند تیر.البته بعد ها که فهمیمدم مادرم هم دو روز مانده به دوسالگی ام با همین سرطان از دنیا رفته معنی و مفهومش را بهتر فهمیدم. راستش تاریخ می گوید و دیگران هم که از دیروز من سی ساله شده ام ،اما خودم باور نمی کنم و هنوز دوست دارم که بگویند تو دوساله ای.
او می گوید تو دیگر سی ساله شدی و گذشتن از سی سالگی در زندگی مهم است ، اما من هنوز دوست دارم بازیگوشی کنم. درباره ی سگ ها بیشتر بدانم و چند سگ خوب داشته باشم ، بروم ماهیگیری ، آلوچه ترش را روی درخت بخورم و شب ها خواب دوچرخه ببینم . هنوز دوست دارم دور و برم پر باشد از خنزر و پنزر وآشغال هایی که جمع می کنم و فکر می کنم روزی با ارزش می شوند. من این ها را دوست دارم ، جزیی از وجود من هستند، چه در دوسالگی ، چه در سی سالگی.
بعضی اوقات که حرفهایشان باورم می شود و تصور می کنم که دیگر کوچک نیستم ، دچار افسردگی می شوم ، وقتی نگاه می کنم و می بینم که من هم نان و پیاز خورده ام و حالا هم بچه هایی مثل من نان بی پیاز می خورند ، می خواهم از گشنگی بمیرم. وقتی یادم می آید که من هم آرزوی یک کتانی ورزشی برای فوتبال داشتم و حالا هم بچه ها همان آرزو را دارند ، می گویم ای کاش اصلا فوتبالی نبود. اصلا این دنیای بزرگی که آنها برایم درست می کنند و من هم تصورش را می کنم که بزرگ شده ام ، مرا مریض می کند. توی همین تصورات است که گاهی فکر می کنم ، مرگ چقدر به من نزدیک است. توی همین تصورات است که متوجه ظلم ، ظالم ها می شوم ، توی همین تصورات از زندگی بی زار می شوم. اصلا برای همین است که دوست ندارم بزرگ شوم و دوست دارم همان طور کوچک وکودک بمانم.
نمی دانم اما آنها باز هم می گویند تو از دیروز سی ساله شده ای ، توی دلم به آنها می خندم . خودم که خوب می دانم هنوزچند سال بیشتر ندارم . اگر من بزرگ شده ام و سی سال دارم پس چرا دور وبرم عوض نشده ، آدمها چرا همان طورند ، با همان غم ها با همان شادی ها ، با همان فقر ، با همان بدبختی ها. چرا هیچ چیزی تغییر نکرده است، پس آنها دروغ می گویند من سی ساله نشده ام ، آنها خواب دیده اند و فکر کرده اند که سالها از آن زمان که من دوساله بوده ام گذشته است.
آنها باز هم می گویند که تو سی ساله شده ای و من کم کم دارم دچار افسردگی و تصورات و توهمات می شوم . یعنی دارد باورم می شود و باز احتمالا روزهای بدی را سپری خواهم کرد.

سی سالگی
توی دلم
برای سی سالگی،
به خودم می خندم.
شوخی بامزه ای است
باورکردنش اما،
تلخ است
عین حقیقت.

یکشنبه

فراموشی

نمی دانم چرا اين روزها
هر چه فکر می کنم
تو را به خاطر نمی آورم،
شايد
فراموشت کرده ام.

فراموشی عجیب است ، بسیار عجیب. گاهی احساس می کنم که چه خوب است که می توانم بعضی از کسان و ماجرا ها را فراموش کنم، اما بعضی وقت ها از همین فراموشی دلگیر می شوم . ماجرای غریبی دارد این فراموشی ، حالا اما با خودم فکر می کنم که ای کاش هیچ کس و هیچ ماجرای تلخی را هرگز فراموش نمی کردم. خوب که نگاه می کنم ،می بینم ظلم بزرگی است این فراموشی.

رپ فارسی و اعتراضی که فراگیر می شود

اول این آهنگ را گوش کنید:
powered by ODEO
روزی از سر اتفاق با صدای هیچ کس آشنا شدم ، او را پدر رپ فارسی می دانند و به واقع نیز او پدر رپ ایرانی است . شاید نتوانم فرق میان موسیقی رپ و انواع دیگر موسیقی را خوب بیان کنم ، اما همین قدر می دانم که رپ درحقیقت گویای حال امروز جوامع مختلف است و اختلافات طبقاتی میان این جوامع را نشان می دهد و در حقیقت فریاد اعتراضی است به هر آن چه که آزادی را محدود می کند.شاید پرداختن به نوعی از موسیقی که در کشور ما به رسمیت شناخته نمی شود و بصورت زیرزمینی فعالیت می کند ، از نظر برخی دوستان کار عجیبی و بی فایده ای باشد ، اما می دانم که موسیقی رپ چه زیر زمینی و چه روی زمینی به زودی فراگیر خواهد شد. از خصوصیات این نوع موسیقی همان زبان محاوره و عامه است که می تواند بسرعت برای مخاطبانش خوراک فکری ایجاد کند. رپ خوان های فارسی که تعدادشان کم هم نیست، امروزه در همین تهران و حتی شهرستان های کوچک خودمان حوادثی مثل ماجرای کوی دانشگاه ، انتخابات سال پیش و کارگران را دستمایه آهنگ های خودشان قرارداده و به سختی های زندگی در کشوری که همه چیزش سیاسی است، پرداخته اند که البته در همه ی آنها بازی های سیاسی نیز به سخره گرفته شده است.در این میان نکته جالب آن است که درمیان رپ خوان های فارسی که بیشتر شان مرد هستند ، دخترانی هم هستند که هرچند تعدادشان کم ،اما می خواهند که از این تریبون حرف بزنند. و همین خودش نشان می دهد که بزودی این نوع موسیقی که از هر قیدوبندی آزاد است فراگیر خواهد شد و شاید حتی رپ فارسی جایگزین موسیقی پاپ و راک در ایران شود.این ها نوشتم چون من هم معتقدم که این نوع موسیقی تنها متعلق به سیاهان آمریکا نیست بلکه با آنها و اعتراض شان شکل گرفته و حالا جهانی شده است. پس نمی توانیم برایش حد و مرزی قایل شویم و بگوییم که چون این نوع موسیقی هیپ هاپ است و یا متعلق به سیاهان ، استفاده از آن ، و خواندن فارسی اش تقلید است. رپ خوان های فارسی و در صدرشان هیچ کس هم بدون شک به همین تفکر پا در این عرصه دشوار گذاشته اند . دشوار از آن جهت که هر آن ممکن است بازداشت و زندانی شوند ، چون با صدای خودشان اعتراض می کنند وصدای این اعتراض را به جامعه هم می رسانند.
سعی می کنم پس از این در این باره بازهم بنویسم

شنبه

قوزی

ماه قوزی شده ،
روز هم.
همه چيز دارد خم می شود
آدمها دولادولا راه می روند
ستاره ام ديگر نمی خندد ،
گورکن قوزی شده
صندلی هم خم می شود
سبدها تا خورده اند ،
کسی انگار
به قوز بالا قوزم می خندد.

این واژه ها مال مدت ها پیش اند اما دست از سرم برنمی دارند و مدام می خواهند که بخوانمشان زیر لب.

جمعه

او راست می گوید؟!

راست می گوید این روزها آرام و قرار ندارم . نمی دانم چرا ؟ اما می دانم که راست می گوید. دلم اصلا نمی خواهد که به همه چیز فکر کنم و فکر .
دلم می خواهد که یک جایی کنار صنوبرهای بلند می نشستم و به بازیگوشی های سگم نگاه می کردم. شاید هم زمینی را شخم می زدم و غازها را می بردم تا حسابی بچرند! چه ایرادی دارد اصلا ؟ من همین طور زاده شده ام ، برای همین کار . برای کاشتن باقالی و تربچه ! خوبی دهقان زاده بودن ودهقان این است که مجبور نیست دروغ بگوید؛ کلاغ حیوان خوب و مهربانی است.
همین است که او می گوید و مطمئنم که راست می گوید. اصلا به من چه این همه ماجرا و ماجراجویی؟ باید بنشینم و حالش را ببریم! بعضی اوقات تعجب می کنم که چرا از این همه تجربیاتش استفاده نکرده و نکرده ام.
اصلا می خواهم بزودی بر زاویه دیدم یک فیلتر بسیار قوی و آبی بگذارم که تمام زشتی ها و بدی ها را هم خوب ببینم . به من چه که دنیا را چه می شود.
بعد از این که نظراتش را گفت و من هم که می بیند به کمال پذیرفتم شان ، به این نتیجه رسیده ام که او دکتر خوبی است ، چون بجای اینکه پس از بیماری داور تجویز کند ، پیشگیری را بهترین درمان می داند!!!

سعید مرتضوی دستگیر می شود؟

گویا این ماجرای معرفی سعید مرتضوی به شورای حقوق بشر به عنوان نماینده ایران ، دردسری شده برای حکومت جمهوری اسلامی . یاد ماجرای پالتو دزدی رجایی خراسانی در یکی از فروشگاه های خارجی (به گمانم آمریکایی) می افتم که بعد گندش درآمده بود ، منتها با این تفاوت که آن وقت یک دزد را معرفی کرده بودند به عنوان نماینده دولت و ملت ایران و حالا یک شکنجه گرو قاتل را. البته همین موضوع نشانگر دقت نظر آقایان هست به اندازه کافی! این مساله می تواند تا حدی برای دولت و حکومت دردسر درست کند و بی شک پس از این هم نگاه "بالازاده ها" را نسبت به این مزدور دست به سینه عوض خواهد کرد. اما این را می دانم که تنها نوع نگاه نسبت به او ممکن است عوض شود و نه جایگاهش، همین .
این ماجرای دستگیری مرتضوی که توسط دولت کانادا مطرح شده هم گمان نکنم ممکن باشد، چرا که فکر نمی کنم دولت های دیگر کشورها (آن هم کشوری مثل آلمان )حاضر باشند برای حقوق ازدست رفته صدها روزنامه نگار و فعال سیاسی و دانشجویی، از منافع سیاسی و اقتصادی شان ، آن هم در این شرایط بگذرند. بهرحال معادلات سیاسی و اقتصادی پیچیدگی های خاص خودش را دارد! وبه این راحتی ها چنین چیزی ممکن نیست. البته نفس این حرکت که دولت کانادا و همین طور دیده بان حقوق بشر انجام داده اند ، در نوع خودش بسیار شایسته و انسانی بود، اما بدبینی ام در سیاست می گوید که شدنی نیست.
با تمام بدبینی هایم اما درصدی هم احتمال می دهم که دولت آلمان برای آزادی شهروند خودش که در زندان اوین است شاید فشاری را به دولت ایران تحمیل کند که حکومت مجبور به معاوضه بشود. با این همه این ماجرا در ذهنم تنها سوالی است که هنوز جوابی ندارد!